آذر ۱۴، ۱۳۸۸

فعلاً برای مدتی به وبلاگ قبلیم برگشتم و اونجا دارم می نویسم.

آذر ۰۳، ۱۳۸۸

روباتهای بدون خلاقیت

یکی از خصوصیات این مردم اینه که وقتی یک کاری رو براشون تعریف می کنی عین روبات اونو انجام می دن و هیچ خلاقیتی ندارن و این برای خودشون خیلی عادیه و برای ما ایرانیها کشنده! دو تا مثال می زنم. مثالهام هم اصلاً خاص نیستند و هر روز با این موارد چند بار برخورد می کنیم.
چند روز پیش رفتم برای گرفتن خط اینترنت جدید.
متصدی مربوطه که یک خانم بود: اسم بنویسید تا به شما زنگ بزنیم. در حال حاضر modem نداریم. به محض اینکه modem برامون فرستادن ما باهاتون تماس می گیریم...
من: می تونین بگین چقدر طول می کشه که modem براتون بیارن؟
خانم مسوول: نمی دونم. ما باهاتون تماس می گیریم.
من: خیلی ممنون از تماستون. من یک تخمین می خوام. حدودی هم بگین مشکلی نیست.
خانم مسوول: نمی دونم. ولی مطمئن باشید که باهاتون تماس می گیریم.
من: می دونم بهم زنگ می زنین. می تونین بگین تا امروز حدوداً چقدر طول می کشید که modem ها دستتون برسه؟
خانم مسوول: نمی دونم. قولی نمی تونم بدم.
من: قول برای چی؟ یک تخمین بزنین.
خانم مسوول: نمی دونم.
من: یک هفته؟ یک ماه؟ یک سال؟ ده سال؟ یک قرن؟
خانم مسوول: نمی دونم.
من: پس ممکنه ده سال طول بکشه؟
خانم مسوول: نمی دونم. هر چیزی ممکنه!
فکر نکنین عصبانی شده بودها! نه! اینجا همینه. هیچ خلاقیتی وجود نداره.

مثال دوم:
بارها شده که دو تا دستگاه ATM بغل هم بودن. شما میرید و می بینید که یکیشون یک صف طولانی داره و حدود 10 نفر تو صف هستند و دستگاه دیگه خالیه. از نفر آخر می پرسید که اون دستگاه دوم خرابه؟ جواب می ده: نمی دونم.
تا اینجاش عیبی نداره که هیچ کس به مغزش نرسیده که بره دستگاه دوم رو امتحان کنه. قسمت فاجعه بار تر اینه که شما می رید و می بینید که دستگاه دوم سالمه و کارتون رو می کنید و میرید و هیچ کس صف خودش رو ترک نمی کنه که بره با اون دستگاه خالی کار کنه!!!! مطمئنم که باور نمی کنید. ولی این مورد در 70 درصد مواقع پیش میاد و من و همسرم تصمیم گرفتیم اینبار ازش فیلم بگیریم. چون فکر نکنم کسی باور کنه.
یعنی براشون اینطور تعریف شده که وقتی میرن تو صف باید بایستند تا نوبتشون برسه و کارشون رو انجام بدن. حالا صف بغل خالی هم باشه مهم نیست. نوبتشون رو تو صف شلوغ سفت می چسبند.


آبان ۲۷، ۱۳۸۸

تاریخ

هیچ وقت فکر نمی کردم در طول عمرم شاهد کودتا باشم. حتی تصورش را هم نمی کردم...
و به زودی پسرم از من در مورد خاطراتم از این روزها خواهد پرسید و من باید جواب مناسبی براش داشته باشم. موضوع فقط ذکر خاطرات نیست. چراکه لحظه لحظه ی این روزها در تاریخ ثبت خواهند شد. بلکه آنچیزی که مهم است نقش من و اطرافیانم در این دوران است. شرم دارم اگر پسرم روزی از من بپرسه بابا تو در اون روزها چه کردی؟ و من دست به دامن بازی با کلمات شوم یا خود را پشت مصلحتها و تو چه می فهمی ها پنهان کنم.
یادش بخیر کلاس تاریخ...
کوروش، داریوش، کریمخان و حتی نادر دیوانه را دوست داشتم ولی از قاجارها متنفر بودم. هر از چندی پاره ای از کشور رو به چوب حراج می زدند... مقایسه نقشه ایران قدیم با ایران امروز چه چیزی جز افسوس و حسرت برامون داره؟ و امروز ما قسمتی از تاریخ فردا هستیم. فردا روزی فرزندان ما تاریخ را ورق خواهند زد و داستان واگذاری خلیج فارس و دریای خزر رو خواهند خوند و نسل ما رو لعنت خواهند کرد. مقبره ی شاه شاهان پدر ایران زمین رو به زیر آب فرستادیم. دریای خزر رو به روسها بخشیدیم. به اعراب اجازه دادیم که جرات پیدا کنند و خلیج همیشه فارس را به نام مجعول خلیج ... بنامند. اجازه دادیم حکومتی دینی جان و مال مردم رو به یغما ببره. کودتا کردند. ثروت ملی رو نابود کردند. جوانان رو در بند و دوستانمون رو شکنجه کردند. هر چه فکر می کنم دورانی خفت بارتر از این دوران در تاریخ نمی یابم. فقط تجاوز نکرده بودند که جرات این کار رو هم پیدا کردند. اینها همه تقصیر خودمونه. ذره ذره وادادیم تا به اینجا رسید. کاری باید کرد. من به شخصه حتی شهامت رودررویی با پسرم رو هم ندارم چه برسه به جوابگویی به آیندگان و تاریخ!!

برنامه جدید

بالاخره فکر کنم گوش شیطون کر بلاهایی که سرمون می اومد متوقف شدن و یک کم اوضاع بهتر شد...
اما یک اتفاق جدید افتاد.
فرض کنین امروز به شما خبر بدن که سرطان دارین و باید زود عمل کنید. دکتر می گه چرا زودتر متوجه نشدی؟ الان یکساله این بیماری رو داری و داره رشد می کنه. البته نگران نباش هنوز دیر نشده و می تونی با یک عمل همه چیز رو به حالت اول برگردونی. فقط یک مقدار اثرات جانبی داره. مثلاً باید سینه هات رو برداریم یا مثلاً باید گوشت رو ببریم و ... یعنی یک چیزی رو هم از دست می دی. خب. حالا این خبر خوشحال کننده است یا ناراحت کننده؟ قسمت ناراحت کننده اینه که یکساله تو سرطان داری و بواسطه عمل یکی از اعضای غیر کلیدی بدنت رو از دست می دی. قسمت خوشحال کننده اینه که هنوز دیر نشده و شانس زنده موندن داری. شما یک لحظه خودتون رو بذارین تو موقعیت و جواب سوال رو بدین.
این مساله به شکل دیگه ای برای ما پیش اومد هفته قبل و من تصمیم گرفتم از این خبر خوشحال شم و جداً هم اثر داشت و خوشحال بودم!! البته همسرم از خوشحالی من عصبانی بود! به محض دریافت خبر همسرم زد زیر گریه و من خندیدم و خدا رو شکر کردم و به بی رگی متهم شدم... البته موضوع به این وحشتناکی نبود و فقط یک مثال به ذهنم رسید و نوشتم.
بله. موضوع ربطی به سلامتی نداشت و فقط یک مثال بود. هفته پیش فهمیدم پولی که برای ادامه برنامه زندگیمون دو سال پیش در ایران سرمایه گذاری کرده بودم ازبین رفته و فقط قسمت کمیش مونده...
به کل برنامه زندگیم تغییر کرد و باید یک برنامه تازه بریزم.

آبان ۲۰، ۱۳۸۸

نمی خواهم بمیرم

زمان زیادی به قتل آگاهانه ی جوان بیست و هشت ساله، احسان فتاحیان نمانده است... و یک چیز مرا سخت می آزارد... فکر اینکه من نباید اینجا بنشینم... فکر اینکه شاید باید از این توان و قدرتم برای نجات انسانی استفاده کنم ولی با "نمی توانم و چه کاری از من ساخته است" قصد دارم خودم را آرام کنم... و می دانم که اینها همه دروغهایی است که هر روز به خودم می گویم

نمی خواهم بمیرم با که باید گفت؟/ کجا باید صدا سر داد/ در زیر کدامین آسمان/ روی کدامین کوه؟/ که در ذرات هستی ره برد توفان این اندوه/ که از افلاک عالم بگذرد پژواک این فریاد!/ کجا باید صدا سر داد؟/ فضا خاموش و درگاه قضا دور است/ زمین کر، آسمان کور است/ نمی خواهم بمیرم با که باید گفت؟/ اگر زشت و اگر زیبا / اگر دون و اگر والا/ من این دنیای فانی را/ هزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر می دارم/ به دوشم گر چه بار غم توان فرساست / وجودم گر چه گردآلود سختی هاست/ نمی خواهم از این جا دست بر دارم!/ تنم در تار و پود عشق انسان های خوب نازنین بسته است/ دلم با صد هزاران رشته ، با این خلق/ با این مهر، با این ماه/ با این خاک ، با این آب …/ پیوسته است/ مراد از زنده ماندن امتداد خورد و خوابم نیست/ توان دیدن دنیای ره گم کرده دررنج و عذابم نیست/ هوای هم نشینی با گل و ساز و شرابم نیست/ جهان بیمار و رنجور است/ دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیست/ اگر دردی ز جانش بر ندارم ناجوانمردی است/ نمی خواهم بمیرم تا محبت را به انسان ها بیاموزم/ بمانم تا عدالت را برافرازم ، بیفروزم/ خرد را ، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم/ به پیش پای فرداهای بهتر گل برافشانم/ چه فردائی ، چه دنیایی!/ جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی و نور است …/ نمی خواهم بمیرم ای خدا!/ ای آسمان! / ای شب!/ نمی خواهم/ نمی خواهم/ نمی خواهم/ مگر زورست! /
فریدون مشیری

آبان ۱۴، ۱۳۸۸

آرزوی

اگر تصادفهایی که داشتم رو جزو بیماریهام حساب نکنیم این بیماری لعنتی سختترین بیماری این پنج سال اخیرم بود.
...
اما یک آرزویی درونم هست که فکر کردن بهش بهم احساس آرامش میده:

یک اسلحه یوزی، یک کوچه ی بن بست، و چند بسیجی...

آبان ۱۳، ۱۳۸۸

بیماری

درست قبل از امتحانات هر سه نفرمون بیماری سختی گرفته ایم. خدا رحم کنه

آبان ۱۱، ۱۳۸۸

ادامه ی ادامه نژاد برتر

اون مطالبی که در پست قبل نوشتم خصومت شخصی نبود. هر کدومش رو خودم و دوستانم هر روز تجربه می کنیم. حتی در یک روزنامه ی بسیار معتبر اینترنتی چند وقت پیش خوندم که یک اروپایی مقاله ای نوشته بود که این آدمها چرا اینطوری هستند و شکایت کرده بود از رفتارهاشون و جالبه که مردم این منطقه چه نظراتی نوشته بودن. یک نمونه اش رو اینجا می گم:
یکی از موارد انگشت در بینی کردنشون بود که یکی زیرش پیام گذاشته بود که این نشون می ده ما مردمی هستیم که میتونیم چند کار رو با هم انجام بدیم. مثلاً هم صحبت کنیم و هم دست در دماغمون کنیم. یا یکی دیگه نوشته بود این به ما کمک می کنه که تمرکز کنیم.
یا یکی دیگه زیر تمام انتقادات نوشته بود که هر قومی خصوصیاتی داره ولی من ترجیح میدم که اینکارا رو بکنم تا اینکه مثل اروپاییها با منشیم سکس داشته باشم!!! خلاصه اینکه این موضوع فرهنگی که من مطرح کردم چیز جدیدی نیست و هر کس با این جماعت زندگی کرده باشه می دونه.
یا یک چیز جالب از چینی ها: من چند تا دوست چینی دارم. یکیشون بسیار مترقی، زیبا و پولدار هست. هفته ی پیش هم از سفر امریکا برگشت و مثل اون چینی های دیگه نیست که ندید بدید باشن. من برای ناهار یکبار دعوتش کردم. موقع خوردن غذا به شکل زجر آوری ملچ مولوچ می کرد جوری که حال آدم رو به هم می زد!! این رفتار رو در چینیهای دیگه هم دیده بودم ولی فکر نمی کردم این هم اینکار رو بکنه. بهش گفتم این چه وضعیه؟ دهنتو نمی تونی کنترل کنی؟ گفت ما چینی ها وقتی بخوایم از صاحب خونه تشکر کنیم برای اینکه نشون بدیم غذاش خوشمزه است این کار رو می کنیم!! بله... این هم از چینیها با فرهنگ چند هزار ساله. البته چینی ها رو دوست دارم. موضوع صحبت من اندونزی، مالزی، تایلند و کامبوج و اینها بود.
اما نعیمه گفت این موضوع فرهنگیه یا نژادی؟
از اونجایی که یک سری از اون صفات که گفتم مربوط به صرفاً نژادشون می شه پس این مساله نژادیه. مثل شکل ظاهر که واقعاً نازیبا هستند و هوششون که خیلی پایینه و ...
البته اینها چیزهای مثبتی هم دارند. مثلاً به شکل زجرآوری خونسردن. و اینکه زیاد به کارت کاری ندارن.

آبان ۱۰، ۱۳۸۸

ادامه نژاد برتر

بله. همونطور که عرض کردم معتقدم که چیزی به نام نژاد برتر واقعاً وجود داره. بهتره که طفره نریم و با کلمات بازی نکنیم. یک سوال ساده؟ فرض کنید که به شما زمان تولد دو گزینه داده بشه: می خواهید یک اندونزیایی باشید یا یک مثلاً سوئیسی؟ من بعید می دونم کسی گزینه اول رو انتخاب کنه. حالا هی برید بگید نه! همه ی نژادها عین هم هستند. فقط خودمون رو گول می زنیم.
در چند کشور در جنوب شرق آسیا که کشورهای درحال توسعه هستند این چیزها که می نویسم مشترک هست. مثلاً در تایلند، مالزی و ...
اتفاقاً مالزی مثال خوبیه چون شما یا مالزی رفتید و یا در دو سال آینده یک بار گذرتون به اونجا خواهد افتاد. برای ایرانیها چیزی شبیه به دبی شده. کشوری سرسبز، مسلمان و رو به رشد با ویترینی بسیار مدرن و زیبا. اما اگر مسافر مالزی هستید (یا تایلند، اندونزی و ...) به این نکات دقت کنید:
مردم این کشور وقتی دارن با شما صحبت می کنند به راحتی انگشت مبارک رو در سوراخهای گشاد بینیشون تاب می دن و گهگاهی هم چیزهایی ازش بیرون می کشن و این اصلاً چیز بدی در این کشور نیست.
بادگلو اصلاً حرکت زشتی نیست! در حالیکه با شما دارن صحبت می کنند به راحتی اینکار رو می کنند. یک دوست انگلیسی داشتم که باورش نمی شد تا اینکه خودش دید.
بادمعده هم هیچ ایرادی نداره. راحت باشید. در هرجا که هستید عضلات مقعد رو شل کنید کسی در این کشور از شما ناراحت نخواهد شد.
با دست غذا بخورید. این رسم اغلب کشورهای این ناحیه است. اگر به اندونزی، مالزی و ... اومدید حتماً نگاهی به رستورانها بندازین. با دست غذا خوردن کاملاً یک فرهنگ جا افتاده است. حتی در مراسم عروسی یک آفتابه طلایی برای عروس و داماد میارن تا دستشون رو بشورن و بعد با دست غذا میل می کنند.
انگار اصلاً از وسایل جلوگیری استفاده نمی کنند و تا می تونن بچه میارن. مالزی و اندونزی بالاترین رشد جمعیت رو در منطقه دارن و روی همه رو کم کردن. خیلی عادیه که یک زن رو با هفت یا هشت بچه دور و برش ببینید که همه تقریباً هم سن هستند.
همدیگر رو مثل حیوانات صدا می کنند. اصواتی که برای صدا کردن چارپایان استفاده می شود را برای صدا کردن همکار یا دوست خودشون استفاده می کنند.
اغلب به دلیل گرمای هوا صندل می پوشند و هنگام راه رفتن پاشون رو بلند نمی کنند و لخ لخ لخ .... روی اعصاب آدم راه می رن.
من تقریباً آدم از هر کشور و قاره ای دیدم. آفریقایی، آسیای، اروپایی و ... اینها زشت ترین نژاد روی کره زمین هستند. چند بار چند تا دختر با من صحبت کردند و گفتن که آرزشون اینه که از یکی شبیه به ما بچه بیارن که نژادشون اصلاح شه و این خیلی براشون مهمه.
وقتی وارد رستوران می شن به صندلیها می خورن و راه میرن.
از نظر بهداشتی زیر صفر هستند. اصلاً چیزی به نام بهداشت براشون تعریف نشده است.
از نظر هوش بسیار سطح پایین هستند. ولی خیلی دوست دارن خودشون رو متفکر نشون بدن و برای اینکار عینک می زنند. حتی بعضیهاشون عینکی نیستند ولی بیخودی عینک می زنن تا متفکر به نظر بیان!!
چیزی از گذشته ندارند و برای اینکه کمبودهاشون رو جبران کنند خیلی دوست دارن از غرب الگو برداری کنند.

بله...
نکته دردناک اینه که ایرانیها با این فرهنگشون و این زیبایی و استعدادشون آواره ی این کشورهان... بیشتر توضیح نمی دم چون اشکم درمیاد...

آبان ۰۹، ۱۳۸۸

نژاد برتر

معتقدم که چیزی به نام نژاد برتر وجود داره. جداً باید یکسال در اروپای غربی زندگی کرد و بعد یکسال در یک کشور جهان سومی. به وضوح تفاوتها رو می شه دید. اینو اینجا نوشتم که یادم باشه بعد از امتحاناتم حتماً با مثال مقایسه کنم. مخصوصاً این دو روز که مجبور شدیم چند بار به بیمارستان بریم این موضوع برام حادتر شد و عزمم رو جزم کردم که به زودی انشاا... اینجا رو ترک کنم و به یکی از کشورهایی که نژادهای برتر در اونها زندگی می کنند پناه ببرم.
...
داریوش جان من خوشحال می شم با شما آشنا بشم. فقط لطف کن یک کم تا گرم شیم همینجا در مورد خودت و دلیل اینکه ما باید بیشتر آشنا شیم بنویس لطفاً.
خوش باشید
سعید
کشور وحوش

آبان ۰۴، ۱۳۸۸

چه زود گذشت...

دیشب داشتم فکر می کردم که...
زمانی که من وارد دانشگاه شدم ورودیهای امسال دانشگاهها کلاس اولی بودن!! پیر شدیم رفت....

مهر ۲۹، ۱۳۸۸

قصه آدمها

مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی
روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار
یک جایی شبیه دل خودش ،
کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،
کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،
دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،
خیابان ساکت بود ،
فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد
در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را
صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،
هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ،
مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد
صدای گام هایی آمد و .. رفت ،
مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ،
خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ،
اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد ، شاید مسخره اش می کردند ،
مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ،
معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید ،
به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر ،
گفته بود : - بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی ، دست پر میام
فاطمه باز هم خندیده بود ،
آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد ،
برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد ، خواستگار شهری ، خواستگار پولدار ،
تصویر فاطمه آمد توی ذهنش ، فاطمه دیگر نمی خندید ،
آگهی روی دیورا را که دید تصمیمش را گرفت ،
رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ،
مثل فروختن یک دانه سیب بود ،
حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام و شروع یک کاسبی ،
پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد
یک گردنبند بدلی هم خرید ، پولش به اصلش نمی رسید ،
پولها را گذاشت توی بقچه ، شب تا صبح خوابش نبرد ،
صبح توی اتوبوس بود ، کنارش یک مرد جوان نشست ،
- داداش سیگار داری؟
سیگاری نبود ، جوان اخم کرد ،
نیمه های راه خوابش برد ، خواب میدید فاطمه می خندد ، خودش می خندد ، توی یک خانه یک اتاقه و گرم
چشم باز کرد ، کسی کنارش نبود ، بقچه پولش هم نبود ، سرش گیج رفت ، پاشد :
- پولام .. پولاااام ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- بیچاره ،
- پولات چقد بود ؟
- حواست کجاست عمو ؟
پیاده شد ، اشکش نمی آمد ، بغض خفه اش می کرد ، نشست کنار جاده ، از ته دل فریاد کشید ،
جای بخیه های روی کمرش سوخت ،
برگشت شهر ، یکهفته از این کلانتری به آن پاسگاه ،
بیهوده و بی سرانجام ، کمرش شکست ،
دل برید ،
با خودش میگفت کاشکی دل هم فروشی بود ،
...
- پاشو داداش ، پاشو اینجا که جای خواب نیس ...
چشمهاشو باز کرد ،
صبح شده بود ،
تنش خشک شده بود ،
خودشو کشید کنار پله ها و کارتن رو جمع کرد ،
در بانک باز شد ،
حال پا شدن نداشت ،
آدم ها می آمدند و می رفتند ،
- داداش آتیش داری؟
صدا آشنا بود ، برگشت ،
خودش بود ، جوان توی اتوبوس وسط پیاده رو ایستاده بود ،
چشم ها قلاب شد به هم ،
فرصت فکر کردن نداشت ،
با همه نیرویی که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد ،
- آی دزد ، آیییییی دزد ، پولامو بده ، نامرد خدانشناس ... آی مردم ...
جوان شناختش ،
- ولم کن مرتیکه گدا ، کدوم پولا ، ولم کن آشغال ...
پهلوی چپش داغ شد ، سوخت ، درست جای بخیه ها ، دوباره سوخت ، و دوباره ....
افتاد روی زمین ،
جوان دزد فرار کرد ،
- آییی یی یییییی
مردم تازه جمع شده بودند برای تماشا،
دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر میشد ،
- بگیریتش .. پو . ل .. ام
صدایش ضعیف بود ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- چاقو خورده ...
- برین کنار .. دس بهش نزنین ...
- گداس؟
- چه خونی ازش میره ...
دستش را گذاشت جای خالیه کلیه اش
دستش داغ شد
چاقوی خونی افتاده بود روی زمین ،
سرش گیج رفت ،
چشمهایش را بست و ... بست .
نه تصویر فاطمه را دید نه صدای آدم ها را شنید ،
همه جا تاریک بود ... تاریک .
.........
همه زندگی اش یک خبر شد توی روزنامه :
- یک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد .
همین ،
هیچ آدمی از حال دل آدم دیگری خبر ندارد ،
نه کسی فهمید مرد که بود ، نه کسی فهمید فاطمه چه شد
مثل خط خطی روی کاغذ سیاه می ماند زندگی ،
بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ،
انگار تقدیرش همین بود که بیاید و کلیه اش را بفروشد به یک آدم دیگر ،
شاید فاطمه هم مرده باشد ،
شاید آن دنیا یک خانه یک اتاقه گرم گیرشان بیاید و مثل آدم زندگی کنند ،
کسی چه میداند ؟!
کسی چه رغبتی دارد که بداند ؟
زندگی با ندانستن ها شیرین تر می شود ،
قصه آدم ها ، مثل لالایی نیست
قصه آدم ها ، قصیده غصه هاست .

امتحانات

نزدیک امتحانات هست و حسابی سرم شلوغه. پروژه هایی که باید تحویل بدم و کتابهایی که باید بخونم... از همه بدتر پروژه ی سایر دوستان که توقع دارن کمکشون کنم. اگه کمک نکنی می گن خودش رو می گیره! داستانی داریم اینجا...
خلاصه اینکه تا پایان امتحانات درگیرم.
البته هر روز یکی دو قسمت از سریال جذاب prison break رو هم می بینم. این سریال به نظر من تلاش یک آدم برای رسیدن به هدف رو نشون میده و اینکه چه برنامه ریزی دقیقی براش می کنه و چطور برای رسیدن به هدفش مبارزه می کنه. جدای از اینکه فیلم به شدت خالی بندی هست ولی از این زاویه می تونه خیلی آموزنده و محرک باشه.

مهر ۲۳، ۱۳۸۸

شراب تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورش


شراب تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورش
که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسایش
مذاق حرص و آز ای دل بشو از تلخ و از شورش

بیاور می که نتوان شد ز مکر آسمان ایمن
به لعب زهره چنگی و مریخ سلحشورش

کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردار
که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش

بیا تا در می صافیت راز دهر بنمایم
به شرط آن که ننمایی به کج طبعان دل کورش

نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست
سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش

کمان ابروی جانان نمی‌پیچد سر از حافظ
ولیکن خنده می‌آید بدین بازوی بی زورش

مهر ۲۰، ۱۳۸۸

یک فیلم شگفت آور

این فیلم رو حتماً ببینید. می تونه رو زندگیتون و انتخابهاتون تاثیر زیادی بذاره

مهر ۱۸، ۱۳۸۸

سکوت یا صداقت؟

این مطلب رو روی یک وبلاگ دیدم. جالب بود برام. یک قسمتش رو می ذارم اینجا:

شما یک مرد متاهل هستید. یک صبح سر زمستانی٬ خانم همسایه را منتظر تاکسی در خیابان می‌بینید. تعارف می‌کنید که او را به محل کار برسانید. خانم همسایه قبول می‌کند. سوار ماشین شما شده و اتفاقن به خاطر احترام به شما٬ صندلی جلو می‌نشنید. در مسیر با هم در مورد مسائل ساختمان صحبت می‌کنید. نیم‌ساعت بعد به محل کار ایشان رسیده‌اید٬ خانم همسایه تشکر می‌کند٬ پیاده شده و به محل کار خود می‌رود.
شب که به منزل برخواهید گشت٬ چه می‌کنید؟ آیا ماجرا را به همسر خود توضیح خواهید؟ آیا همسر شما به خاطر کمک به خانم همسایه از شما تشکر خواهد کرد یا به شما مشکوک خواهد شد؟ آیا توضیح ماجرای امروز نشانه صداقت شما با همسرتان خواهد بود یا همسرتان از این به بعد با شنیدن اسم خانم همسایه گوش‌هایش تیز خواهد شد؟ آیا همسرتان از این به بعد از پشت پنجره تا سر چهارراه شما را دنبال می‌کند؟ آیا همسرتان از این بعد در شوخی‌هایش نام خانم همسایه را خواهد برد؟ چه برچسبی از طرف همسرتان دریافت کرده‌اید؟ چه رنگی بیشتر در ذهن او ثبت شده٬ سبز یا قرمز؟ آیا همسرتان به شما اطمینان کامل پیدا خواهد کرد که هیچ چیز مخفی از او ندارید یا در مواقع عصبانیت به ماجرای امروز صبح اشاره خواهد کرد؟

اینجا سخن از مقایسه راست و دروغ نیست٬ صحبت از مقایسه سکوت و صداقت است. در هیچ‌کدام از شرایط بالا شما مورد سوال واقع نشده‌اید ٬‌ ولی آیا صداقت شما در بیان حقیقت ناپرسیده به نفع شما یا به ضرر شما تمام خواهد شد؟‌

جواب سوال بالا٬ مطلق نیست. انتخاب بیان یا سکوت بستگی به طرف مقابل شما دارد. بستگی به “نسبت باز کردن حاشیه ایمنی به تیز شدن شاخک‌ها“ی طرف مقابلتان دارد. با ارائه هرگونه اطلاعات بلافاصله دو موضوع برای طرف مقابل تعریف خواهد شد. یکی حاشیه ایمنی که برای شما در ذهن طرف مقابل باز شده (پی‌آمدهای اول) و دوم همان تیز شدن شاخک‌ها (پی‌آمدهای دوم). نسبت این‌دو در افراد مختلف با توجه به طرزفکر٬ تحصیلات٬ فرهنگ و… نسبت به موضوعات متفاوت مختلف است.
نتیجه عکسی که گاهی اوقات افراد از صداقتشان در بیان حقایق ناپرسیده می‌گیرند٬ به دلیل عدم شناخت این نسبت از پارتنرشان است. برای پیدا کردن این نسبت نیازی نیست که ریسک کنید و موضوع مهمی را سوژه قرار دهید. یک موضوع ساده را وسیله کنید و این نسبت را در طرف مقابلتان پیدا کنید. هرچه این نسبت بزرگتر بود (میزان باز کردن حاشیه ایمنی بیشتر از تیزشدن شاخک‌ها) بیان حقایق ناپرسیده بیشتر به تعمیق روابط کمک خواهد کرد و درصورتیکه این نسبت کوچکتر از یک بود (بیش از ایجاد حاشیه ایمنی شاخک‌ها تیز شدند) بیان حقایق ناگفته موجب تضعیف روابط٬ آتو گرفتن طرف مقابل٬ ایجاد دردسر و مشکلات خودساخته خواهد شد. چنین فردی به اصطلاح جنبه حقیقت ندارد. اینجاست که گاهی سکوت به صداقت ارجحیت پیدا خواهد کرد و اعتماد به طرف مقابل و صداقت به حماقت تغییر معنا خواهند داد.

منبع:

http://dastneveshteh.wordpress.com/2009/10/09/how-honest/

...

بیاین چیزهایی رو که دوست داریم بدست بیاریم
تا مجبور نباشیم چیزهایی رو که داریم دوست داشته باشیم...

مهر ۱۵، ۱۳۸۸

Stay Hungry. Stay Foolish

این پست بهترین پست این وبلاگ هست. متن و فیلم سخنرانی Steve Jobs ، موسس و CEO شرکتهای Apple و Pixar در مراسم فارغ التحصیلی دانشجویان دانشگاه استنفورد در سال 2005 رو اینجا می ذارم. این یکی از موثرترین سخنرانیهایی بود که امسال شنیده بودم.














Steve Jobs, CEO of Apple Computer and of Pixar Animation Studios, delivered on June 12, 2005

'You've got to find what you love,' Jobs says

This is the text of the Commencement address by Steve Jobs, CEO of Apple Computer and of Pixar Animation Studios, delivered on June 12, 2005.

I am honored to be with you today at your commencement from one of the finest universities in the world. I never graduated from college. Truth be told, this is the closest I've ever gotten to a college graduation. Today I want to tell you three stories from my life. That's it. No big deal. Just three stories.

The first story is about connecting the dots.

I dropped out of Reed College after the first 6 months, but then stayed around as a drop-in for another 18 months or so before I really quit. So why did I drop out?

It started before I was born. My biological mother was a young, unwed college graduate student, and she decided to put me up for adoption. She felt very strongly that I should be adopted by college graduates, so everything was all set for me to be adopted at birth by a lawyer and his wife. Except that when I popped out they decided at the last minute that they really wanted a girl. So my parents, who were on a waiting list, got a call in the middle of the night asking: "We have an unexpected baby boy; do you want him?" They said: "Of course." My biological mother later found out that my mother had never graduated from college and that my father had never graduated from high school. She refused to sign the final adoption papers. She only relented a few months later when my parents promised that I would someday go to college.

And 17 years later I did go to college. But I naively chose a college that was almost as expensive as Stanford, and all of my working-class parents' savings were being spent on my college tuition. After six months, I couldn't see the value in it. I had no idea what I wanted to do with my life and no idea how college was going to help me figure it out. And here I was spending all of the money my parents had saved their entire life. So I decided to drop out and trust that it would all work out OK. It was pretty scary at the time, but looking back it was one of the best decisions I ever made. The minute I dropped out I could stop taking the required classes that didn't interest me, and begin dropping in on the ones that looked interesting.

It wasn't all romantic. I didn't have a dorm room, so I slept on the floor in friends' rooms, I returned coke bottles for the 5¢ deposits to buy food with, and I would walk the 7 miles across town every Sunday night to get one good meal a week at the Hare Krishna temple. I loved it. And much of what I stumbled into by following my curiosity and intuition turned out to be priceless later on. Let me give you one example:

Reed College at that time offered perhaps the best calligraphy instruction in the country. Throughout the campus every poster, every label on every drawer, was beautifully hand calligraphed. Because I had dropped out and didn't have to take the normal classes, I decided to take a calligraphy class to learn how to do this. I learned about serif and san serif typefaces, about varying the amount of space between different letter combinations, about what makes great typography great. It was beautiful, historical, artistically subtle in a way that science can't capture, and I found it fascinating.

None of this had even a hope of any practical application in my life. But ten years later, when we were designing the first Macintosh computer, it all came back to me. And we designed it all into the Mac. It was the first computer with beautiful typography. If I had never dropped in on that single course in college, the Mac would have never had multiple typefaces or proportionally spaced fonts. And since Windows just copied the Mac, its likely that no personal computer would have them. If I had never dropped out, I would have never dropped in on this calligraphy class, and personal computers might not have the wonderful typography that they do. Of course it was impossible to connect the dots looking forward when I was in college. But it was very, very clear looking backwards ten years later.

Again, you can't connect the dots looking forward; you can only connect them looking backwards. So you have to trust that the dots will somehow connect in your future. You have to trust in something — your gut, destiny, life, karma, whatever. This approach has never let me down, and it has made all the difference in my life.

My second story is about love and loss.

I was lucky — I found what I loved to do early in life. Woz and I started Apple in my parents garage when I was 20. We worked hard, and in 10 years Apple had grown from just the two of us in a garage into a $2 billion company with over 4000 employees. We had just released our finest creation — the Macintosh — a year earlier, and I had just turned 30. And then I got fired. How can you get fired from a company you started? Well, as Apple grew we hired someone who I thought was very talented to run the company with me, and for the first year or so things went well. But then our visions of the future began to diverge and eventually we had a falling out. When we did, our Board of Directors sided with him. So at 30 I was out. And very publicly out. What had been the focus of my entire adult life was gone, and it was devastating.

I really didn't know what to do for a few months. I felt that I had let the previous generation of entrepreneurs down - that I had dropped the baton as it was being passed to me. I met with David Packard and Bob Noyce and tried to apologize for screwing up so badly. I was a very public failure, and I even thought about running away from the valley. But something slowly began to dawn on me — I still loved what I did. The turn of events at Apple had not changed that one bit. I had been rejected, but I was still in love. And so I decided to start over.

I didn't see it then, but it turned out that getting fired from Apple was the best thing that could have ever happened to me. The heaviness of being successful was replaced by the lightness of being a beginner again, less sure about everything. It freed me to enter one of the most creative periods of my life.

During the next five years, I started a company named NeXT, another company named Pixar, and fell in love with an amazing woman who would become my wife. Pixar went on to create the worlds first computer animated feature film, Toy Story, and is now the most successful animation studio in the world. In a remarkable turn of events, Apple bought NeXT, I returned to Apple, and the technology we developed at NeXT is at the heart of Apple's current renaissance. And Laurene and I have a wonderful family together.

I'm pretty sure none of this would have happened if I hadn't been fired from Apple. It was awful tasting medicine, but I guess the patient needed it. Sometimes life hits you in the head with a brick. Don't lose faith. I'm convinced that the only thing that kept me going was that I loved what I did. You've got to find what you love. And that is as true for your work as it is for your lovers. Your work is going to fill a large part of your life, and the only way to be truly satisfied is to do what you believe is great work. And the only way to do great work is to love what you do. If you haven't found it yet, keep looking. Don't settle. As with all matters of the heart, you'll know when you find it. And, like any great relationship, it just gets better and better as the years roll on. So keep looking until you find it. Don't settle.

My third story is about death.

When I was 17, I read a quote that went something like: "If you live each day as if it was your last, someday you'll most certainly be right." It made an impression on me, and since then, for the past 33 years, I have looked in the mirror every morning and asked myself: "If today were the last day of my life, would I want to do what I am about to do today?" And whenever the answer has been "No" for too many days in a row, I know I need to change something.

Remembering that I'll be dead soon is the most important tool I've ever encountered to help me make the big choices in life. Because almost everything — all external expectations, all pride, all fear of embarrassment or failure - these things just fall away in the face of death, leaving only what is truly important. Remembering that you are going to die is the best way I know to avoid the trap of thinking you have something to lose. You are already naked. There is no reason not to follow your heart.

About a year ago I was diagnosed with cancer. I had a scan at 7:30 in the morning, and it clearly showed a tumor on my pancreas. I didn't even know what a pancreas was. The doctors told me this was almost certainly a type of cancer that is incurable, and that I should expect to live no longer than three to six months. My doctor advised me to go home and get my affairs in order, which is doctor's code for prepare to die. It means to try to tell your kids everything you thought you'd have the next 10 years to tell them in just a few months. It means to make sure everything is buttoned up so that it will be as easy as possible for your family. It means to say your goodbyes.

I lived with that diagnosis all day. Later that evening I had a biopsy, where they stuck an endoscope down my throat, through my stomach and into my intestines, put a needle into my pancreas and got a few cells from the tumor. I was sedated, but my wife, who was there, told me that when they viewed the cells under a microscope the doctors started crying because it turned out to be a very rare form of pancreatic cancer that is curable with surgery. I had the surgery and I'm fine now.

This was the closest I've been to facing death, and I hope its the closest I get for a few more decades. Having lived through it, I can now say this to you with a bit more certainty than when death was a useful but purely intellectual concept:

No one wants to die. Even people who want to go to heaven don't want to die to get there. And yet death is the destination we all share. No one has ever escaped it. And that is as it should be, because Death is very likely the single best invention of Life. It is Life's change agent. It clears out the old to make way for the new. Right now the new is you, but someday not too long from now, you will gradually become the old and be cleared away. Sorry to be so dramatic, but it is quite true.

Your time is limited, so don't waste it living someone else's life. Don't be trapped by dogma — which is living with the results of other people's thinking. Don't let the noise of others' opinions drown out your own inner voice. And most important, have the courage to follow your heart and intuition. They somehow already know what you truly want to become. Everything else is secondary.

When I was young, there was an amazing publication called The Whole Earth Catalog, which was one of the bibles of my generation. It was created by a fellow named Stewart Brand not far from here in Menlo Park, and he brought it to life with his poetic touch. This was in the late 1960's, before personal computers and desktop publishing, so it was all made with typewriters, scissors, and polaroid cameras. It was sort of like Google in paperback form, 35 years before Google came along: it was idealistic, and overflowing with neat tools and great notions.

Stewart and his team put out several issues of The Whole Earth Catalog, and then when it had run its course, they put out a final issue. It was the mid-1970s, and I was your age. On the back cover of their final issue was a photograph of an early morning country road, the kind you might find yourself hitchhiking on if you were so adventurous. Beneath it were the words: "Stay Hungry. Stay Foolish." It was their farewell message as they signed off. Stay Hungry. Stay Foolish. And I have always wished that for myself. And now, as you graduate to begin anew, I wish that for you.

Stay Hungry. Stay Foolish.

Thank you all very much.

مهر ۱۲، ۱۳۸۸

رسیدن به خیر

خب. به سلامتی اومدن و جمعمون دوباره جمع شد. پریروز رفتیم بیرون خرید و رسماً سرود هم سوشی خور شد. رفتیم همون رستوران که سوشی ها روی نوار نقاله ای از جلوی میزها رد می شن و هر کدوم رو که بخوایم برمیداریم و می خوریم. اولش می گفت من لب به ماهی و خرچنگ خام نمی زنم... ولی وقتی نشست بغل دستم و دید من با چه لذتی می خورم کم کم شروع کرد. اولش چند تا میگوی سوخاری خورد و بعد هم یک کم از ماهی خام سالمون که توی یکی از سوشی ها بود و الی آخر...
به همسر گفتم دفعه ی بعد باید بریم قورباغه رو امتحان کنیم...

مهر ۱۰، ۱۳۸۸

استقبال

ساعت 2 و نیم صبح داره می شه . هنوز نخوابیدم. فردا صبح ساعت 6 باید برم فرودگاه. نمی دونم چرا دوست دارم تا صبح بیدار بمونم... ولی از خواب مغز سرم داره می سوزه.
هربار یکی می خواد بیاد این جزیره هیجان می گیرتم. چه برسه به همسرو پسرم. وای خدای من سازم رو هم دارن میارن... هلو انجیری... خییییییاااااارررر بوته ای... به به ... و خیلی چیزهای خوب دیگه. تا فرودگاه یکساعتی راه هست. شیطونه می گه شب برم فرودگاه بخوابم.
شب خوش...

مهر ۰۸، ۱۳۸۸

لطیفه

شيخي را پرسيدند اسلام چيست؟ شيخ گفت: اسلام ديني است كه اگر در آن داخل شوي سر آلتت ببرند و اگر از آن خارج شوي سر خودت را.

سرگیجه یا ...

داشتم حموم رو می شستم. دیدم دوش داره تکون می خوره. فکر کردم سرگیجه دارم. نشستم روی توالت فرنگی تا حالم خوب شه. داشتم فکر می کردم باید بیشتر به خودم برسم. نباید بذارم انقدر ضعیف شم که سرگیجه بگیرم ... تو این فکرها بودم که یکهو دوش از جاش کنده شد و افتاد جلوی پام! لخت از حموم پریدم بیرون دیدم آب آکواریوم یک مقدارش ریخته بیرون و به شدت داره تکون می خوره. در کمد رو باز کردم... تمام چوب رختی ها داشتن تکون می خوردن. یک چیزی به پام کشیدم و آماده ی شهادت شدم. آخه گفتم زشته کون برهنه به دیدار حق بشتابم!
بله زلزله ی 8 ریشتری در سوماترا بود که اینجا رو هم بی نصیب نذاشت. اینجا قدرتش حدود 5.6 ریشتر بود و تمام ترسشون این بود که یک سونامی جدید بشه. ولی خوشبختانه آب اقیانوس فقط 27 سانتی متر بالا اومد...
خلاصه اینکه این هم از امروز ما.

کوهی از کار

پس فردا انشاا... همسر و پسرم میان و کوهی از کار هست که باید انجام بدم. فردا دانشگاه یک پرزنت دارم و از طرفی یک خروار ظرف توی آشپزخونه هست که باید بشورم. حموم هم که به گند کشیده شده و باید شسته بشه. جارو و تی هم که جزو برنامه هست. نمی دونم چطور این کارها رو باید با هم انجام بدم.
این چند روز دیگه ظرف تمیز تو خونه نبود و می رفتم از رستوران پایین غذا می گرفتم. یک رستوران درپیت تو لابی ساختمون هست که غذاهای هندی و جنوب شرق آسیایی می پزه. امروز یک غذا ازش گرفتم به اسم توم یام (tom yam) که یک سوپ مانندی بود که توش میگو، هشت پا، مرغ، کرفس، فلفل، کلم و ... بود. البته یک بدی که داره اینه که اینها میگو رو پاک نمی کنند و همونطور درسته با شاخک و کله و پوست و پا می ندازن تو غذا! در کل هم یک کم تند درست می کنند ولی اذیت نمی کنه اصلاً. fried rice هم گرفتم که خوب بود. البته اگه موهای دست و سر آشپز رو ازش حذف می کردی اون چیزی که می مون fried rice و کلم و هویج و یک سری سبزیجات دیگه بود و در کل خیلی بد نبود.

ایشاا... همسری زودتر بیاد و ما هم یک خورشتی نوش جان کنیم.

مهر ۰۷، ۱۳۸۸

بخشی از مقدمه کتاب تولدی دیگر

این کتاب رو اگر ندارید بگین تا براتون بفرستم. اینجا بخشی از مقدمه کتاب رو می ذارم:

هزارهِ ای که به پايان می رسد هزارهِ ورشکسته تاريخ ايران است، زيرا هزاره ای است که با شاهنامهِ فردوسی آغاز شده و با توضيح المسائل خمينی پايان يافته است. قرنی نيز که به پايان می رسد ورشکسته ترين قرن اين هزارهاست، زيرا قرنی است که با انقلا ب مشروطيت شروع شده و با انقلا ب جاروکشان بسر رسيده است، جاروکشانی که با شعار يا مرگ يا خمينی به پيشباز هزارهِ سوم رفتند و در همان سال هايِی که انسان هايِی خود پا به ماه می گذاشتنداينان از دور چهره امام خويش را در آن ديدند. هم اين هزاره و هم بخصوص اين قرنی که بپايان می رسند در تاريخ جهانی جايِی خاص دارند، زيرا هر دوِی آنها بهمفهوم واقعی کلمه سرنوشت ساز بوده اند. هزارهِ دوم برای اروپايِی که با سقوط امپراتوری رم شکل گرفته بود درظلمتی قرون وسطايِی آغاز شد که قانون حاکم بر آن جهل و تعصب و خرافات و حکومت بی منازع کليسا بسيار بيشاز آنکه اخلاق و معنويتی را برای بربرهای نورسيده بارمغان آورد آنانرا به کشتارهای باز هم بيشتری، اين بار درجهت منافع کليسا، وامی داشت. به تعبير يک تاريخ نگار معاصر، از قتل عام کاتارها تا کشتار سن بارتلمی، ازجنگ های صليبِی تا مبارزات مذهبِی کاتوليک ها و پروتستان ها، ازهيمه های آتشی که هزاران نفر بجرم ارتباط باشيطان در آن سوختند تا چرخ های شکنجه انگيزيسيون که استخوان های هزاران نفر ديگر در آنها خورد شد يازبان هايشان از حلق ها بيرون کشيده شد، پرچم مسيحيت مقدس از درون دريايِی از خون سر برافراشت. در همان سال ها، جهان اسلام که هنوز از آسيای ميانه تا کرانه های اقيانوس اطلس را در برمی گرفت، با برخورداری از شرايط ممتاز نخستين قرون امپراتوری اسلامی، نيمه برتر و بسيار پيشرفته تر در جهان باستان بود. در نيمه دومين اين هزاره، جهان غرب که در آن هنگام تنها در اروپای کوچک کمتر از چهل ميليون نفرِی خلاصه می شد، به ناگهان جهش غول آسای خود را بسوی استيلا جويِی بر بقيهِ جهان بشرِی آغاز کرد، و اين جهش غول آسا او را در پايان قرن نوزدهم به سروری بی منازع بر جهانی رسانيد که ده برابر آن جمعيت و هفده برابر آن مساحت داشت. دريانوردان اين اروپای کوچک دو قاره ناشناختهِ تازه را کشف کردند و مانند دو قاره شناخته شده پيشين به فرمان اروپائی خود در آوردند. هشت کشور اروپايِی به تنهايِی امپراتوری جهانی عظيمی را بنياد نهادند که سی برابر به موازات اين جهش «. آفتاب در آن غروب نمی کرد » مساحت خود آنها وسعت و بيست برابر آن جمعيت داشت و سياسی، جهش همه جانبه علمی، صنعتی، آموزشی، هنری و فکری، جهان غرب ساختار دنيای هزارهِ دوم را بکلی تغيير داد. در پايان قرن نوزدهم پرچم اين غرب بلند پرواز در همهِ خشکی ها و همهِ درياها افراشته بود، در انتظار آنکه همين پرچم در قرن بيستم درماه و شايد در قرن بعد از آن در مريخ و زهره نيز افراشته شود.

....

قسمتی دیگر:

پس از آزماش پنجاه ساله ای موفق ولی نافرجام، ایران تنها کشور هزاره ای است که درجستجوی اسلام ناب محمدی به قرون وسطی خویش بازگرده است. در اولین سال این قرن حاج سیاح محقق و جهانگرد ايرانی، در بازگشت از سفری بدور دنيا در کتاب خاطرات خودش که از جالبترين آثار زبان فارسی قرن حاضر است در توصيف وضع ايران آنروز نوشت: ... جماعت عمامه به سر همه جا را پر کرده اند و همه مقامات اجتماعی را صاحب شده اند. کسی نمی داند کداميک از نوشت آنها فهم و سواد دارد و کدام ندارد. همه نام آيت الله و حجت الاسلام و شيخ و ملا دارند، و کارشان اين است که به اسم شريعت هر چه می خواهند بکنند و جلوِ هرچه را که نمی خواهند بگيرند. تکفير می کنند. معامله بهشت و جهنم می کنند. کسی جرئت ندارد بگويد آقا دروغ می گويد، زيرا بيرق واشريعتا بلند می شود. به آنها ايراد می گيری،می گويند ايراد به مجتهد جايز نيست. تکذيب می کنی، مثل اين است که خدا و پيغمبر را تکذيب کرده ای. به هيچ آخوند گردن گلفتی نمی توان گفت که مجتهد نيست يا عادل نيست، زيرا جمعی قلچماق پشت سرش دارد که هرچه بگويد می کنند. و اما مردم، گرد اندوه بر روی همه نشسته. رنگ ها زرد، بدن ها لاغر، لباس ها کثيف، لب هاآويخته، چشم ها بر زمين. گويا خرمی و نشاط از اين مملکت بار بسته است و بغير از نوحه و گريه چيزی نماندهاست. آنچه از اسلام باقی است زيارت رفتن و نماز جمعه خواندن و نعش کشی است، وگرنه واجبات شرع متروک است... و در آخرين سال همين قرن، احتمالا در توصيف وضع ايران سال ٢٠٠٠ حاج سياح ديگری که قصد وقايع نگاری داشته باشد، خواهد نوشت: جماعت عمامه به سر همه جا را پر کرده اند و همه مقامات اجتماعی را صاحب شده اند. کسی نمی داند کداميک از آنها فهم و سواد دارد و کدام ندارد. همه نام آيت الله و حجت الاسلام و شيخ و ملادارند، و کارشان اين ست که به اسم شريعت هر چه می خواهند بکنند و جلو هرچه را که نمی خواهند بگيرند. تکفيرمی کنند. معامله بهشت و جهنم می کنند. کسی جرئت ندارد بگويد آقا دروغ می گويد، زيرا بيرق واشريعتا بلندمی شود. به آنها ايراد می گيری، می گويند ايراد به مجتهد جايز نيست. تکذيب می کنی، مثل اين است که خدا وپيغمبر را تکذيب کرده ای. به هيچ آخوند گردن گلفتی نمی توان گفت که مجتهد نيست يا عادل نيست، زيرا جمعی قلچماق پشت سرش دارد که هرچه بگويد می کنند. و اما مردم، گرد اندوه بر روی همه نشسته. رنگ ها زرد،بدن ها لاغر، لباس ها کثيف، لب ها آويخته، چشم ها بر زمين. گويا خرمی و نشاط از اين مملکت بار بسته است وبغير از نوحه و گريه چيزی نمانده است. آنچه از اسلام باقی است زيارت رفتن و نماز جمعه خواندن و نعش کشی است، وگرنه واجبات شرع متروک است.

این نظام اسلامی جز خدمت کاری برای ما نکرد

این خدمتی که اینها پس از انقلاب به ملت ایران کردند بسیار منحصر به فرد بود. حتی رضا شاه با چوب و چماق نتوانست اینچنین کند که اینها کردند.
اول از همه ما ایرانیها از تجربه کلیساها در اروپا درس نگرفته بودیم و باید به سرمان می آمد تا یاد بگیریم که دین با سیاست آبشان در یک جوب نمی رود و این ترکیب همان پیتزای قرمه سبزی است!
دوم اینکه تقدس علمای دین نه تنها مخدوش نشد بلکه در نظر بسیاری از افراد به لجن کشیده شد. اگر تا دیروز می ترسیدیم برای حضرت عظمی جک بسازیم اما امروز کمتر از فحش نثارش نمی کنیم و قبح قضیه کاملاً ریخته است.
سوم، دوستان بسیاری را می شناسم که یقیناً به همین دلیل دست از این اطاعت کورکورانه از علما کشیده اند و باز هم بسیاری را می شناسم که رسماً ترک دین و مذهب گفته اند. در حدی که آماده اند تا به محض اینکه اقامتشان آماده شد به طور رسمی اعلام کنند که دیگر دین ندارند.
حالا رضا شاه با چماق بر سرمان می کوبید که این مذهب آفت است و بدتر همه گارد می گرفتند و نتیجه ای هم نداد. اما به لطف سلطنت سی ساله ی اینها امروز ما ایرانیان آگاه تر شده ایم.
...
...
پا نوشت: راستی یک چیز بی ربط: امروز به یکی می گفتم که روزی که فهمیدیم پزشکی اسلامی، بانکداری اسلامی، اقتصاد اسلامی، روانشناسی اسلامی، حکومت اسلامی و ... همه اراجیفی بیش نیستند یک قدم جلوتر رفته ایم. همچین ته هر علمی یک اسلامی می بندند که انگار پیش از این چنین علمی نبوده است!

مهر ۰۶، ۱۳۸۸

مشاعره ی اینترنتی

یکی از دوستان توی فیس بوک اینو برداشته بود و گذاشته بود:

چنین گفت کوروش به محمود مشنگ/ که ای چشم و ابرو و کاپشن قشنگ/ که از شرم گفتار و کردار تو/ جهان بر همه پارسیان گشته تنگ/ به باد دادی هر چه ما ساخته ایم/ که از رفتار تو ما آبرو باخته ایم/ هر آنچه حقوق بشر خوانده ایم/ به کردار تو بر باد داده ایم/ خجل کرده ای جملگی پارسیان/ بس است خفت برای ایرانیان/ وقت آن است از سبز تباران یکی/ جمع کند گرزی که بر ایران زدی
من هم براش این کامنت رو زدم:
اگر تخم تو همچو کوروش بزرگ می نمود... به جای فیس بوک، طومار عمر محمود را جمع می نمود...
هان پسر! اعتراض اینترنتی را برایت چه سود... این راه، جوانِ با تخم می خواهد نه ترس از کهریزک و کون کبود...
سعید (معاصر)

دو راهی...

دارم فکر می کنم یک فوق لیسانس فایننس هم بگیرم بعد برم برای دکترا انشاا.... چون این فوق لیسانسی که الان دارم می خونم کاملاً کاربردیه و عملی همه چیز رو یاد گرفتیم. حالا دوست دارم یک دانشگاهی هم برم که همینها رو به صورت تئوری بخونیم. یعنی شدیداً ریاضیاتی. خیلی فکرم رو مشغول کرده... دارم فکر می کنم کدوم کشورها می تونن گزینه های خوبی باشن و اصولاً این حماقت کار خوبیه یا نه. یک سال و نیم منو از نظر زمانی عقب می ندازه ولی محاسنی هم داره.
برم بخوابم که تا نیم ساعت دیگه که می خوان اذان صبح رو بگن خوابم عمیق شده باشه و از خواب نپرم. از ایران آدم فرار کنه بیاد اینجا نزدیک مسجد مسلمونها خونه بگیره!!!! فکرش رو بکنی می بینی همون ماجرای اتوبوس جهانگردیه پلنگ صورتیه...

مهر ۰۵، ۱۳۸۸

من رویایی دارم...

با سه نفر اسپانیای تو یک بار آشنا شدم. اسم دوتاشون pedro و yolanda بود. که زن و شوهر بودن. سومی هم دوست شوهره بود.
دختره 35 سالش بود و کچل کرده بود. با نمره 8 سرش رو زده بود و بامزه هم شده بود. شوهره موهای وسط سرش ریخته بود و یک ریش بسیار بلندی داشت. شاید 40 سانتی متر بود. داستانشون جالب بود. می گفت تو بارسلون زندگی گرونه. برای همین دوست شوهرم رو آوردیم پیش خودمون زندگی می کنه. سال گذشته تصمیم گرفتیم خونمون رو بفروشیم و با پولش بریم دنیا رو بگردیم! همه بهمون گفتن شما دیوانه هستید. ولی ما بهشون گفتیم شما تمام عمرتون رو صرف این می کنید که خونه بسازید و بعد بذارید برای بچه هاتون و تمام! این شما هستید که دیوانه اید! گفت تو چی فکر می کنی؟ گفتم ما یک ضرب المثل داریم که می گه دیوانه چو دیوانه بیند خوشش آید! و من از این کارتون خوشم اومد!
گفت سه ماه دیگه پولمون تموم می شه و باید برگردیم. تمام شرق آسیا رو دیده بودن. گفت من این یکسال به اندازه ی یک عمر زندگی کردم و دیگه ترسی ندارم که فردا بمیرم. من زندگی خوبی رو تجربه کردم...
راستی گفت شوهر خواهر شوهرش هم مراکشیه و اسمش سعید هست!
از اون موقع دارم به خیلی چیزها فکر می کنم. شاید وقت اون رسیده باشه که کمی هم رویاهامون رو دنبال کنیم ... شاید فردا خیلی دیر باشه...
نیمه شب نوشت: آره. این چیزها جرات می خواد و طعم شیرین دستیابی به رویاها پاداش این شهامت هست.

یک کمی غذا

امروز رفتم کلی خرید کردم تا خونه رو برای اومدن مهمونهام آماده کنم. چند تا اسباب بازی هم واسه پسرم خریدم که تا اومد بهش بدم.
سر و وضعم داغونه. موها بلند و نا مرتب. ریش نامرتب اصلاح نشده! باید یک کم هم به خودم برسم.
اما عجب سوشی خوری شدم من! امروز رفتم یک رستوران ژاپنی دیگه و کالیفرنیا رل سفارش دادم. جالب بود که کامل خوردم و خواستم بار دیگه سفارش بدم که جلوی خودم رو گرفتم. چون ترسیدم زده شم. یک غذایی هم خوردم به اسم teppanyeki که من مرغش رو خوردم. مرغ رو با جوانه گندم و هویج و پیازچه و سیر و کلم تفت می دن توی کره و با برنج براتون میارن. دو مدل سس هم کنارش می ذارن که یکیش تنده و یکی دیگه سوس سویای شور هست. نوشیدنی هم چای سبز گرم سفارش دادم. خلاصه کلی ژاپنی شدم امروز! راستی اینجا تمام رستورانها برنج رو به صورت نمیکره گوشه بشقاب می ذارن. یعنی به کل با برنج ایران فرق داره. و نکته آخر هم اینکه کنار سوشی یک سس برام آورد که سبز رنگ و خیلی غلیظ بود. تا به امروز چنین چیزی رو تجربه نکرده بودم. یک تندی خاصی داشت. می خواستم گریه کنم! نه مثل تندی فلفل. تمام کاسه ی سرم و دماغم در یک لحظه سوخت و همزمان یخ زد. خیلی تجربه عجیب و جالبی بود. اگر برای شما هم آوردن مواظب باشید یک نوک قاشق بیشتر ازش نخورید وگرنه پرواز می کنید.
...
دیروز هم رفتم یک رستوران الجزیره ای. غذاهای عربی رو دوست دارم ولی ماشاالله به این نظافت! دو تا پر خیار کنار غذا بود که مقادیر زیادی گل روش انباشته شده بود. فکر کنم مستقیم از تو خاک کشیده بود بیرون و گذاشته بود تو بشقاب من!

مهر ۰۳، ۱۳۸۸

خاطراتی از دکتر چمران

این اولین خاطره رو برای نعیمه می ذارم:

چند بار اتفاق افتاده بود که کنار جاده ، وقتی از این ده به ده دیگر می رفتیم ، می دید که بچه ای کنار جاده نشسته و دارد گریه می کند. ماشین را نگه می داشت، پیاده می شد و می رفت بچه را بغل می کرد. صورتش را با دستمال پاک می کردو او را می بوسید . بعد همراه بچه شروع می کرد به گریه کردن . ده دقیقه ، یک ربع، شاید هم بیش تر.

بقیه رو هم همینطوری می نویسم:

سال دوم یک استاد داشتیم که گیرداده بود همه باید کراوات بزنند. سرامتحان ، چمران کراوات نزد، استاد دونمره ازش کم کرد. شد هجده ، بالاترین نمره .

موقع غذا سرو کله عرب ها پیدا می شد ؛ کاسه و قابلمه به دست ، منتظر . دکتر گفته بود « اول به آنها بدهید ، بعد به ما. ما رزمنده ایم ، عادت داریم . رزمنده باید بتواند دو سه روز دوام بیاورد.»

گفتم «دکتر جان ، جلسه رو می ذاریم همین جا، فقط هواش خیلی گرمه . این پنکه هم جواب نمی ده . ما صد ، صد و پنجاه تا کولر اطراف ستاد داریم ، اگه یکیش را بذاریم این اتاق ...» .گفت « ببین اگه می شه برای همه ی سنگرا کولر بذارید، بسم ا... آخریش هم اتاق من.»

از کتاب دکتر چمران. انتشارات روایت فتح

لیست آرزوهای یک غربت نشین

همسر و پسرم انشاا... گوش شیطون کر دارن برمیگردن. من هم لیست سوغاتی هایی که لازم دارم رو برای مادرم زدم که زحمت تهیه اش رو بکشن و بدن همسر بیاره. لیست رو اینجا می خوام بذارم تا یادگاری بمونه و شما که در ایران هستید یک کم احساس خوش بختی کنید و قدر چیزهایی رو که دارین بدونین!! ohom!!

سلام
مایحتاج من اینها هستند:
1) یک شیشه آب غوره
2) یک کیلو خیار بوته ای. بیشتر ندین چون زود خراب می شه.
3) نیم کیلو کالباس ایرانی. سوسیس نمی خوام. چون اینجا سوسیسش خوبه. ولی کالباسشون آشغاله.
4) به اندازه ی ده تا دونه نون لواش. چون بیشتر بدین جا نداریم نگه داریم.
5) یک نون سنگک. به هیچ وجه بیشتر ندین لطفاً. بحث تعارف نیست.
6) اگه شلغم گیر میاد تو این فصل. یک کیلو شلغم. چون اینجا نیست!
7) نیم کیلو سبزی خوردن. تربچه+شاهی+تره+ریحون و ... (پیازچه و گیشنیز نمی خواد چون اینجا هست)
8) ده تا دونه هلو انجیری اگه هنوز فصلش هست.
9) یک ساندویچ زبون. اگه آماده دارین البته.
10) بگین کباب هم بیخودی نیاره. فریزر جا نداره. اینجا می ریم بیرون تازه اش رو می خوریم.
11) یک دونه از این ضد پشه ها که من روی نیش پشه هام می زنم.
12) یک کم آنتی بیوتیک و داروهایی که نداریم و خودش بهتر می دونه هم بیاره. چون اینجا بدون نسخه نمی دن. دست و پای ما دکترها رو بستن لعنتیها!!

والسلام

گلچینی از دکتر شریعتی

اگر مثل گاو گنده باشي،ميدوشنت، اگر مثل خر قوي باشي،بارت مي كنند، اگر مثل اسب دونده باشي،سوارت مي شوند…. فقط از فهميدن تو مي ترسند....
زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند… ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر… مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي…. براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني… در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو…. او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي… او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني… او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد…. او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني… او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر …..
من رقص دختران هندي را بيشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روي عشق و علاقه مي رقصند ولي پدر و مادرم از روي عادت نماز مي خوانند.

ساز جدید زندگی جدید

یکی از خلاء های زندگی من توی این چند سال آخر موسیقی بود. از روزی که بدنیا اومدم روزها رو با صدای ساز پدرم می گذروندم... خودمم سالها ساز می زدم... ولی در این دو سال آخر دستم به ساز نخورده... گفتم همسرم سازم رو بیاره. مادرم هم ایده ی خوبی داد. گفت یک سه تار برات می فرستم یاد بگیر بزنی. خوشحالم... خوشحال... بعضی وقتها انقدر دلم واسه ساز تنگ می شد که احساس خفگی می کردم...
راستی مادرم زنگ زد گفت تو یکی از پستهات نوشتی که اسمت رو پدرت انتخاب کرده و این درست نیست. بدینوسیله اشتباه پیشین رو اصلاح می کنم و اعلام می کنم اسمم رو مادرم انتخاب کرده بود. و قرار بوده اول اسم منو صادق بذارن که یکهو می شه سعید.
یادمه روزی که می خواستم اسم پسر خودم رو انتخاب کنیم از هر سو پیشنهاداتی می اومد. چند تا از پیشنهادات خیلی تو ذهنم مونده. یکیش پیشنهاد مادرخانمم بود که گفت بذار کوهیار. خلاصه هر کسی چیزی می گفت. من هم جداً گوش می کردم و انگار که دارم در مورد پیشنهاد همه فکر می کنم. ولی واقعیتش از همون موقع که فهمیدم فرزندم پسر خواهد بود اسمش رو انتخاب کرده بودم... و بدون اینکه به کسی بگم رفتم و شناسنامه رو به نام سام گرفتم. به همین راحتی...

مهر ۰۲، ۱۳۸۸

من یک gay...


نیمه شب در club ناگهان دختری دستم رو گرفت و منو به سمت خودش کشید.
سریع خودم رو عقب کشیدم و برای اینکه از دستش نجات پیدا کنم ناخودآگاه گفتم من gay هستم!
گفت ولی من دیدم که با اون دختر می رقصیدی!
گفتم: اون دختر به قدری زیباست که لحظه ای فراموش کردم که یک gay هستم!

یک نفر...

یک نفر یک جایی تنها نشسته و بی صبرانه منتظر من است و من باید هر چه زودتر پیدایش کنم و آن یک نفر من است.

خیام هم از خودمونه...

گردون نگری ز قد قرسوده ماست
جیحون اثری ز اشک پالوده ماست
دوزخ شرری ز رنج بیهوده ماست
فردوس دمی ز وقت آسوده ماست

**************

در فصل بهار اگر بتی حور سرشت
یک ساغر می دهد مرا بر لب کشت
هر چند به نزد عامه این باشد زشت
سگ به ز من است اگر برم نام بهشت

*************

گویند کسان بهشت با حور خوش است
من می گویم که آب انگور خوش است
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار
کاواز دهل شنیدن از دور خوش است

*************

من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت
از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت
جامی و بتی و بربطی بر لب کشت
این هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت

**************

در دهر چو آواز گل تازه دهند
فرمای بتا که می باندازه دهند
از حور و قصور و ز بهشت و دوزخ
فارغ بنشین که آن هر اوازه دهند

**************

گویند بهشت و حور و عین خواهد بود
آنجا می و شیر و انگبین خواهد بود
گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک
چون عاقبت کار چنین خواهد بود

**************

گویند بهشت و حور و کوثر باشد
جوی می و شیر و شهد و شکر باشد
پر کن قدح باده و به دستم نه
نقدی ز هزار نسیه خوشتر باشد

**************

ای دل تو باسرار معما نرسی
در نکته زیرکان دانا نرسی
این جا به می لعل بهشتی میساز
کانجا که بهشت است رسی یا نرسی

**************

چندانکه نگاه می کنم هر سویی
در باغ روان است ز کوثر جویی
صحرا چو بهشت است ز کوثر کم گوی
بنشین به بهشت با بهشتی رویی

خودکنی

می گن فلانی که گفته به من تجاوز شده دروغ می گه. رفته دکتر گفته مقعد منو طوری جراحی کنین که نشون بده در زندان به من تجاوز شده و بتونم پناهندگی بگیرم! یا شنیدم که یکی از آقایون فرموده بودند اون پسر "خودکنی" کرده بوده تا بتونه پناهندگی از انگلیس بگیره.
از اونجایی که ما گوسفند هستیم حرف آقایون رو به راحتی می پذیریم. ولی اینجا یک مساله جدید ایجاد می شه: به فرض که فرمایشات شما درست باشه، ببینین شما با این مردم چیکار کردین که کارشون به جایی رسیده که برای اینکه از دست شما راحت بشن باید خودکنی کنند!!
(برگرفته از صحبتهای دیشبمون)

مهر ۰۱، ۱۳۸۸

عید فطر زورکی

چقدر این عید فطر برای مسلمونهای اینجا جدیه! می ری خرید بهت تبریک می گن. می ری رستوران بهت تبریک می گن. می ری توالت بهت تبریک می گن! بابا ولمون کنین دیگه. یادمه یکی از اساتیدم که خانم جوانی بود ماه رمضون سال گذشته، غروب بهم گفت بیا بریم با هم افطار کنیم. من هم بهش گفتم من روزه نمی گیرم. چشمهاش داشت چهارتا می شد. انگار اولین بار بود چنین چیزی می دید! گفت ولی تو مسلمونی. گفتم روی پیشونیم چیزی نوشته؟ گفت اسمت مسلمونیه! گفتم اسمم رو پدرم برام گذاشته و متاسفانه موقع نامگذاری نظر منو نپرسید!
خلاصه بنده الان مملو از تبریکات عید فطر هستم.

شهریور ۳۱، ۱۳۸۸

به خاطر خودم... به خاطر خودت...

یک فیلم دیگه از این آقای رنالد رینالد دیدم به اسم "شاید، قطعاً". قشنگ بود. از این رینالد خوشم اومده.
.....

اما داشتم فکر می کردم که آدم عاشق یکی که می شه احساس مالکیت بهش دست می ده. مثلاً فرض کن من عاشق تو هستم و تو به من خیانت می کنی. بعد قاعدتاً من رابطه رو به هم می زنم و تو رو محکوم می کنم که آدم بی وجدانی هستی و ... خب. یعنی چی؟ پس این چه علاقه ای هست که کسی که مورد علاقه واقع شده باید دست و پای خودش رو ببنده که تو عاشقش بمونی؟! پس من به خاطر خودم عاشق تو شدم نه به خاطر تو. یک کم گیج شدم.
یک جور دیگه مثال می زنم. چند سال پیش سر یک موضوع الکی یکی از اقوام به من پرید و گفت تو آدم فلانی هستی. در حالیکه من مشکل X رو داشتم تو در حل این مشکل به من کمک نکردی. من تو رو دوست داشتم و به خاطر همین اگه یادت باشه تو مساله Y و Z بهت کمک کرده بودم. من هم گفتم پس نگو به خاطر علاقه به من بهم کمک کردی. تو ظاهراً در مساله Y و Z به من کمک کردی و اونو به حسابم نوشتی و امروز که مشکل X برات پیش اومده، به اصطلاح اومدی و طلبت رو می خوای!! تو در واقع یک جور سرمایه گذاری کردی. اگر واقعاً به خاطر خودم اون کمک رو بهم کرده بودی نباید به حسابم می نوشتی. باید به پای من وقفش می کردی.

راستی مسائل X، Y و Z چیزهای عادی بودند مثل کمک در اسباب کشی، کمک برای نگهداری از بچه و ... چیزهایی که تو زندگی همه هستن.

کمی احمقانه

ساعت یک صبح شده و از اون بارونهای شدید استوایی گرفته که هیچ جای دنیا جز این مناطق نمی تونین ببینین. فیلمهای جنگ ویتنام رو یادتونه که یکهو بارون سیل آسایی می اومد؟ معمولاً بارون به قدری شدیده که حتی دومتری خودتون رو هم نمی بینید. انگار توی استخر آب شیرجه زده باشید. قلبم داره تند تند می زنه. می دونی چرا؟ تصمیم گرفتم برم ده دقیقه زیر این بارون راه برم. دوست دارم زودتر این حماقت رو تجربه کنم. فعلاً با اجازه...
.......................
برگشتم.
خیلی خیلی تجربه جالبی بود. اول اینکه آدم احساس می کنه نسبت به طبیعت برتری داره. همیشه از بارون فرار می کردیم ولی اینبار خیلی خونسرد زیر بارون راه می رفتم و سعی می کردم دونه های بارون رو که روی پوستم می خوره احساس کنم. دوم اینکه توی جیب عقب شلوارم پول پیدا کردم. خیلی وقت بود این شلوار رو نپوشیده بودم و الان چون می خواستم برم زیر بارون پوشیدمش. پس بعضی وقتها آدم باید رویه عادی زندگی رو تغییر بده و در این تغییرات فرصتهایی نهفته است. با ادامه دادن روال عادی زندگی فرصتی بوجود نخواهد اومد. و نکته آخر اینکه من الان مست هستم و دارم به زحمت تایپ می کنم. پس اجازه می خوام که خداحافظی کنم. حتماً این تجربه من رو تجربه کنید. :) همسر که برگرده با هم اینکار رو باید بکنیم.
.......................
عجب خوابی کردم. تا لنگ ظهر خوابیدم. خیلی خوب بود. دیشب عجب شبی بود. دور ساختمون خیلی خونسرد بدون چتر زیر بارون راه می رفتم. اون هم چه بارونی.... بیا و ببین. نگهبانی که توی لابی ساختمون می شینه خیلی با تعجب منو نگاه می کرد. آخه هر پنج دقیقه از جلوی لابی رد می شدم. می دید یکی زیر اون بارون وحشتناک داره واسه خودش پیاده روی می کنه!! هر بار هم رد می شدم یک دستی براش تکون می دادم و اون بیچاره هم مات و مبهم دستش رو با تردید بالا میاورد و .... احتمالاً فکر می کرد یک دیوانه دیده!! منتظر بارون بعدیم...

شهریور ۳۰، ۱۳۸۸

عید فطر

عید فطر هم رسید و مسلمونها خوشحال که امسال رو روزه گرفتن (البته اونهایی که گرفتن). اما عید فطر هر سال یادآور یک موضوع برای من بوده. جهالت. همه منتظر باید بنشینند تا یک ملا بره بالای پشت بام و زل بزنه به آسمون تا ماه رو رویت کنه و اعلام کنه که فردا عید فطر هست یا نه!! خب این کاملاً طبیعیه. باید مردم رو در جهالت نگه داشت چراکه اگر این جماعت آگاه شوند ستونهای دین به لرزه می افته. در دنیایی که لحظه نشستن فضاپیما روی کره ماه رو بدون اشتباه حساب می کنند ما هنوز چشممون به دهن ملاست که ماه رو ببینه و به عنوان نماینده خدا بر روی زمین بگه روزه بگیرید یا نگیرید. نکته جالبی هم که امسال اتفاق افتاد موضوع اختلاف نظر بین حضرات بود. یک عده گفتن یکشنبه و یک عده گفتن دوشنبه!! یک ماه که بیشتر تو آسمون نیست، پس چرا دو تا نظر مختلف هست؟! الله اعلم!
بارها گفتم که تا روزی که موسوی رئیس جمهور منتخب هست و کروبی شیخ اصلاحاته و منتظری و صانعی روزنه امید ملت، وضع مملکت ما همین بوده که بوده. روزی که فهمیدیم دین کاملاً از سیاست جداست می شه انتظار بهتر شدن اوضاع رو داشت.

تئوری آشوب

امشب یک فیلم از آرشیو فیلمهام درآوردم و دیدم. جزو فیلمهایی بود که همیشه می خواستم ببینم ولی فرصتش رو نداشتم. جداً فیلم جالبی بود. این فیلم رو ببینید. اسم فیلم هست تئوری آشوب یا Chaos Theory و بازیگر نقش اولش یعنی Ryan Reynolds واقعاً عالی بازی می کنه. شاید از این جهت از این فیلم خوشم اومد که کمی خودم رو در قالب شخصیت اصلی داستان احساس کردم. البته نه از محور خیانت و این داستانها. بلکه از این جهت که مردی هست که سعی داره همه چیز رو بهینه کنه و کارش آموزش مدیریت زمان هست. همیشه سروقت می رسه به همه جا. همه چیز رو یادداشت می کنه و اولویت بندی می کنه و ... مثل یک روبات که برنامه ریزی شده زندگی می کنه تا بهینه ترین تصمیمات رو بگیره (شبیه به من) و سر مسائلی که به شکل خیلی جالبی براش در فیلم پیش میاد تصمیم می گیره همه چیز رو به هم بریزه. خیلی جالب بود. همسرم که اومد باید یکبار هم با اون ببینم.

شهریور ۲۹، ۱۳۸۸

همرنگ جماعت شو تا دستت زرد نشه

امروز فهمیدم که چرا همه برای غذا درست کردن از پودرهای آماده زردچوبه استفاده می کنند. چون اگر ریشه تازه زردچوبه بخرید و آنرا بخواهید در غذا استفاده کنین دستتون زرد خواهد شد و نمی تونین رنگش را پاک کنید. بعد میرین می شینین پای کامپیوتر و رنگ دست به صفحه کلید کامپیوتر منتقل می شه و کیبورد نازنین نقره ای تون زرد می شه و از اونجاییکه بنده از لپ تاپ استفاده می کنم نمی تونم به این راحتی کی بوردش رو بکنم بندازم دور و یک نو بخرم و اینجاست که می گن عزیزمن اگه همه از پودر زردچوبه استفاده می کنن حتماً حکمتی داره!!
حالا با این تفاسیر کسی می دونه چطور می شه رنگ زردچوبه رو پاک کرد؟

شهریور ۲۸، ۱۳۸۸

زباله های زندگی

خیلی هم فیلم فوق العاده ای نبود این فیلم INGLOURIOUS BASTERDS. همچین همه گفتن وای چه فیلمی بود که من فکر کردم چه خبره!! شاید چون زیاد تخیلی بود به دلم ننشست. شاید هم سلیقه ی من با دوستانم فرق می کنه. نمی دونم. خلاصه شاهکار نبود!
.................................
یکی از قابلمه ها رو یادم رفته بود بشورم. یعنی از تنبلی تصمیم گرفته بودم که یادم بره بشورم! ظرف یکروز توش کپک زده بود. درش رو که باز کردم بوی گندش حالم رو بد کرد. محتویاتش رو ریختم تو یک کیسه زباله و درش رو محکم گره زدم. حوصله نداشتم ببرمش پایین ولی چاره ای نبود. تا صبح ممکن بود بوش همه جا رو برداره. لباس پوشیدم و بردمش پایین. برای رسیدن به محل سطلهای زباله باید مسیری رو در حیاط ساختمون طی کنم. به محض اینکه از آسانسور پیاده شدم بوی علف بارون خورده و خنکی هوا خورد تو صورتم. دونه های نم نم بارون که روی آب استخر می خورد حس تازگی به آدم میداد. برگها و گلها همه شسته شده بودن و برق می زدن. خودم رو به سطلهای زباله رسوندم و کیسه رو انداختم و از دورترین مسیری که می شد حیاط رو دور زدم و برگشتم. حالا که فکر می کنم می بینم که به لطف کپک های بدبو چه لحظات خوبی رو در حیاط گذروندم...
گاهی در زندگی کپک و زباله های ناخواسته قراره بهترین ها رو برات به ارمغان بیارن. ازشون شکایت نکن. فقط کار درست رو انجام بده و صبور باش...

شهریور ۲۷، ۱۳۸۸

روسپیگری در ایران

براساس آخرين تحقيقات كه در رسانه هاي رسمي در ايران به چاپ رسيده، سن آغاز روسپي گري در اين كشور به ۱۲ سال تقليل يافته است .

روسپي گري زنان از قديمي ترين شغل هاي جهان محسوب مي شود كه قدمت چند هزار ساله دارد، اما مجمع عمومي سازمان ملل در سال ۱۹۴۹ ميلادي به قطعنامه اي راي داد كه در آن روسپيگري خلاف كرامت انساني ناميده شد. با اين همه، اين شغل در برخي از كشورها آزاد است و در كشورهاي ديگري نيز ممنوع است و جرم محسوب مي شود. ايران در زمره همين كشورها است.

سعيد مدني پژوهشگر اجتماعي شايع ترين سن روسپي گري در ايران را ۱۸ تا ۲۵ سال عنوان مي كند و مي گويد هر قدر سن شروع روسپي گري پائين باشد خطر براي زنان و دختران بيشتر مي شود.

آقاي مدني اضافه كرد "طي يك دهه اخير به تديج مسئله شيوع تن فروشي در ايران مورد توجه وزارت بهداشت ودرمان قرار گرفت. علت آن هم نگراني از تغيير الگوي شيوع ايدز در ايران است. اقدامات درماني و تشخيصي هم انجام مي شود. مانند انجام تست اچ آي وي رايگان، مشاوره، توزيع سرنگ و كاندم رايگان. به هرحال حجم خدمات بسيار كمتر از ميزان مورد نياز است."

دختر شانزده ساله اي كه از ۱۴ سالگي روسپي گري مي كند، مي گويد خانواده هاي اين افراد اكثرا از هم پاشيده اند. او ادامه مي دهد "ساعت كار ما متفاوت است، صبح كاري، شب كاري كه درآمدش هم بيشتر است و ما "وسط كار" يعني غروب ها هم كار مي كنيم.. پوشش هم به سبك كار بستگي دارد و آنهايي كه بيشتر دنبال مشتري هستند، لباس مارك دار مي پوشند، البته ما پول لباس مارك دار نداريم، مارك رو از بيرون مي خريم، رو كفش مي زنيم."

اين دختر در مورد افرادي كه به او مراجعه مي كنند مي گويد "مشتري ها هم فرق دارند، پولدار و بي پول، اونهايي كه من سروكار دارم، اكثرا مجرد و فروشنده يا كفاش هستند. خونه هاي آنها هم تو مركز شهر است، ونك، سلسبيل، بهارستان."

برخي كارشناسان بر اين باورند كه اين پديده در ايران به دليل مشكلات اقتصادي است، اما آقاي مدني نظري متفاوت دارد و مي گويد "به تدريج گروه ديگري هم به اين زنان افزوده شدند آن هم كساني هستند كه به دليل دست يابي به شرايط زندگي بهتر به روسپي گري روي مي آورند. "

"م "يكي ديگر از روسپي ها در تهران است كه ۲۱ سال دارد و هفت سال است كه به اين كار مشغول است و توضيح مي دهد "من روزها از سالمندان پرستاري و شب ها كار مي كنم. الان اكثرا همه از روي ماهواره هر خدماتي كه اونجا مي دهند را مي خواهند. راه جلب مشتري از طريق تلفن و يا در خيابان و پاساژ است. آنهايي كه در خيابان مي روند تازه كارند، اما تلفني ها امن تر و هم گرونتر هستند. خانم هايي هم هستند كه محلي دارند كه براي حفظ امنيت آنها است."
روسپيگري در ايران جرم است اما مجازاتي كه براي آن در نظر گرفته مي شود در موارد مختلف متفاوت است به اعتقاد كارشناسان بايد براي اين پديده در ايران راهكاري انديشيده شود، چون حتي در شرايطي كه فرد مجرم محسوب مي شود، يك انسان و نيازمند دريافت خدمات است.

سعيد مدني در اين مورد مي گويد "نگاه قانون گزار ايراني به اين پديده نگاه جرم انگارانه است. رويكرد مقابل آن هم جرم زدايانه است. به اين معني كه در بعضي كشورها جرم تلقي نشده است. رويكرد ميانه اي هم وجود دارد كه در عين جرم بودن خدماتي به اين زنان ارائه شود تا وضعيت آنها و مشتريانشان وضعيت پر خطري نباشد."

خانم ۳۸ ساله اي كه دو سال است تن فروشي مي كند، مي گويد "شبها براي كار موقعيت خوبي است. قيمت هم براساس زيبايي، هيكل و بلد بودن فرق دارد. داشتن مكاني براي زنان بسيار مهم است چون احساس امنيت مي كنند. ضمنا در مبلغ و كلاس كار هم تاثير دارد. ولي اگر شرايط اقتصادي بد باشه تاثيرش هم منفي خواهد بود، از وقتي ماهواره و فيلم سكسي آمده تقاضا بالاتر رفته. مردان متاهل بيشتر متقاضي هستند محل سكونتشان را هم نمي دونيم، چون اكثرا جاهايي مي برند كه خطر نداشته باشد."

روسپي گري پديده ناهنجار اجتماعي است و كارشناسان براي رسيدگي به شرايط و وضعيت اين افراد به دليل قوانين مختلف و نگاه هاي سنتي با مشكلاتي روبرو هستند. گروهي از كارشناسان بر اين باورند كه بايد به اين زنان خدماتي ارائه شود تا بتوان به نوعي از پيشرفت اين پديده جلوگيري كرد اما در عين حال برخي ديگر معتقدند كه هر نوع خدماتي به اين افراد به منزله تشويق به فعاليت آنهاست.

نيكي محجوب - بي بي سي فارسي