شهریور ۲۷، ۱۳۸۸

داستان گلف باز

4 صبح شده و بارون شدیدی میاد. صدای بارون روی شیروانی رو خیلی دوست دارم و این هوا منو وا داشت که باز اونچه در دلم دارم رو بنویسم.

امروز یاد یکی از داستانهایی افتادم که دوست دارم اینجا ثبتش کنم. داستان از این قراره.

زنی سراسیمه و هراسان، دوان دوان خودش رو به یکی از قهرمانان معروف گلف می رسونه و ازش کمک میخواد. زن می گه دختر من سرطان داره و داره می میره. خواهش می کنم بهم کمک کنید تا بتونم خرج عملش رو بدم. اگر این عمل روش انجام نشه قطعاً دخترم خواهد مرد. قهرمان گلف درجا ده هزار دلار چک می نویسه و بهش می ده. چند روز بعد یکی از دوستان گلف باز می بیندش و بهش می گه: می دونستی اون زن یک حقه باز بود؟ اون زن اصلاً بچه ای نداره که بخواد مریض باشه! می دونین گلف باز چی می گه؟

می گه: خدا رو شکر. خیالم راحت شد…

یعنی روزی من هم می تونم به این درجه از درک برسم؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر