آذر ۰۳، ۱۳۸۸
روباتهای بدون خلاقیت
متصدی مربوطه که یک خانم بود: اسم بنویسید تا به شما زنگ بزنیم. در حال حاضر modem نداریم. به محض اینکه modem برامون فرستادن ما باهاتون تماس می گیریم...
آبان ۲۷، ۱۳۸۸
تاریخ
برنامه جدید
اما یک اتفاق جدید افتاد.
فرض کنین امروز به شما خبر بدن که سرطان دارین و باید زود عمل کنید. دکتر می گه چرا زودتر متوجه نشدی؟ الان یکساله این بیماری رو داری و داره رشد می کنه. البته نگران نباش هنوز دیر نشده و می تونی با یک عمل همه چیز رو به حالت اول برگردونی. فقط یک مقدار اثرات جانبی داره. مثلاً باید سینه هات رو برداریم یا مثلاً باید گوشت رو ببریم و ... یعنی یک چیزی رو هم از دست می دی. خب. حالا این خبر خوشحال کننده است یا ناراحت کننده؟ قسمت ناراحت کننده اینه که یکساله تو سرطان داری و بواسطه عمل یکی از اعضای غیر کلیدی بدنت رو از دست می دی. قسمت خوشحال کننده اینه که هنوز دیر نشده و شانس زنده موندن داری. شما یک لحظه خودتون رو بذارین تو موقعیت و جواب سوال رو بدین.
این مساله به شکل دیگه ای برای ما پیش اومد هفته قبل و من تصمیم گرفتم از این خبر خوشحال شم و جداً هم اثر داشت و خوشحال بودم!! البته همسرم از خوشحالی من عصبانی بود! به محض دریافت خبر همسرم زد زیر گریه و من خندیدم و خدا رو شکر کردم و به بی رگی متهم شدم... البته موضوع به این وحشتناکی نبود و فقط یک مثال به ذهنم رسید و نوشتم.
بله. موضوع ربطی به سلامتی نداشت و فقط یک مثال بود. هفته پیش فهمیدم پولی که برای ادامه برنامه زندگیمون دو سال پیش در ایران سرمایه گذاری کرده بودم ازبین رفته و فقط قسمت کمیش مونده...
به کل برنامه زندگیم تغییر کرد و باید یک برنامه تازه بریزم.
آبان ۲۰، ۱۳۸۸
نمی خواهم بمیرم
آبان ۱۴، ۱۳۸۸
آرزوی
آبان ۱۳، ۱۳۸۸
آبان ۱۱، ۱۳۸۸
ادامه ی ادامه نژاد برتر
آبان ۱۰، ۱۳۸۸
ادامه نژاد برتر
آبان ۰۹، ۱۳۸۸
نژاد برتر
آبان ۰۴، ۱۳۸۸
چه زود گذشت...
مهر ۲۹، ۱۳۸۸
قصه آدمها
روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار
یک جایی شبیه دل خودش ،
کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،
کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،
دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،
خیابان ساکت بود ،
فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد
در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را
صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،
هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ،
مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد
صدای گام هایی آمد و .. رفت ،
مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ،
خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ،
اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد ، شاید مسخره اش می کردند ،
مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ،
معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید ،
به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر ،
گفته بود : - بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی ، دست پر میام
فاطمه باز هم خندیده بود ،
آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد ،
برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد ، خواستگار شهری ، خواستگار پولدار ،
تصویر فاطمه آمد توی ذهنش ، فاطمه دیگر نمی خندید ،
آگهی روی دیورا را که دید تصمیمش را گرفت ،
رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ،
مثل فروختن یک دانه سیب بود ،
حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام و شروع یک کاسبی ،
پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد
یک گردنبند بدلی هم خرید ، پولش به اصلش نمی رسید ،
پولها را گذاشت توی بقچه ، شب تا صبح خوابش نبرد ،
صبح توی اتوبوس بود ، کنارش یک مرد جوان نشست ،
- داداش سیگار داری؟
سیگاری نبود ، جوان اخم کرد ،
نیمه های راه خوابش برد ، خواب میدید فاطمه می خندد ، خودش می خندد ، توی یک خانه یک اتاقه و گرم
چشم باز کرد ، کسی کنارش نبود ، بقچه پولش هم نبود ، سرش گیج رفت ، پاشد :
- پولام .. پولاااام ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- بیچاره ،
- پولات چقد بود ؟
- حواست کجاست عمو ؟
پیاده شد ، اشکش نمی آمد ، بغض خفه اش می کرد ، نشست کنار جاده ، از ته دل فریاد کشید ،
جای بخیه های روی کمرش سوخت ،
برگشت شهر ، یکهفته از این کلانتری به آن پاسگاه ،
بیهوده و بی سرانجام ، کمرش شکست ،
دل برید ،
با خودش میگفت کاشکی دل هم فروشی بود ،
...
- پاشو داداش ، پاشو اینجا که جای خواب نیس ...
چشمهاشو باز کرد ،
صبح شده بود ،
تنش خشک شده بود ،
خودشو کشید کنار پله ها و کارتن رو جمع کرد ،
در بانک باز شد ،
حال پا شدن نداشت ،
آدم ها می آمدند و می رفتند ،
- داداش آتیش داری؟
صدا آشنا بود ، برگشت ،
خودش بود ، جوان توی اتوبوس وسط پیاده رو ایستاده بود ،
چشم ها قلاب شد به هم ،
فرصت فکر کردن نداشت ،
با همه نیرویی که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد ،
- آی دزد ، آیییییی دزد ، پولامو بده ، نامرد خدانشناس ... آی مردم ...
جوان شناختش ،
- ولم کن مرتیکه گدا ، کدوم پولا ، ولم کن آشغال ...
پهلوی چپش داغ شد ، سوخت ، درست جای بخیه ها ، دوباره سوخت ، و دوباره ....
افتاد روی زمین ،
جوان دزد فرار کرد ،
- آییی یی یییییی
مردم تازه جمع شده بودند برای تماشا،
دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر میشد ،
- بگیریتش .. پو . ل .. ام
صدایش ضعیف بود ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- چاقو خورده ...
- برین کنار .. دس بهش نزنین ...
- گداس؟
- چه خونی ازش میره ...
دستش را گذاشت جای خالیه کلیه اش
دستش داغ شد
چاقوی خونی افتاده بود روی زمین ،
سرش گیج رفت ،
چشمهایش را بست و ... بست .
نه تصویر فاطمه را دید نه صدای آدم ها را شنید ،
همه جا تاریک بود ... تاریک .
.........
همه زندگی اش یک خبر شد توی روزنامه :
- یک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد .
همین ،
هیچ آدمی از حال دل آدم دیگری خبر ندارد ،
نه کسی فهمید مرد که بود ، نه کسی فهمید فاطمه چه شد
مثل خط خطی روی کاغذ سیاه می ماند زندگی ،
بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ،
انگار تقدیرش همین بود که بیاید و کلیه اش را بفروشد به یک آدم دیگر ،
شاید فاطمه هم مرده باشد ،
شاید آن دنیا یک خانه یک اتاقه گرم گیرشان بیاید و مثل آدم زندگی کنند ،
کسی چه میداند ؟!
کسی چه رغبتی دارد که بداند ؟
زندگی با ندانستن ها شیرین تر می شود ،
قصه آدم ها ، مثل لالایی نیست
قصه آدم ها ، قصیده غصه هاست .
امتحانات
خلاصه اینکه تا پایان امتحانات درگیرم.
البته هر روز یکی دو قسمت از سریال جذاب prison break رو هم می بینم. این سریال به نظر من تلاش یک آدم برای رسیدن به هدف رو نشون میده و اینکه چه برنامه ریزی دقیقی براش می کنه و چطور برای رسیدن به هدفش مبارزه می کنه. جدای از اینکه فیلم به شدت خالی بندی هست ولی از این زاویه می تونه خیلی آموزنده و محرک باشه.
مهر ۲۳، ۱۳۸۸
شراب تلخ میخواهم که مردافکن بود زورش
شراب تلخ میخواهم که مردافکن بود زورش
که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
مذاق حرص و آز ای دل بشو از تلخ و از شورش
بیاور می که نتوان شد ز مکر آسمان ایمن
به لعب زهره چنگی و مریخ سلحشورش
کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردار
که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش
بیا تا در می صافیت راز دهر بنمایم
به شرط آن که ننمایی به کج طبعان دل کورش
نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست
سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش
کمان ابروی جانان نمیپیچد سر از حافظ
ولیکن خنده میآید بدین بازوی بی زورش
مهر ۲۰، ۱۳۸۸
مهر ۱۸، ۱۳۸۸
سکوت یا صداقت؟
اینجا سخن از مقایسه راست و دروغ نیست٬ صحبت از مقایسه سکوت و صداقت است. در هیچکدام از شرایط بالا شما مورد سوال واقع نشدهاید ٬ ولی آیا صداقت شما در بیان حقیقت ناپرسیده به نفع شما یا به ضرر شما تمام خواهد شد؟
جواب سوال بالا٬ مطلق نیست. انتخاب بیان یا سکوت بستگی به طرف مقابل شما دارد. بستگی به “نسبت باز کردن حاشیه ایمنی به تیز شدن شاخکها“ی طرف مقابلتان دارد. با ارائه هرگونه اطلاعات بلافاصله دو موضوع برای طرف مقابل تعریف خواهد شد. یکی حاشیه ایمنی که برای شما در ذهن طرف مقابل باز شده (پیآمدهای اول) و دوم همان تیز شدن شاخکها (پیآمدهای دوم). نسبت ایندو در افراد مختلف با توجه به طرزفکر٬ تحصیلات٬ فرهنگ و… نسبت به موضوعات متفاوت مختلف است.
نتیجه عکسی که گاهی اوقات افراد از صداقتشان در بیان حقایق ناپرسیده میگیرند٬ به دلیل عدم شناخت این نسبت از پارتنرشان است. برای پیدا کردن این نسبت نیازی نیست که ریسک کنید و موضوع مهمی را سوژه قرار دهید. یک موضوع ساده را وسیله کنید و این نسبت را در طرف مقابلتان پیدا کنید. هرچه این نسبت بزرگتر بود (میزان باز کردن حاشیه ایمنی بیشتر از تیزشدن شاخکها) بیان حقایق ناپرسیده بیشتر به تعمیق روابط کمک خواهد کرد و درصورتیکه این نسبت کوچکتر از یک بود (بیش از ایجاد حاشیه ایمنی شاخکها تیز شدند) بیان حقایق ناگفته موجب تضعیف روابط٬ آتو گرفتن طرف مقابل٬ ایجاد دردسر و مشکلات خودساخته خواهد شد. چنین فردی به اصطلاح جنبه حقیقت ندارد. اینجاست که گاهی سکوت به صداقت ارجحیت پیدا خواهد کرد و اعتماد به طرف مقابل و صداقت به حماقت تغییر معنا خواهند داد.
منبع:
مهر ۱۵، ۱۳۸۸
Stay Hungry. Stay Foolish

'You've got to find what you love,' Jobs says
This is the text of the Commencement address by Steve Jobs, CEO of Apple Computer and of Pixar Animation Studios, delivered on June 12, 2005.
I am honored to be with you today at your commencement from one of the finest universities in the world. I never graduated from college. Truth be told, this is the closest I've ever gotten to a college graduation. Today I want to tell you three stories from my life. That's it. No big deal. Just three stories.
The first story is about connecting the dots.
I dropped out of Reed College after the first 6 months, but then stayed around as a drop-in for another 18 months or so before I really quit. So why did I drop out?
It started before I was born. My biological mother was a young, unwed college graduate student, and she decided to put me up for adoption. She felt very strongly that I should be adopted by college graduates, so everything was all set for me to be adopted at birth by a lawyer and his wife. Except that when I popped out they decided at the last minute that they really wanted a girl. So my parents, who were on a waiting list, got a call in the middle of the night asking: "We have an unexpected baby boy; do you want him?" They said: "Of course." My biological mother later found out that my mother had never graduated from college and that my father had never graduated from high school. She refused to sign the final adoption papers. She only relented a few months later when my parents promised that I would someday go to college.
And 17 years later I did go to college. But I naively chose a college that was almost as expensive as Stanford, and all of my working-class parents' savings were being spent on my college tuition. After six months, I couldn't see the value in it. I had no idea what I wanted to do with my life and no idea how college was going to help me figure it out. And here I was spending all of the money my parents had saved their entire life. So I decided to drop out and trust that it would all work out OK. It was pretty scary at the time, but looking back it was one of the best decisions I ever made. The minute I dropped out I could stop taking the required classes that didn't interest me, and begin dropping in on the ones that looked interesting.
It wasn't all romantic. I didn't have a dorm room, so I slept on the floor in friends' rooms, I returned coke bottles for the 5¢ deposits to buy food with, and I would walk the 7 miles across town every Sunday night to get one good meal a week at the Hare Krishna temple. I loved it. And much of what I stumbled into by following my curiosity and intuition turned out to be priceless later on. Let me give you one example:
Reed College at that time offered perhaps the best calligraphy instruction in the country. Throughout the campus every poster, every label on every drawer, was beautifully hand calligraphed. Because I had dropped out and didn't have to take the normal classes, I decided to take a calligraphy class to learn how to do this. I learned about serif and san serif typefaces, about varying the amount of space between different letter combinations, about what makes great typography great. It was beautiful, historical, artistically subtle in a way that science can't capture, and I found it fascinating.
None of this had even a hope of any practical application in my life. But ten years later, when we were designing the first Macintosh computer, it all came back to me. And we designed it all into the Mac. It was the first computer with beautiful typography. If I had never dropped in on that single course in college, the Mac would have never had multiple typefaces or proportionally spaced fonts. And since Windows just copied the Mac, its likely that no personal computer would have them. If I had never dropped out, I would have never dropped in on this calligraphy class, and personal computers might not have the wonderful typography that they do. Of course it was impossible to connect the dots looking forward when I was in college. But it was very, very clear looking backwards ten years later.
Again, you can't connect the dots looking forward; you can only connect them looking backwards. So you have to trust that the dots will somehow connect in your future. You have to trust in something — your gut, destiny, life, karma, whatever. This approach has never let me down, and it has made all the difference in my life.
My second story is about love and loss.
I was lucky — I found what I loved to do early in life. Woz and I started Apple in my parents garage when I was 20. We worked hard, and in 10 years Apple had grown from just the two of us in a garage into a $2 billion company with over 4000 employees. We had just released our finest creation — the Macintosh — a year earlier, and I had just turned 30. And then I got fired. How can you get fired from a company you started? Well, as Apple grew we hired someone who I thought was very talented to run the company with me, and for the first year or so things went well. But then our visions of the future began to diverge and eventually we had a falling out. When we did, our Board of Directors sided with him. So at 30 I was out. And very publicly out. What had been the focus of my entire adult life was gone, and it was devastating.
I really didn't know what to do for a few months. I felt that I had let the previous generation of entrepreneurs down - that I had dropped the baton as it was being passed to me. I met with David Packard and Bob Noyce and tried to apologize for screwing up so badly. I was a very public failure, and I even thought about running away from the valley. But something slowly began to dawn on me — I still loved what I did. The turn of events at Apple had not changed that one bit. I had been rejected, but I was still in love. And so I decided to start over.
I didn't see it then, but it turned out that getting fired from Apple was the best thing that could have ever happened to me. The heaviness of being successful was replaced by the lightness of being a beginner again, less sure about everything. It freed me to enter one of the most creative periods of my life.
During the next five years, I started a company named NeXT, another company named Pixar, and fell in love with an amazing woman who would become my wife. Pixar went on to create the worlds first computer animated feature film, Toy Story, and is now the most successful animation studio in the world. In a remarkable turn of events, Apple bought NeXT, I returned to Apple, and the technology we developed at NeXT is at the heart of Apple's current renaissance. And Laurene and I have a wonderful family together.
I'm pretty sure none of this would have happened if I hadn't been fired from Apple. It was awful tasting medicine, but I guess the patient needed it. Sometimes life hits you in the head with a brick. Don't lose faith. I'm convinced that the only thing that kept me going was that I loved what I did. You've got to find what you love. And that is as true for your work as it is for your lovers. Your work is going to fill a large part of your life, and the only way to be truly satisfied is to do what you believe is great work. And the only way to do great work is to love what you do. If you haven't found it yet, keep looking. Don't settle. As with all matters of the heart, you'll know when you find it. And, like any great relationship, it just gets better and better as the years roll on. So keep looking until you find it. Don't settle.
My third story is about death.
When I was 17, I read a quote that went something like: "If you live each day as if it was your last, someday you'll most certainly be right." It made an impression on me, and since then, for the past 33 years, I have looked in the mirror every morning and asked myself: "If today were the last day of my life, would I want to do what I am about to do today?" And whenever the answer has been "No" for too many days in a row, I know I need to change something.
Remembering that I'll be dead soon is the most important tool I've ever encountered to help me make the big choices in life. Because almost everything — all external expectations, all pride, all fear of embarrassment or failure - these things just fall away in the face of death, leaving only what is truly important. Remembering that you are going to die is the best way I know to avoid the trap of thinking you have something to lose. You are already naked. There is no reason not to follow your heart.
About a year ago I was diagnosed with cancer. I had a scan at 7:30 in the morning, and it clearly showed a tumor on my pancreas. I didn't even know what a pancreas was. The doctors told me this was almost certainly a type of cancer that is incurable, and that I should expect to live no longer than three to six months. My doctor advised me to go home and get my affairs in order, which is doctor's code for prepare to die. It means to try to tell your kids everything you thought you'd have the next 10 years to tell them in just a few months. It means to make sure everything is buttoned up so that it will be as easy as possible for your family. It means to say your goodbyes.
I lived with that diagnosis all day. Later that evening I had a biopsy, where they stuck an endoscope down my throat, through my stomach and into my intestines, put a needle into my pancreas and got a few cells from the tumor. I was sedated, but my wife, who was there, told me that when they viewed the cells under a microscope the doctors started crying because it turned out to be a very rare form of pancreatic cancer that is curable with surgery. I had the surgery and I'm fine now.
This was the closest I've been to facing death, and I hope its the closest I get for a few more decades. Having lived through it, I can now say this to you with a bit more certainty than when death was a useful but purely intellectual concept:
No one wants to die. Even people who want to go to heaven don't want to die to get there. And yet death is the destination we all share. No one has ever escaped it. And that is as it should be, because Death is very likely the single best invention of Life. It is Life's change agent. It clears out the old to make way for the new. Right now the new is you, but someday not too long from now, you will gradually become the old and be cleared away. Sorry to be so dramatic, but it is quite true.
Your time is limited, so don't waste it living someone else's life. Don't be trapped by dogma — which is living with the results of other people's thinking. Don't let the noise of others' opinions drown out your own inner voice. And most important, have the courage to follow your heart and intuition. They somehow already know what you truly want to become. Everything else is secondary.
When I was young, there was an amazing publication called The Whole Earth Catalog, which was one of the bibles of my generation. It was created by a fellow named Stewart Brand not far from here in Menlo Park, and he brought it to life with his poetic touch. This was in the late 1960's, before personal computers and desktop publishing, so it was all made with typewriters, scissors, and polaroid cameras. It was sort of like Google in paperback form, 35 years before Google came along: it was idealistic, and overflowing with neat tools and great notions.
Stewart and his team put out several issues of The Whole Earth Catalog, and then when it had run its course, they put out a final issue. It was the mid-1970s, and I was your age. On the back cover of their final issue was a photograph of an early morning country road, the kind you might find yourself hitchhiking on if you were so adventurous. Beneath it were the words: "Stay Hungry. Stay Foolish." It was their farewell message as they signed off. Stay Hungry. Stay Foolish. And I have always wished that for myself. And now, as you graduate to begin anew, I wish that for you.
Stay Hungry. Stay Foolish.
Thank you all very much.
مهر ۱۲، ۱۳۸۸
رسیدن به خیر
به همسر گفتم دفعه ی بعد باید بریم قورباغه رو امتحان کنیم...
مهر ۱۰، ۱۳۸۸
استقبال
مهر ۰۸، ۱۳۸۸
لطیفه
سرگیجه یا ...
کوهی از کار
این چند روز دیگه ظرف تمیز تو خونه نبود و می رفتم از رستوران پایین غذا می گرفتم. یک رستوران درپیت تو لابی ساختمون هست که غذاهای هندی و جنوب شرق آسیایی می پزه. امروز یک غذا ازش گرفتم به اسم توم یام (tom yam) که یک سوپ مانندی بود که توش میگو، هشت پا، مرغ، کرفس، فلفل، کلم و ... بود. البته یک بدی که داره اینه که اینها میگو رو پاک نمی کنند و همونطور درسته با شاخک و کله و پوست و پا می ندازن تو غذا! در کل هم یک کم تند درست می کنند ولی اذیت نمی کنه اصلاً. fried rice هم گرفتم که خوب بود. البته اگه موهای دست و سر آشپز رو ازش حذف می کردی اون چیزی که می مون fried rice و کلم و هویج و یک سری سبزیجات دیگه بود و در کل خیلی بد نبود.
ایشاا... همسری زودتر بیاد و ما هم یک خورشتی نوش جان کنیم.
مهر ۰۷، ۱۳۸۸
بخشی از مقدمه کتاب تولدی دیگر
این کتاب رو اگر ندارید بگین تا براتون بفرستم. اینجا بخشی از مقدمه کتاب رو می ذارم:
هزارهِ ای که به پايان می رسد هزارهِ ورشکسته تاريخ ايران است، زيرا هزاره ای است که با شاهنامهِ فردوسی آغاز شده و با توضيح المسائل خمينی پايان يافته است. قرنی نيز که به پايان می رسد ورشکسته ترين قرن اين هزارهاست، زيرا قرنی است که با انقلا ب مشروطيت شروع شده و با انقلا ب جاروکشان بسر رسيده است، جاروکشانی که با شعار يا مرگ يا خمينی به پيشباز هزارهِ سوم رفتند و در همان سال هايِی که انسان هايِی خود پا به ماه می گذاشتنداينان از دور چهره امام خويش را در آن ديدند. هم اين هزاره و هم بخصوص اين قرنی که بپايان می رسند در تاريخ جهانی جايِی خاص دارند، زيرا هر دوِی آنها بهمفهوم واقعی کلمه سرنوشت ساز بوده اند. هزارهِ دوم برای اروپايِی که با سقوط امپراتوری رم شکل گرفته بود درظلمتی قرون وسطايِی آغاز شد که قانون حاکم بر آن جهل و تعصب و خرافات و حکومت بی منازع کليسا بسيار بيشاز آنکه اخلاق و معنويتی را برای بربرهای نورسيده بارمغان آورد آنانرا به کشتارهای باز هم بيشتری، اين بار درجهت منافع کليسا، وامی داشت. به تعبير يک تاريخ نگار معاصر، از قتل عام کاتارها تا کشتار سن بارتلمی، ازجنگ های صليبِی تا مبارزات مذهبِی کاتوليک ها و پروتستان ها، ازهيمه های آتشی که هزاران نفر بجرم ارتباط باشيطان در آن سوختند تا چرخ های شکنجه انگيزيسيون که استخوان های هزاران نفر ديگر در آنها خورد شد يازبان هايشان از حلق ها بيرون کشيده شد، پرچم مسيحيت مقدس از درون دريايِی از خون سر برافراشت. در همان سال ها، جهان اسلام که هنوز از آسيای ميانه تا کرانه های اقيانوس اطلس را در برمی گرفت، با برخورداری از شرايط ممتاز نخستين قرون امپراتوری اسلامی، نيمه برتر و بسيار پيشرفته تر در جهان باستان بود. در نيمه دومين اين هزاره، جهان غرب که در آن هنگام تنها در اروپای کوچک کمتر از چهل ميليون نفرِی خلاصه می شد، به ناگهان جهش غول آسای خود را بسوی استيلا جويِی بر بقيهِ جهان بشرِی آغاز کرد، و اين جهش غول آسا او را در پايان قرن نوزدهم به سروری بی منازع بر جهانی رسانيد که ده برابر آن جمعيت و هفده برابر آن مساحت داشت. دريانوردان اين اروپای کوچک دو قاره ناشناختهِ تازه را کشف کردند و مانند دو قاره شناخته شده پيشين به فرمان اروپائی خود در آوردند. هشت کشور اروپايِی به تنهايِی امپراتوری جهانی عظيمی را بنياد نهادند که سی برابر به موازات اين جهش «. آفتاب در آن غروب نمی کرد » مساحت خود آنها وسعت و بيست برابر آن جمعيت داشت و سياسی، جهش همه جانبه علمی، صنعتی، آموزشی، هنری و فکری، جهان غرب ساختار دنيای هزارهِ دوم را بکلی تغيير داد. در پايان قرن نوزدهم پرچم اين غرب بلند پرواز در همهِ خشکی ها و همهِ درياها افراشته بود، در انتظار آنکه همين پرچم در قرن بيستم درماه و شايد در قرن بعد از آن در مريخ و زهره نيز افراشته شود.
....
قسمتی دیگر:
پس از آزماش پنجاه ساله ای موفق ولی نافرجام، ایران تنها کشور هزاره ای است که درجستجوی اسلام ناب محمدی به قرون وسطی خویش بازگرده است. در اولین سال این قرن حاج سیاح محقق و جهانگرد ايرانی، در بازگشت از سفری بدور دنيا در کتاب خاطرات خودش که از جالبترين آثار زبان فارسی قرن حاضر است در توصيف وضع ايران آنروز نوشت: ... جماعت عمامه به سر همه جا را پر کرده اند و همه مقامات اجتماعی را صاحب شده اند. کسی نمی داند کداميک از نوشت آنها فهم و سواد دارد و کدام ندارد. همه نام آيت الله و حجت الاسلام و شيخ و ملا دارند، و کارشان اين است که به اسم شريعت هر چه می خواهند بکنند و جلوِ هرچه را که نمی خواهند بگيرند. تکفير می کنند. معامله بهشت و جهنم می کنند. کسی جرئت ندارد بگويد آقا دروغ می گويد، زيرا بيرق واشريعتا بلند می شود. به آنها ايراد می گيری،می گويند ايراد به مجتهد جايز نيست. تکذيب می کنی، مثل اين است که خدا و پيغمبر را تکذيب کرده ای. به هيچ آخوند گردن گلفتی نمی توان گفت که مجتهد نيست يا عادل نيست، زيرا جمعی قلچماق پشت سرش دارد که هرچه بگويد می کنند. و اما مردم، گرد اندوه بر روی همه نشسته. رنگ ها زرد، بدن ها لاغر، لباس ها کثيف، لب هاآويخته، چشم ها بر زمين. گويا خرمی و نشاط از اين مملکت بار بسته است و بغير از نوحه و گريه چيزی نماندهاست. آنچه از اسلام باقی است زيارت رفتن و نماز جمعه خواندن و نعش کشی است، وگرنه واجبات شرع متروک است... و در آخرين سال همين قرن، احتمالا در توصيف وضع ايران سال ٢٠٠٠ حاج سياح ديگری که قصد وقايع نگاری داشته باشد، خواهد نوشت: جماعت عمامه به سر همه جا را پر کرده اند و همه مقامات اجتماعی را صاحب شده اند. کسی نمی داند کداميک از آنها فهم و سواد دارد و کدام ندارد. همه نام آيت الله و حجت الاسلام و شيخ و ملادارند، و کارشان اين ست که به اسم شريعت هر چه می خواهند بکنند و جلو هرچه را که نمی خواهند بگيرند. تکفيرمی کنند. معامله بهشت و جهنم می کنند. کسی جرئت ندارد بگويد آقا دروغ می گويد، زيرا بيرق واشريعتا بلندمی شود. به آنها ايراد می گيری، می گويند ايراد به مجتهد جايز نيست. تکذيب می کنی، مثل اين است که خدا وپيغمبر را تکذيب کرده ای. به هيچ آخوند گردن گلفتی نمی توان گفت که مجتهد نيست يا عادل نيست، زيرا جمعی قلچماق پشت سرش دارد که هرچه بگويد می کنند. و اما مردم، گرد اندوه بر روی همه نشسته. رنگ ها زرد،بدن ها لاغر، لباس ها کثيف، لب ها آويخته، چشم ها بر زمين. گويا خرمی و نشاط از اين مملکت بار بسته است وبغير از نوحه و گريه چيزی نمانده است. آنچه از اسلام باقی است زيارت رفتن و نماز جمعه خواندن و نعش کشی است، وگرنه واجبات شرع متروک است.
این نظام اسلامی جز خدمت کاری برای ما نکرد
مهر ۰۶، ۱۳۸۸
مشاعره ی اینترنتی
چنین گفت کوروش به محمود مشنگ/ که ای چشم و ابرو و کاپشن قشنگ/ که از شرم گفتار و کردار تو/ جهان بر همه پارسیان گشته تنگ/ به باد دادی هر چه ما ساخته ایم/ که از رفتار تو ما آبرو باخته ایم/ هر آنچه حقوق بشر خوانده ایم/ به کردار تو بر باد داده ایم/ خجل کرده ای جملگی پارسیان/ بس است خفت برای ایرانیان/ وقت آن است از سبز تباران یکی/ جمع کند گرزی که بر ایران زدی
هان پسر! اعتراض اینترنتی را برایت چه سود... این راه، جوانِ با تخم می خواهد نه ترس از کهریزک و کون کبود...
دو راهی...
مهر ۰۵، ۱۳۸۸
من رویایی دارم...
یک کمی غذا
مهر ۰۳، ۱۳۸۸
خاطراتی از دکتر چمران
لیست آرزوهای یک غربت نشین
گلچینی از دکتر شریعتی
ساز جدید زندگی جدید
مهر ۰۲، ۱۳۸۸
من یک gay...
یک نفر...
خیام هم از خودمونه...
جیحون اثری ز اشک پالوده ماست
دوزخ شرری ز رنج بیهوده ماست
فردوس دمی ز وقت آسوده ماست
**************
در فصل بهار اگر بتی حور سرشت
یک ساغر می دهد مرا بر لب کشت
هر چند به نزد عامه این باشد زشت
سگ به ز من است اگر برم نام بهشت
*************
گویند کسان بهشت با حور خوش است
من می گویم که آب انگور خوش است
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار
کاواز دهل شنیدن از دور خوش است
*************
من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت
از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت
جامی و بتی و بربطی بر لب کشت
این هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت
**************
در دهر چو آواز گل تازه دهند
فرمای بتا که می باندازه دهند
از حور و قصور و ز بهشت و دوزخ
فارغ بنشین که آن هر اوازه دهند
**************
گویند بهشت و حور و عین خواهد بود
آنجا می و شیر و انگبین خواهد بود
گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک
چون عاقبت کار چنین خواهد بود
**************
گویند بهشت و حور و کوثر باشد
جوی می و شیر و شهد و شکر باشد
پر کن قدح باده و به دستم نه
نقدی ز هزار نسیه خوشتر باشد
**************
ای دل تو باسرار معما نرسی
در نکته زیرکان دانا نرسی
این جا به می لعل بهشتی میساز
کانجا که بهشت است رسی یا نرسی
**************
چندانکه نگاه می کنم هر سویی
در باغ روان است ز کوثر جویی
صحرا چو بهشت است ز کوثر کم گوی
بنشین به بهشت با بهشتی رویی
خودکنی
مهر ۰۱، ۱۳۸۸
عید فطر زورکی
شهریور ۳۱، ۱۳۸۸
به خاطر خودم... به خاطر خودت...
کمی احمقانه
شهریور ۳۰، ۱۳۸۸
عید فطر
تئوری آشوب
شهریور ۲۹، ۱۳۸۸
همرنگ جماعت شو تا دستت زرد نشه
شهریور ۲۸، ۱۳۸۸
زباله های زندگی
شهریور ۲۷، ۱۳۸۸
روسپیگری در ایران
روسپي گري زنان از قديمي ترين شغل هاي جهان محسوب مي شود كه قدمت چند هزار ساله دارد، اما مجمع عمومي سازمان ملل در سال ۱۹۴۹ ميلادي به قطعنامه اي راي داد كه در آن روسپيگري خلاف كرامت انساني ناميده شد. با اين همه، اين شغل در برخي از كشورها آزاد است و در كشورهاي ديگري نيز ممنوع است و جرم محسوب مي شود. ايران در زمره همين كشورها است.
سعيد مدني پژوهشگر اجتماعي شايع ترين سن روسپي گري در ايران را ۱۸ تا ۲۵ سال عنوان مي كند و مي گويد هر قدر سن شروع روسپي گري پائين باشد خطر براي زنان و دختران بيشتر مي شود.
آقاي مدني اضافه كرد "طي يك دهه اخير به تديج مسئله شيوع تن فروشي در ايران مورد توجه وزارت بهداشت ودرمان قرار گرفت. علت آن هم نگراني از تغيير الگوي شيوع ايدز در ايران است. اقدامات درماني و تشخيصي هم انجام مي شود. مانند انجام تست اچ آي وي رايگان، مشاوره، توزيع سرنگ و كاندم رايگان. به هرحال حجم خدمات بسيار كمتر از ميزان مورد نياز است."
دختر شانزده ساله اي كه از ۱۴ سالگي روسپي گري مي كند، مي گويد خانواده هاي اين افراد اكثرا از هم پاشيده اند. او ادامه مي دهد "ساعت كار ما متفاوت است، صبح كاري، شب كاري كه درآمدش هم بيشتر است و ما "وسط كار" يعني غروب ها هم كار مي كنيم.. پوشش هم به سبك كار بستگي دارد و آنهايي كه بيشتر دنبال مشتري هستند، لباس مارك دار مي پوشند، البته ما پول لباس مارك دار نداريم، مارك رو از بيرون مي خريم، رو كفش مي زنيم."
اين دختر در مورد افرادي كه به او مراجعه مي كنند مي گويد "مشتري ها هم فرق دارند، پولدار و بي پول، اونهايي كه من سروكار دارم، اكثرا مجرد و فروشنده يا كفاش هستند. خونه هاي آنها هم تو مركز شهر است، ونك، سلسبيل، بهارستان."
برخي كارشناسان بر اين باورند كه اين پديده در ايران به دليل مشكلات اقتصادي است، اما آقاي مدني نظري متفاوت دارد و مي گويد "به تدريج گروه ديگري هم به اين زنان افزوده شدند آن هم كساني هستند كه به دليل دست يابي به شرايط زندگي بهتر به روسپي گري روي مي آورند. "
"م "يكي ديگر از روسپي ها در تهران است كه ۲۱ سال دارد و هفت سال است كه به اين كار مشغول است و توضيح مي دهد "من روزها از سالمندان پرستاري و شب ها كار مي كنم. الان اكثرا همه از روي ماهواره هر خدماتي كه اونجا مي دهند را مي خواهند. راه جلب مشتري از طريق تلفن و يا در خيابان و پاساژ است. آنهايي كه در خيابان مي روند تازه كارند، اما تلفني ها امن تر و هم گرونتر هستند. خانم هايي هم هستند كه محلي دارند كه براي حفظ امنيت آنها است."
روسپيگري در ايران جرم است اما مجازاتي كه براي آن در نظر گرفته مي شود در موارد مختلف متفاوت است به اعتقاد كارشناسان بايد براي اين پديده در ايران راهكاري انديشيده شود، چون حتي در شرايطي كه فرد مجرم محسوب مي شود، يك انسان و نيازمند دريافت خدمات است.
سعيد مدني در اين مورد مي گويد "نگاه قانون گزار ايراني به اين پديده نگاه جرم انگارانه است. رويكرد مقابل آن هم جرم زدايانه است. به اين معني كه در بعضي كشورها جرم تلقي نشده است. رويكرد ميانه اي هم وجود دارد كه در عين جرم بودن خدماتي به اين زنان ارائه شود تا وضعيت آنها و مشتريانشان وضعيت پر خطري نباشد."
خانم ۳۸ ساله اي كه دو سال است تن فروشي مي كند، مي گويد "شبها براي كار موقعيت خوبي است. قيمت هم براساس زيبايي، هيكل و بلد بودن فرق دارد. داشتن مكاني براي زنان بسيار مهم است چون احساس امنيت مي كنند. ضمنا در مبلغ و كلاس كار هم تاثير دارد. ولي اگر شرايط اقتصادي بد باشه تاثيرش هم منفي خواهد بود، از وقتي ماهواره و فيلم سكسي آمده تقاضا بالاتر رفته. مردان متاهل بيشتر متقاضي هستند محل سكونتشان را هم نمي دونيم، چون اكثرا جاهايي مي برند كه خطر نداشته باشد."
روسپي گري پديده ناهنجار اجتماعي است و كارشناسان براي رسيدگي به شرايط و وضعيت اين افراد به دليل قوانين مختلف و نگاه هاي سنتي با مشكلاتي روبرو هستند. گروهي از كارشناسان بر اين باورند كه بايد به اين زنان خدماتي ارائه شود تا بتوان به نوعي از پيشرفت اين پديده جلوگيري كرد اما در عين حال برخي ديگر معتقدند كه هر نوع خدماتي به اين افراد به منزله تشويق به فعاليت آنهاست.
نيكي محجوب - بي بي سي فارسي