شهریور ۳۱، ۱۳۸۸

به خاطر خودم... به خاطر خودت...

یک فیلم دیگه از این آقای رنالد رینالد دیدم به اسم "شاید، قطعاً". قشنگ بود. از این رینالد خوشم اومده.
.....

اما داشتم فکر می کردم که آدم عاشق یکی که می شه احساس مالکیت بهش دست می ده. مثلاً فرض کن من عاشق تو هستم و تو به من خیانت می کنی. بعد قاعدتاً من رابطه رو به هم می زنم و تو رو محکوم می کنم که آدم بی وجدانی هستی و ... خب. یعنی چی؟ پس این چه علاقه ای هست که کسی که مورد علاقه واقع شده باید دست و پای خودش رو ببنده که تو عاشقش بمونی؟! پس من به خاطر خودم عاشق تو شدم نه به خاطر تو. یک کم گیج شدم.
یک جور دیگه مثال می زنم. چند سال پیش سر یک موضوع الکی یکی از اقوام به من پرید و گفت تو آدم فلانی هستی. در حالیکه من مشکل X رو داشتم تو در حل این مشکل به من کمک نکردی. من تو رو دوست داشتم و به خاطر همین اگه یادت باشه تو مساله Y و Z بهت کمک کرده بودم. من هم گفتم پس نگو به خاطر علاقه به من بهم کمک کردی. تو ظاهراً در مساله Y و Z به من کمک کردی و اونو به حسابم نوشتی و امروز که مشکل X برات پیش اومده، به اصطلاح اومدی و طلبت رو می خوای!! تو در واقع یک جور سرمایه گذاری کردی. اگر واقعاً به خاطر خودم اون کمک رو بهم کرده بودی نباید به حسابم می نوشتی. باید به پای من وقفش می کردی.

راستی مسائل X، Y و Z چیزهای عادی بودند مثل کمک در اسباب کشی، کمک برای نگهداری از بچه و ... چیزهایی که تو زندگی همه هستن.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر