در فصل آخر کتاب “البعثة الاسلاميه الی البلاد الافرنجيه” مکالمه ای بین راوی که (همان خبرنگار مجله “المنجلاب” هست) و یکی از مبلغین اسلام در پاریس که به عرق خوری افتاده در جریان است و من قسمتی از اونو اینجا می ذارم چون برایم بسیار جالب بود.
راوی: آخر مذهب؟ آخر اسلام ؟ (داره با تعجب به مبلغ دین که عرق خور شده می گه پس مذهب چی شد؟ اسلام کجا رفت؟!)
مبلغ: مذهبِ چی؟ مگر به جز چاپيدن و آدمکشی است؟ همه قوانين آن برای يک وجب جلوِ آدم و يک وجب عقبِ آدم وضع شده . يادت رفت قوت لايموت مرام اسلام را چطور شرح داده که : يا مسلمان بشويد و از روی کتاب « زبدة النجاسات » عمل کنيد و يا می کشيمتان و يا خراج بده يد؟ اين تمام منطق اسلام است . يعنی شمشير بُرّنده و کاسه گدايی . اخلاق و فلسفه و بهشت و دوزخ آن را هم يادت هست؟ که در آن دنيا به مرد مسلمان فرشته ای می دهند که پايش در مشرق و سرش در مغرب است به اضافه هفتاد هزار شتر و قصری که هفتاد هزار اتاق دارد. من حاضرم اعمال شاقه بکنم و به من اين فرشته را ندهند که نمی توانم سر و تهش را جمع بکنم . آن قصر را هم اگر روزی يک اتاقش را جارو بزنم، تازه در آن دنيا جاروکش می شوم و اگر بنا بشود به هفتاد هزار شتر رسيدگی بکنم، در دنيای ديگر شترچران خواهم شد . در صورتی که همه خانمهای خوشگل و دخترهای اروپايی در دوزخ هستند . و اگر ماهيت اشخاص عوض می شود، پس آنها ربطی به اين دنيا ندارند و مسئول کردار و رفتار سابق خودشان نخواهند بود.
راوی: مگر اين همه فلاسفه و علمای اروپايی در مدح اسلام کتاب ننوشته اند؟ آنها را چه می گويی؟
مبلغ: آن هم برای سياست استعماری است . اين کتابها دستوری است که برای داشتن ما شرقيها تأليف می کنند تا بهتر سوارمان بشوند . کدام زهر، کدام افيون بهتر از فلسفه قضا و قدر و قسمت جهودها و مسلمانان مردم را بی حس و بی ذوق و بد اخلاق می کند؟ يک نگاه به نقشه جغرافی بينداز : همه ملل اسلامی توسرخور، بدبخت، جاسوس، دست نشانده و مزدور هستند . ملل استعماری برای به دست آوردن دل آنها يا تفرقه انداختن بين هندو و مسلمان به نويسنده های طماع و زرپرست وجه نقد می دهند تا اين تُرّهات را بنويسند
راوی: آيا منکر تمدن اسلامی هم می شوی ؟
مبلغ: کدام تمدن ؟ تمدن عرب را می خواهی کتاب شيخ تمساح ”آثار الاسلام فی سواحل الانهار” را بخوان که همه اش از شير شتر و پشکل شتر و عبا و کباب و سوسمار نوشته است . باقی ديگرش را هم ملل مقهور از پستی خودشان ساخته و پرداخته و به دُمِ عربها بسته اند . چرا همين که ممالک متمدن عرب را راندند، دوباره رجوع به اصل کرد و با چپی اگالش دنبال سوسمار دويد ؟
راوی: پس اين همه جانماز آب کشيدن، اين همه عوام فريبی برای چه بود؟
مبلغ: مگر ما نبايد نان بخوريم؟ اين کاسبی ماست . دکان ماست که مردم را خر بکنيم . مرحوم ابوی خدابيامرز، از آن آخوندهای بی دين بود . هميشه به ترکی می گفت: “ای موسولمان قارداش، سنين اياقين هارا چاتدی که پخ چخارتمادی؟”. يک روز يک شيشهه گلابی را به دو روپيه به يک ضعيفه زوار فروخت و گفت : سر آن را محکم نگهدار تا همزادت در نرود . من گفتم : ای بابا، تو ديگر چرا؟ جواب داد : اين مردم جنّ دارند، اگر من جنّ آنها را نگيرم، يکی ديگر می گيرد . پس تا مردم خرند، ما هم سوارشان می شويم. همينقدر بايد خدا را شکر بکنيم که همه مان زرنگ بوديم و توانستيم گليم خودمان را از آب دربياوريم، وگرنه تبليغ اسلام را کرده بوديم حالا هر کدام توی يک مريضخانه خوابيده بوديم و پشت گردنمان هم يک مشمع خردل چسبيده بود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر