شهریور ۲۷، ۱۳۸۸

زندگی

تصمیم می گیرم که پاک شوم. به پاکی خواهشها و گریه های یک کودک برای بستنی.
می خواهم افکارم را از بند این اوهام برهانم و یک زندگی نو بسازم.
خدای جدیدی برای خودم بتراشم و دوستش داشته باشم.
دوست دارم چشمانم را بشویم…

از خانه بیرون می روم و انبوه جمعیت مرا می بلعد.
گویی میلیاردها پا روحم را لگدمال می کنند.
حتی نفس نمی توانم بکشم. تمام اکسیژن هوا را مصرف کرده اند.
فریاد می کنم. ولی این صدا به گوش خودم هم نمی رسد…

همچون فاحشه ای عمرم، روحم و افکارم را برای یک لقمه نان، یک صندلی برای نشستن و یک جا برای خواب می فروشم.
و هر روز منتظر یک پیشنهاد بهتر هستم. یک لقمه نان چربتر، یک صندلی راحتتر و یک جای گرمتر برای خواب و اسمش را امید گذاشته ام.
اضطراب همیشگی اینکه چه کسی پس از این مرا خواهد خرید و به چه قیمتی.
و روزها از پی هم می گذرد.
و من به این هرزگی خو گرفته ام و این همان زندگی است.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر