شهریور ۲۷، ۱۳۸۸

یواشتر

چند وقته تصمیم گرفتم دیگه تخته گاز نرم. هفته پیش با یکی از دوستانم – البته صمیمی ترین دوستم - نشستیم و کلی حرف زدیم. و من دیدم که نه اون و نه من از زندگیمون لذت نمی بریم. نمی دونستم اون هم مثل من هست. تفکرات و احساساتش مو نمی زد. مشکل این هست که من و دوستم عادت کردیم تخت گاز بریم. کار من که به جایی رسیده بود که اگه پنج دقیقه از پشت میز کارم بلند می شدم عذاب وجدان مثل خوره روحم رو از درون ذره ذره می خورد. سالهاست اینطوری دارم زندگی می کنم و این برام تبدیل به یک عادت شده. نمی تونم زیاد بخوابم. نمی تونم آرام غذا بخورم. نمی تونم بایستم و از مناظر لذت ببرم. مسیر خونه تا دانشگاه مثل کارت پستال می مونه. سبزه سبز هست. ولی یکبار هم نشده که بزنم رو ترمز و در حالیکه به مناظر نگاه می کنم یک نفس عمیقی بکشم. یا همیشه رستورانی رو انتخاب می کردم که سریعترین باشه. یادمه چند هفته پیش بود که به یکی از دوستام گفتم این نزدیکی یک چیزی مثل kfc هست که من غذا بگیرم. گفت نه. ولی یک رستوران عربی هست که غذاش حرف نداره. غذاهاش هم آماده است. می کشی و میشینی می خوری! گفتم نه! یک غذایی می خوام که بگیرم وقتی دارم رانندگی می کنم بخورم!! هه هه!! یاد فیلمی از آلن دلون می افتم که همیشه عجله داشت و آخر هم تو جوانی سکته کرد و مرد. بگذریم…

یکفهته است تصمیم گرفتم این فشارها رو از روی خودم کم کنم. امروز یک امتحان مهم داشتم و تقریباً چیزی نخوندم. به حساب همونچیزهایی که تو طول ترم یاد گرفته بودم رفتم سر جلسه. شب امتحان هم فیلم دیدم. غذا هم رفتم بیرون خوردم. کلاً شاید یکساعت درس خوندم. امروز هم رفتم یک رستوران ژاپنی. با حوصله منوش رو خوندم. حدود بیست دقیقه طول کشید. بعد هم غذا رو سفارش دادم. با آرامش کامل سعی کردم بخورم. دور و برم رو نگاه کنم. آدمها رو ببینم. چند تا لبخند با پیش خدمتها رد و بدل کنم. نفس بکشم…. خیلی خوب بود. راستی قبل از رستوران هم رفتم تو یک غرفه ای که نماینده یک موسسه ژاپنی بود و کارشون حمایت از ناتوانان و معلولان بود. یک کاری داشتن انجام می دادن که به داوطلب احتیاج داشتن. نیم ساعت رو با اونها گذروندم. یک دفتر هم بهم یادگاری دادن. بعد هم رفتم خرید و تو صف صندوق. نوبتم که شد نوبتم رو دادم به نفرات بعدی و رفتم یک دوری زدم و دوباره اومدم. اینجوری سعی کردم که از فضای استرس آوری که پیش از این برای خودم ساخته بودم بیام بیرون. چه اهمیتی داره که نفر پنجم صف باشم یا نفر دهم؟! عزرائیل که دنبالم نکرده!! راستی تو رانندگی هم به همه راه دادم. هر کی با عجله می اومد پشتم می کشیدم کنار که بره. اغلب هم ازم تشکر می کردن و این یک حس خوبی بهم می داد.

کلاً امروز رو به این شکل گذروندم و پیش خودم گفتم … لق دنیا! بذار همه جلو بزنن. دوست دارم وایسم یک گوشه و این مسابقه رو از بیرون نگاه کنم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر