مهر ۰۸، ۱۳۸۸

لطیفه

شيخي را پرسيدند اسلام چيست؟ شيخ گفت: اسلام ديني است كه اگر در آن داخل شوي سر آلتت ببرند و اگر از آن خارج شوي سر خودت را.

سرگیجه یا ...

داشتم حموم رو می شستم. دیدم دوش داره تکون می خوره. فکر کردم سرگیجه دارم. نشستم روی توالت فرنگی تا حالم خوب شه. داشتم فکر می کردم باید بیشتر به خودم برسم. نباید بذارم انقدر ضعیف شم که سرگیجه بگیرم ... تو این فکرها بودم که یکهو دوش از جاش کنده شد و افتاد جلوی پام! لخت از حموم پریدم بیرون دیدم آب آکواریوم یک مقدارش ریخته بیرون و به شدت داره تکون می خوره. در کمد رو باز کردم... تمام چوب رختی ها داشتن تکون می خوردن. یک چیزی به پام کشیدم و آماده ی شهادت شدم. آخه گفتم زشته کون برهنه به دیدار حق بشتابم!
بله زلزله ی 8 ریشتری در سوماترا بود که اینجا رو هم بی نصیب نذاشت. اینجا قدرتش حدود 5.6 ریشتر بود و تمام ترسشون این بود که یک سونامی جدید بشه. ولی خوشبختانه آب اقیانوس فقط 27 سانتی متر بالا اومد...
خلاصه اینکه این هم از امروز ما.

کوهی از کار

پس فردا انشاا... همسر و پسرم میان و کوهی از کار هست که باید انجام بدم. فردا دانشگاه یک پرزنت دارم و از طرفی یک خروار ظرف توی آشپزخونه هست که باید بشورم. حموم هم که به گند کشیده شده و باید شسته بشه. جارو و تی هم که جزو برنامه هست. نمی دونم چطور این کارها رو باید با هم انجام بدم.
این چند روز دیگه ظرف تمیز تو خونه نبود و می رفتم از رستوران پایین غذا می گرفتم. یک رستوران درپیت تو لابی ساختمون هست که غذاهای هندی و جنوب شرق آسیایی می پزه. امروز یک غذا ازش گرفتم به اسم توم یام (tom yam) که یک سوپ مانندی بود که توش میگو، هشت پا، مرغ، کرفس، فلفل، کلم و ... بود. البته یک بدی که داره اینه که اینها میگو رو پاک نمی کنند و همونطور درسته با شاخک و کله و پوست و پا می ندازن تو غذا! در کل هم یک کم تند درست می کنند ولی اذیت نمی کنه اصلاً. fried rice هم گرفتم که خوب بود. البته اگه موهای دست و سر آشپز رو ازش حذف می کردی اون چیزی که می مون fried rice و کلم و هویج و یک سری سبزیجات دیگه بود و در کل خیلی بد نبود.

ایشاا... همسری زودتر بیاد و ما هم یک خورشتی نوش جان کنیم.

مهر ۰۷، ۱۳۸۸

بخشی از مقدمه کتاب تولدی دیگر

این کتاب رو اگر ندارید بگین تا براتون بفرستم. اینجا بخشی از مقدمه کتاب رو می ذارم:

هزارهِ ای که به پايان می رسد هزارهِ ورشکسته تاريخ ايران است، زيرا هزاره ای است که با شاهنامهِ فردوسی آغاز شده و با توضيح المسائل خمينی پايان يافته است. قرنی نيز که به پايان می رسد ورشکسته ترين قرن اين هزارهاست، زيرا قرنی است که با انقلا ب مشروطيت شروع شده و با انقلا ب جاروکشان بسر رسيده است، جاروکشانی که با شعار يا مرگ يا خمينی به پيشباز هزارهِ سوم رفتند و در همان سال هايِی که انسان هايِی خود پا به ماه می گذاشتنداينان از دور چهره امام خويش را در آن ديدند. هم اين هزاره و هم بخصوص اين قرنی که بپايان می رسند در تاريخ جهانی جايِی خاص دارند، زيرا هر دوِی آنها بهمفهوم واقعی کلمه سرنوشت ساز بوده اند. هزارهِ دوم برای اروپايِی که با سقوط امپراتوری رم شکل گرفته بود درظلمتی قرون وسطايِی آغاز شد که قانون حاکم بر آن جهل و تعصب و خرافات و حکومت بی منازع کليسا بسيار بيشاز آنکه اخلاق و معنويتی را برای بربرهای نورسيده بارمغان آورد آنانرا به کشتارهای باز هم بيشتری، اين بار درجهت منافع کليسا، وامی داشت. به تعبير يک تاريخ نگار معاصر، از قتل عام کاتارها تا کشتار سن بارتلمی، ازجنگ های صليبِی تا مبارزات مذهبِی کاتوليک ها و پروتستان ها، ازهيمه های آتشی که هزاران نفر بجرم ارتباط باشيطان در آن سوختند تا چرخ های شکنجه انگيزيسيون که استخوان های هزاران نفر ديگر در آنها خورد شد يازبان هايشان از حلق ها بيرون کشيده شد، پرچم مسيحيت مقدس از درون دريايِی از خون سر برافراشت. در همان سال ها، جهان اسلام که هنوز از آسيای ميانه تا کرانه های اقيانوس اطلس را در برمی گرفت، با برخورداری از شرايط ممتاز نخستين قرون امپراتوری اسلامی، نيمه برتر و بسيار پيشرفته تر در جهان باستان بود. در نيمه دومين اين هزاره، جهان غرب که در آن هنگام تنها در اروپای کوچک کمتر از چهل ميليون نفرِی خلاصه می شد، به ناگهان جهش غول آسای خود را بسوی استيلا جويِی بر بقيهِ جهان بشرِی آغاز کرد، و اين جهش غول آسا او را در پايان قرن نوزدهم به سروری بی منازع بر جهانی رسانيد که ده برابر آن جمعيت و هفده برابر آن مساحت داشت. دريانوردان اين اروپای کوچک دو قاره ناشناختهِ تازه را کشف کردند و مانند دو قاره شناخته شده پيشين به فرمان اروپائی خود در آوردند. هشت کشور اروپايِی به تنهايِی امپراتوری جهانی عظيمی را بنياد نهادند که سی برابر به موازات اين جهش «. آفتاب در آن غروب نمی کرد » مساحت خود آنها وسعت و بيست برابر آن جمعيت داشت و سياسی، جهش همه جانبه علمی، صنعتی، آموزشی، هنری و فکری، جهان غرب ساختار دنيای هزارهِ دوم را بکلی تغيير داد. در پايان قرن نوزدهم پرچم اين غرب بلند پرواز در همهِ خشکی ها و همهِ درياها افراشته بود، در انتظار آنکه همين پرچم در قرن بيستم درماه و شايد در قرن بعد از آن در مريخ و زهره نيز افراشته شود.

....

قسمتی دیگر:

پس از آزماش پنجاه ساله ای موفق ولی نافرجام، ایران تنها کشور هزاره ای است که درجستجوی اسلام ناب محمدی به قرون وسطی خویش بازگرده است. در اولین سال این قرن حاج سیاح محقق و جهانگرد ايرانی، در بازگشت از سفری بدور دنيا در کتاب خاطرات خودش که از جالبترين آثار زبان فارسی قرن حاضر است در توصيف وضع ايران آنروز نوشت: ... جماعت عمامه به سر همه جا را پر کرده اند و همه مقامات اجتماعی را صاحب شده اند. کسی نمی داند کداميک از نوشت آنها فهم و سواد دارد و کدام ندارد. همه نام آيت الله و حجت الاسلام و شيخ و ملا دارند، و کارشان اين است که به اسم شريعت هر چه می خواهند بکنند و جلوِ هرچه را که نمی خواهند بگيرند. تکفير می کنند. معامله بهشت و جهنم می کنند. کسی جرئت ندارد بگويد آقا دروغ می گويد، زيرا بيرق واشريعتا بلند می شود. به آنها ايراد می گيری،می گويند ايراد به مجتهد جايز نيست. تکذيب می کنی، مثل اين است که خدا و پيغمبر را تکذيب کرده ای. به هيچ آخوند گردن گلفتی نمی توان گفت که مجتهد نيست يا عادل نيست، زيرا جمعی قلچماق پشت سرش دارد که هرچه بگويد می کنند. و اما مردم، گرد اندوه بر روی همه نشسته. رنگ ها زرد، بدن ها لاغر، لباس ها کثيف، لب هاآويخته، چشم ها بر زمين. گويا خرمی و نشاط از اين مملکت بار بسته است و بغير از نوحه و گريه چيزی نماندهاست. آنچه از اسلام باقی است زيارت رفتن و نماز جمعه خواندن و نعش کشی است، وگرنه واجبات شرع متروک است... و در آخرين سال همين قرن، احتمالا در توصيف وضع ايران سال ٢٠٠٠ حاج سياح ديگری که قصد وقايع نگاری داشته باشد، خواهد نوشت: جماعت عمامه به سر همه جا را پر کرده اند و همه مقامات اجتماعی را صاحب شده اند. کسی نمی داند کداميک از آنها فهم و سواد دارد و کدام ندارد. همه نام آيت الله و حجت الاسلام و شيخ و ملادارند، و کارشان اين ست که به اسم شريعت هر چه می خواهند بکنند و جلو هرچه را که نمی خواهند بگيرند. تکفيرمی کنند. معامله بهشت و جهنم می کنند. کسی جرئت ندارد بگويد آقا دروغ می گويد، زيرا بيرق واشريعتا بلندمی شود. به آنها ايراد می گيری، می گويند ايراد به مجتهد جايز نيست. تکذيب می کنی، مثل اين است که خدا وپيغمبر را تکذيب کرده ای. به هيچ آخوند گردن گلفتی نمی توان گفت که مجتهد نيست يا عادل نيست، زيرا جمعی قلچماق پشت سرش دارد که هرچه بگويد می کنند. و اما مردم، گرد اندوه بر روی همه نشسته. رنگ ها زرد،بدن ها لاغر، لباس ها کثيف، لب ها آويخته، چشم ها بر زمين. گويا خرمی و نشاط از اين مملکت بار بسته است وبغير از نوحه و گريه چيزی نمانده است. آنچه از اسلام باقی است زيارت رفتن و نماز جمعه خواندن و نعش کشی است، وگرنه واجبات شرع متروک است.

این نظام اسلامی جز خدمت کاری برای ما نکرد

این خدمتی که اینها پس از انقلاب به ملت ایران کردند بسیار منحصر به فرد بود. حتی رضا شاه با چوب و چماق نتوانست اینچنین کند که اینها کردند.
اول از همه ما ایرانیها از تجربه کلیساها در اروپا درس نگرفته بودیم و باید به سرمان می آمد تا یاد بگیریم که دین با سیاست آبشان در یک جوب نمی رود و این ترکیب همان پیتزای قرمه سبزی است!
دوم اینکه تقدس علمای دین نه تنها مخدوش نشد بلکه در نظر بسیاری از افراد به لجن کشیده شد. اگر تا دیروز می ترسیدیم برای حضرت عظمی جک بسازیم اما امروز کمتر از فحش نثارش نمی کنیم و قبح قضیه کاملاً ریخته است.
سوم، دوستان بسیاری را می شناسم که یقیناً به همین دلیل دست از این اطاعت کورکورانه از علما کشیده اند و باز هم بسیاری را می شناسم که رسماً ترک دین و مذهب گفته اند. در حدی که آماده اند تا به محض اینکه اقامتشان آماده شد به طور رسمی اعلام کنند که دیگر دین ندارند.
حالا رضا شاه با چماق بر سرمان می کوبید که این مذهب آفت است و بدتر همه گارد می گرفتند و نتیجه ای هم نداد. اما به لطف سلطنت سی ساله ی اینها امروز ما ایرانیان آگاه تر شده ایم.
...
...
پا نوشت: راستی یک چیز بی ربط: امروز به یکی می گفتم که روزی که فهمیدیم پزشکی اسلامی، بانکداری اسلامی، اقتصاد اسلامی، روانشناسی اسلامی، حکومت اسلامی و ... همه اراجیفی بیش نیستند یک قدم جلوتر رفته ایم. همچین ته هر علمی یک اسلامی می بندند که انگار پیش از این چنین علمی نبوده است!

مهر ۰۶، ۱۳۸۸

مشاعره ی اینترنتی

یکی از دوستان توی فیس بوک اینو برداشته بود و گذاشته بود:

چنین گفت کوروش به محمود مشنگ/ که ای چشم و ابرو و کاپشن قشنگ/ که از شرم گفتار و کردار تو/ جهان بر همه پارسیان گشته تنگ/ به باد دادی هر چه ما ساخته ایم/ که از رفتار تو ما آبرو باخته ایم/ هر آنچه حقوق بشر خوانده ایم/ به کردار تو بر باد داده ایم/ خجل کرده ای جملگی پارسیان/ بس است خفت برای ایرانیان/ وقت آن است از سبز تباران یکی/ جمع کند گرزی که بر ایران زدی
من هم براش این کامنت رو زدم:
اگر تخم تو همچو کوروش بزرگ می نمود... به جای فیس بوک، طومار عمر محمود را جمع می نمود...
هان پسر! اعتراض اینترنتی را برایت چه سود... این راه، جوانِ با تخم می خواهد نه ترس از کهریزک و کون کبود...
سعید (معاصر)

دو راهی...

دارم فکر می کنم یک فوق لیسانس فایننس هم بگیرم بعد برم برای دکترا انشاا.... چون این فوق لیسانسی که الان دارم می خونم کاملاً کاربردیه و عملی همه چیز رو یاد گرفتیم. حالا دوست دارم یک دانشگاهی هم برم که همینها رو به صورت تئوری بخونیم. یعنی شدیداً ریاضیاتی. خیلی فکرم رو مشغول کرده... دارم فکر می کنم کدوم کشورها می تونن گزینه های خوبی باشن و اصولاً این حماقت کار خوبیه یا نه. یک سال و نیم منو از نظر زمانی عقب می ندازه ولی محاسنی هم داره.
برم بخوابم که تا نیم ساعت دیگه که می خوان اذان صبح رو بگن خوابم عمیق شده باشه و از خواب نپرم. از ایران آدم فرار کنه بیاد اینجا نزدیک مسجد مسلمونها خونه بگیره!!!! فکرش رو بکنی می بینی همون ماجرای اتوبوس جهانگردیه پلنگ صورتیه...

مهر ۰۵، ۱۳۸۸

من رویایی دارم...

با سه نفر اسپانیای تو یک بار آشنا شدم. اسم دوتاشون pedro و yolanda بود. که زن و شوهر بودن. سومی هم دوست شوهره بود.
دختره 35 سالش بود و کچل کرده بود. با نمره 8 سرش رو زده بود و بامزه هم شده بود. شوهره موهای وسط سرش ریخته بود و یک ریش بسیار بلندی داشت. شاید 40 سانتی متر بود. داستانشون جالب بود. می گفت تو بارسلون زندگی گرونه. برای همین دوست شوهرم رو آوردیم پیش خودمون زندگی می کنه. سال گذشته تصمیم گرفتیم خونمون رو بفروشیم و با پولش بریم دنیا رو بگردیم! همه بهمون گفتن شما دیوانه هستید. ولی ما بهشون گفتیم شما تمام عمرتون رو صرف این می کنید که خونه بسازید و بعد بذارید برای بچه هاتون و تمام! این شما هستید که دیوانه اید! گفت تو چی فکر می کنی؟ گفتم ما یک ضرب المثل داریم که می گه دیوانه چو دیوانه بیند خوشش آید! و من از این کارتون خوشم اومد!
گفت سه ماه دیگه پولمون تموم می شه و باید برگردیم. تمام شرق آسیا رو دیده بودن. گفت من این یکسال به اندازه ی یک عمر زندگی کردم و دیگه ترسی ندارم که فردا بمیرم. من زندگی خوبی رو تجربه کردم...
راستی گفت شوهر خواهر شوهرش هم مراکشیه و اسمش سعید هست!
از اون موقع دارم به خیلی چیزها فکر می کنم. شاید وقت اون رسیده باشه که کمی هم رویاهامون رو دنبال کنیم ... شاید فردا خیلی دیر باشه...
نیمه شب نوشت: آره. این چیزها جرات می خواد و طعم شیرین دستیابی به رویاها پاداش این شهامت هست.

یک کمی غذا

امروز رفتم کلی خرید کردم تا خونه رو برای اومدن مهمونهام آماده کنم. چند تا اسباب بازی هم واسه پسرم خریدم که تا اومد بهش بدم.
سر و وضعم داغونه. موها بلند و نا مرتب. ریش نامرتب اصلاح نشده! باید یک کم هم به خودم برسم.
اما عجب سوشی خوری شدم من! امروز رفتم یک رستوران ژاپنی دیگه و کالیفرنیا رل سفارش دادم. جالب بود که کامل خوردم و خواستم بار دیگه سفارش بدم که جلوی خودم رو گرفتم. چون ترسیدم زده شم. یک غذایی هم خوردم به اسم teppanyeki که من مرغش رو خوردم. مرغ رو با جوانه گندم و هویج و پیازچه و سیر و کلم تفت می دن توی کره و با برنج براتون میارن. دو مدل سس هم کنارش می ذارن که یکیش تنده و یکی دیگه سوس سویای شور هست. نوشیدنی هم چای سبز گرم سفارش دادم. خلاصه کلی ژاپنی شدم امروز! راستی اینجا تمام رستورانها برنج رو به صورت نمیکره گوشه بشقاب می ذارن. یعنی به کل با برنج ایران فرق داره. و نکته آخر هم اینکه کنار سوشی یک سس برام آورد که سبز رنگ و خیلی غلیظ بود. تا به امروز چنین چیزی رو تجربه نکرده بودم. یک تندی خاصی داشت. می خواستم گریه کنم! نه مثل تندی فلفل. تمام کاسه ی سرم و دماغم در یک لحظه سوخت و همزمان یخ زد. خیلی تجربه عجیب و جالبی بود. اگر برای شما هم آوردن مواظب باشید یک نوک قاشق بیشتر ازش نخورید وگرنه پرواز می کنید.
...
دیروز هم رفتم یک رستوران الجزیره ای. غذاهای عربی رو دوست دارم ولی ماشاالله به این نظافت! دو تا پر خیار کنار غذا بود که مقادیر زیادی گل روش انباشته شده بود. فکر کنم مستقیم از تو خاک کشیده بود بیرون و گذاشته بود تو بشقاب من!

مهر ۰۳، ۱۳۸۸

خاطراتی از دکتر چمران

این اولین خاطره رو برای نعیمه می ذارم:

چند بار اتفاق افتاده بود که کنار جاده ، وقتی از این ده به ده دیگر می رفتیم ، می دید که بچه ای کنار جاده نشسته و دارد گریه می کند. ماشین را نگه می داشت، پیاده می شد و می رفت بچه را بغل می کرد. صورتش را با دستمال پاک می کردو او را می بوسید . بعد همراه بچه شروع می کرد به گریه کردن . ده دقیقه ، یک ربع، شاید هم بیش تر.

بقیه رو هم همینطوری می نویسم:

سال دوم یک استاد داشتیم که گیرداده بود همه باید کراوات بزنند. سرامتحان ، چمران کراوات نزد، استاد دونمره ازش کم کرد. شد هجده ، بالاترین نمره .

موقع غذا سرو کله عرب ها پیدا می شد ؛ کاسه و قابلمه به دست ، منتظر . دکتر گفته بود « اول به آنها بدهید ، بعد به ما. ما رزمنده ایم ، عادت داریم . رزمنده باید بتواند دو سه روز دوام بیاورد.»

گفتم «دکتر جان ، جلسه رو می ذاریم همین جا، فقط هواش خیلی گرمه . این پنکه هم جواب نمی ده . ما صد ، صد و پنجاه تا کولر اطراف ستاد داریم ، اگه یکیش را بذاریم این اتاق ...» .گفت « ببین اگه می شه برای همه ی سنگرا کولر بذارید، بسم ا... آخریش هم اتاق من.»

از کتاب دکتر چمران. انتشارات روایت فتح

لیست آرزوهای یک غربت نشین

همسر و پسرم انشاا... گوش شیطون کر دارن برمیگردن. من هم لیست سوغاتی هایی که لازم دارم رو برای مادرم زدم که زحمت تهیه اش رو بکشن و بدن همسر بیاره. لیست رو اینجا می خوام بذارم تا یادگاری بمونه و شما که در ایران هستید یک کم احساس خوش بختی کنید و قدر چیزهایی رو که دارین بدونین!! ohom!!

سلام
مایحتاج من اینها هستند:
1) یک شیشه آب غوره
2) یک کیلو خیار بوته ای. بیشتر ندین چون زود خراب می شه.
3) نیم کیلو کالباس ایرانی. سوسیس نمی خوام. چون اینجا سوسیسش خوبه. ولی کالباسشون آشغاله.
4) به اندازه ی ده تا دونه نون لواش. چون بیشتر بدین جا نداریم نگه داریم.
5) یک نون سنگک. به هیچ وجه بیشتر ندین لطفاً. بحث تعارف نیست.
6) اگه شلغم گیر میاد تو این فصل. یک کیلو شلغم. چون اینجا نیست!
7) نیم کیلو سبزی خوردن. تربچه+شاهی+تره+ریحون و ... (پیازچه و گیشنیز نمی خواد چون اینجا هست)
8) ده تا دونه هلو انجیری اگه هنوز فصلش هست.
9) یک ساندویچ زبون. اگه آماده دارین البته.
10) بگین کباب هم بیخودی نیاره. فریزر جا نداره. اینجا می ریم بیرون تازه اش رو می خوریم.
11) یک دونه از این ضد پشه ها که من روی نیش پشه هام می زنم.
12) یک کم آنتی بیوتیک و داروهایی که نداریم و خودش بهتر می دونه هم بیاره. چون اینجا بدون نسخه نمی دن. دست و پای ما دکترها رو بستن لعنتیها!!

والسلام

گلچینی از دکتر شریعتی

اگر مثل گاو گنده باشي،ميدوشنت، اگر مثل خر قوي باشي،بارت مي كنند، اگر مثل اسب دونده باشي،سوارت مي شوند…. فقط از فهميدن تو مي ترسند....
زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند… ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر… مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي…. براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني… در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو…. او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي… او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني… او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد…. او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني… او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر …..
من رقص دختران هندي را بيشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روي عشق و علاقه مي رقصند ولي پدر و مادرم از روي عادت نماز مي خوانند.

ساز جدید زندگی جدید

یکی از خلاء های زندگی من توی این چند سال آخر موسیقی بود. از روزی که بدنیا اومدم روزها رو با صدای ساز پدرم می گذروندم... خودمم سالها ساز می زدم... ولی در این دو سال آخر دستم به ساز نخورده... گفتم همسرم سازم رو بیاره. مادرم هم ایده ی خوبی داد. گفت یک سه تار برات می فرستم یاد بگیر بزنی. خوشحالم... خوشحال... بعضی وقتها انقدر دلم واسه ساز تنگ می شد که احساس خفگی می کردم...
راستی مادرم زنگ زد گفت تو یکی از پستهات نوشتی که اسمت رو پدرت انتخاب کرده و این درست نیست. بدینوسیله اشتباه پیشین رو اصلاح می کنم و اعلام می کنم اسمم رو مادرم انتخاب کرده بود. و قرار بوده اول اسم منو صادق بذارن که یکهو می شه سعید.
یادمه روزی که می خواستم اسم پسر خودم رو انتخاب کنیم از هر سو پیشنهاداتی می اومد. چند تا از پیشنهادات خیلی تو ذهنم مونده. یکیش پیشنهاد مادرخانمم بود که گفت بذار کوهیار. خلاصه هر کسی چیزی می گفت. من هم جداً گوش می کردم و انگار که دارم در مورد پیشنهاد همه فکر می کنم. ولی واقعیتش از همون موقع که فهمیدم فرزندم پسر خواهد بود اسمش رو انتخاب کرده بودم... و بدون اینکه به کسی بگم رفتم و شناسنامه رو به نام سام گرفتم. به همین راحتی...

مهر ۰۲، ۱۳۸۸

من یک gay...


نیمه شب در club ناگهان دختری دستم رو گرفت و منو به سمت خودش کشید.
سریع خودم رو عقب کشیدم و برای اینکه از دستش نجات پیدا کنم ناخودآگاه گفتم من gay هستم!
گفت ولی من دیدم که با اون دختر می رقصیدی!
گفتم: اون دختر به قدری زیباست که لحظه ای فراموش کردم که یک gay هستم!

یک نفر...

یک نفر یک جایی تنها نشسته و بی صبرانه منتظر من است و من باید هر چه زودتر پیدایش کنم و آن یک نفر من است.

خیام هم از خودمونه...

گردون نگری ز قد قرسوده ماست
جیحون اثری ز اشک پالوده ماست
دوزخ شرری ز رنج بیهوده ماست
فردوس دمی ز وقت آسوده ماست

**************

در فصل بهار اگر بتی حور سرشت
یک ساغر می دهد مرا بر لب کشت
هر چند به نزد عامه این باشد زشت
سگ به ز من است اگر برم نام بهشت

*************

گویند کسان بهشت با حور خوش است
من می گویم که آب انگور خوش است
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار
کاواز دهل شنیدن از دور خوش است

*************

من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت
از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت
جامی و بتی و بربطی بر لب کشت
این هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت

**************

در دهر چو آواز گل تازه دهند
فرمای بتا که می باندازه دهند
از حور و قصور و ز بهشت و دوزخ
فارغ بنشین که آن هر اوازه دهند

**************

گویند بهشت و حور و عین خواهد بود
آنجا می و شیر و انگبین خواهد بود
گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک
چون عاقبت کار چنین خواهد بود

**************

گویند بهشت و حور و کوثر باشد
جوی می و شیر و شهد و شکر باشد
پر کن قدح باده و به دستم نه
نقدی ز هزار نسیه خوشتر باشد

**************

ای دل تو باسرار معما نرسی
در نکته زیرکان دانا نرسی
این جا به می لعل بهشتی میساز
کانجا که بهشت است رسی یا نرسی

**************

چندانکه نگاه می کنم هر سویی
در باغ روان است ز کوثر جویی
صحرا چو بهشت است ز کوثر کم گوی
بنشین به بهشت با بهشتی رویی

خودکنی

می گن فلانی که گفته به من تجاوز شده دروغ می گه. رفته دکتر گفته مقعد منو طوری جراحی کنین که نشون بده در زندان به من تجاوز شده و بتونم پناهندگی بگیرم! یا شنیدم که یکی از آقایون فرموده بودند اون پسر "خودکنی" کرده بوده تا بتونه پناهندگی از انگلیس بگیره.
از اونجایی که ما گوسفند هستیم حرف آقایون رو به راحتی می پذیریم. ولی اینجا یک مساله جدید ایجاد می شه: به فرض که فرمایشات شما درست باشه، ببینین شما با این مردم چیکار کردین که کارشون به جایی رسیده که برای اینکه از دست شما راحت بشن باید خودکنی کنند!!
(برگرفته از صحبتهای دیشبمون)

مهر ۰۱، ۱۳۸۸

عید فطر زورکی

چقدر این عید فطر برای مسلمونهای اینجا جدیه! می ری خرید بهت تبریک می گن. می ری رستوران بهت تبریک می گن. می ری توالت بهت تبریک می گن! بابا ولمون کنین دیگه. یادمه یکی از اساتیدم که خانم جوانی بود ماه رمضون سال گذشته، غروب بهم گفت بیا بریم با هم افطار کنیم. من هم بهش گفتم من روزه نمی گیرم. چشمهاش داشت چهارتا می شد. انگار اولین بار بود چنین چیزی می دید! گفت ولی تو مسلمونی. گفتم روی پیشونیم چیزی نوشته؟ گفت اسمت مسلمونیه! گفتم اسمم رو پدرم برام گذاشته و متاسفانه موقع نامگذاری نظر منو نپرسید!
خلاصه بنده الان مملو از تبریکات عید فطر هستم.

شهریور ۳۱، ۱۳۸۸

به خاطر خودم... به خاطر خودت...

یک فیلم دیگه از این آقای رنالد رینالد دیدم به اسم "شاید، قطعاً". قشنگ بود. از این رینالد خوشم اومده.
.....

اما داشتم فکر می کردم که آدم عاشق یکی که می شه احساس مالکیت بهش دست می ده. مثلاً فرض کن من عاشق تو هستم و تو به من خیانت می کنی. بعد قاعدتاً من رابطه رو به هم می زنم و تو رو محکوم می کنم که آدم بی وجدانی هستی و ... خب. یعنی چی؟ پس این چه علاقه ای هست که کسی که مورد علاقه واقع شده باید دست و پای خودش رو ببنده که تو عاشقش بمونی؟! پس من به خاطر خودم عاشق تو شدم نه به خاطر تو. یک کم گیج شدم.
یک جور دیگه مثال می زنم. چند سال پیش سر یک موضوع الکی یکی از اقوام به من پرید و گفت تو آدم فلانی هستی. در حالیکه من مشکل X رو داشتم تو در حل این مشکل به من کمک نکردی. من تو رو دوست داشتم و به خاطر همین اگه یادت باشه تو مساله Y و Z بهت کمک کرده بودم. من هم گفتم پس نگو به خاطر علاقه به من بهم کمک کردی. تو ظاهراً در مساله Y و Z به من کمک کردی و اونو به حسابم نوشتی و امروز که مشکل X برات پیش اومده، به اصطلاح اومدی و طلبت رو می خوای!! تو در واقع یک جور سرمایه گذاری کردی. اگر واقعاً به خاطر خودم اون کمک رو بهم کرده بودی نباید به حسابم می نوشتی. باید به پای من وقفش می کردی.

راستی مسائل X، Y و Z چیزهای عادی بودند مثل کمک در اسباب کشی، کمک برای نگهداری از بچه و ... چیزهایی که تو زندگی همه هستن.

کمی احمقانه

ساعت یک صبح شده و از اون بارونهای شدید استوایی گرفته که هیچ جای دنیا جز این مناطق نمی تونین ببینین. فیلمهای جنگ ویتنام رو یادتونه که یکهو بارون سیل آسایی می اومد؟ معمولاً بارون به قدری شدیده که حتی دومتری خودتون رو هم نمی بینید. انگار توی استخر آب شیرجه زده باشید. قلبم داره تند تند می زنه. می دونی چرا؟ تصمیم گرفتم برم ده دقیقه زیر این بارون راه برم. دوست دارم زودتر این حماقت رو تجربه کنم. فعلاً با اجازه...
.......................
برگشتم.
خیلی خیلی تجربه جالبی بود. اول اینکه آدم احساس می کنه نسبت به طبیعت برتری داره. همیشه از بارون فرار می کردیم ولی اینبار خیلی خونسرد زیر بارون راه می رفتم و سعی می کردم دونه های بارون رو که روی پوستم می خوره احساس کنم. دوم اینکه توی جیب عقب شلوارم پول پیدا کردم. خیلی وقت بود این شلوار رو نپوشیده بودم و الان چون می خواستم برم زیر بارون پوشیدمش. پس بعضی وقتها آدم باید رویه عادی زندگی رو تغییر بده و در این تغییرات فرصتهایی نهفته است. با ادامه دادن روال عادی زندگی فرصتی بوجود نخواهد اومد. و نکته آخر اینکه من الان مست هستم و دارم به زحمت تایپ می کنم. پس اجازه می خوام که خداحافظی کنم. حتماً این تجربه من رو تجربه کنید. :) همسر که برگرده با هم اینکار رو باید بکنیم.
.......................
عجب خوابی کردم. تا لنگ ظهر خوابیدم. خیلی خوب بود. دیشب عجب شبی بود. دور ساختمون خیلی خونسرد بدون چتر زیر بارون راه می رفتم. اون هم چه بارونی.... بیا و ببین. نگهبانی که توی لابی ساختمون می شینه خیلی با تعجب منو نگاه می کرد. آخه هر پنج دقیقه از جلوی لابی رد می شدم. می دید یکی زیر اون بارون وحشتناک داره واسه خودش پیاده روی می کنه!! هر بار هم رد می شدم یک دستی براش تکون می دادم و اون بیچاره هم مات و مبهم دستش رو با تردید بالا میاورد و .... احتمالاً فکر می کرد یک دیوانه دیده!! منتظر بارون بعدیم...

شهریور ۳۰، ۱۳۸۸

عید فطر

عید فطر هم رسید و مسلمونها خوشحال که امسال رو روزه گرفتن (البته اونهایی که گرفتن). اما عید فطر هر سال یادآور یک موضوع برای من بوده. جهالت. همه منتظر باید بنشینند تا یک ملا بره بالای پشت بام و زل بزنه به آسمون تا ماه رو رویت کنه و اعلام کنه که فردا عید فطر هست یا نه!! خب این کاملاً طبیعیه. باید مردم رو در جهالت نگه داشت چراکه اگر این جماعت آگاه شوند ستونهای دین به لرزه می افته. در دنیایی که لحظه نشستن فضاپیما روی کره ماه رو بدون اشتباه حساب می کنند ما هنوز چشممون به دهن ملاست که ماه رو ببینه و به عنوان نماینده خدا بر روی زمین بگه روزه بگیرید یا نگیرید. نکته جالبی هم که امسال اتفاق افتاد موضوع اختلاف نظر بین حضرات بود. یک عده گفتن یکشنبه و یک عده گفتن دوشنبه!! یک ماه که بیشتر تو آسمون نیست، پس چرا دو تا نظر مختلف هست؟! الله اعلم!
بارها گفتم که تا روزی که موسوی رئیس جمهور منتخب هست و کروبی شیخ اصلاحاته و منتظری و صانعی روزنه امید ملت، وضع مملکت ما همین بوده که بوده. روزی که فهمیدیم دین کاملاً از سیاست جداست می شه انتظار بهتر شدن اوضاع رو داشت.

تئوری آشوب

امشب یک فیلم از آرشیو فیلمهام درآوردم و دیدم. جزو فیلمهایی بود که همیشه می خواستم ببینم ولی فرصتش رو نداشتم. جداً فیلم جالبی بود. این فیلم رو ببینید. اسم فیلم هست تئوری آشوب یا Chaos Theory و بازیگر نقش اولش یعنی Ryan Reynolds واقعاً عالی بازی می کنه. شاید از این جهت از این فیلم خوشم اومد که کمی خودم رو در قالب شخصیت اصلی داستان احساس کردم. البته نه از محور خیانت و این داستانها. بلکه از این جهت که مردی هست که سعی داره همه چیز رو بهینه کنه و کارش آموزش مدیریت زمان هست. همیشه سروقت می رسه به همه جا. همه چیز رو یادداشت می کنه و اولویت بندی می کنه و ... مثل یک روبات که برنامه ریزی شده زندگی می کنه تا بهینه ترین تصمیمات رو بگیره (شبیه به من) و سر مسائلی که به شکل خیلی جالبی براش در فیلم پیش میاد تصمیم می گیره همه چیز رو به هم بریزه. خیلی جالب بود. همسرم که اومد باید یکبار هم با اون ببینم.

شهریور ۲۹، ۱۳۸۸

همرنگ جماعت شو تا دستت زرد نشه

امروز فهمیدم که چرا همه برای غذا درست کردن از پودرهای آماده زردچوبه استفاده می کنند. چون اگر ریشه تازه زردچوبه بخرید و آنرا بخواهید در غذا استفاده کنین دستتون زرد خواهد شد و نمی تونین رنگش را پاک کنید. بعد میرین می شینین پای کامپیوتر و رنگ دست به صفحه کلید کامپیوتر منتقل می شه و کیبورد نازنین نقره ای تون زرد می شه و از اونجاییکه بنده از لپ تاپ استفاده می کنم نمی تونم به این راحتی کی بوردش رو بکنم بندازم دور و یک نو بخرم و اینجاست که می گن عزیزمن اگه همه از پودر زردچوبه استفاده می کنن حتماً حکمتی داره!!
حالا با این تفاسیر کسی می دونه چطور می شه رنگ زردچوبه رو پاک کرد؟

شهریور ۲۸، ۱۳۸۸

زباله های زندگی

خیلی هم فیلم فوق العاده ای نبود این فیلم INGLOURIOUS BASTERDS. همچین همه گفتن وای چه فیلمی بود که من فکر کردم چه خبره!! شاید چون زیاد تخیلی بود به دلم ننشست. شاید هم سلیقه ی من با دوستانم فرق می کنه. نمی دونم. خلاصه شاهکار نبود!
.................................
یکی از قابلمه ها رو یادم رفته بود بشورم. یعنی از تنبلی تصمیم گرفته بودم که یادم بره بشورم! ظرف یکروز توش کپک زده بود. درش رو که باز کردم بوی گندش حالم رو بد کرد. محتویاتش رو ریختم تو یک کیسه زباله و درش رو محکم گره زدم. حوصله نداشتم ببرمش پایین ولی چاره ای نبود. تا صبح ممکن بود بوش همه جا رو برداره. لباس پوشیدم و بردمش پایین. برای رسیدن به محل سطلهای زباله باید مسیری رو در حیاط ساختمون طی کنم. به محض اینکه از آسانسور پیاده شدم بوی علف بارون خورده و خنکی هوا خورد تو صورتم. دونه های نم نم بارون که روی آب استخر می خورد حس تازگی به آدم میداد. برگها و گلها همه شسته شده بودن و برق می زدن. خودم رو به سطلهای زباله رسوندم و کیسه رو انداختم و از دورترین مسیری که می شد حیاط رو دور زدم و برگشتم. حالا که فکر می کنم می بینم که به لطف کپک های بدبو چه لحظات خوبی رو در حیاط گذروندم...
گاهی در زندگی کپک و زباله های ناخواسته قراره بهترین ها رو برات به ارمغان بیارن. ازشون شکایت نکن. فقط کار درست رو انجام بده و صبور باش...

شهریور ۲۷، ۱۳۸۸

روسپیگری در ایران

براساس آخرين تحقيقات كه در رسانه هاي رسمي در ايران به چاپ رسيده، سن آغاز روسپي گري در اين كشور به ۱۲ سال تقليل يافته است .

روسپي گري زنان از قديمي ترين شغل هاي جهان محسوب مي شود كه قدمت چند هزار ساله دارد، اما مجمع عمومي سازمان ملل در سال ۱۹۴۹ ميلادي به قطعنامه اي راي داد كه در آن روسپيگري خلاف كرامت انساني ناميده شد. با اين همه، اين شغل در برخي از كشورها آزاد است و در كشورهاي ديگري نيز ممنوع است و جرم محسوب مي شود. ايران در زمره همين كشورها است.

سعيد مدني پژوهشگر اجتماعي شايع ترين سن روسپي گري در ايران را ۱۸ تا ۲۵ سال عنوان مي كند و مي گويد هر قدر سن شروع روسپي گري پائين باشد خطر براي زنان و دختران بيشتر مي شود.

آقاي مدني اضافه كرد "طي يك دهه اخير به تديج مسئله شيوع تن فروشي در ايران مورد توجه وزارت بهداشت ودرمان قرار گرفت. علت آن هم نگراني از تغيير الگوي شيوع ايدز در ايران است. اقدامات درماني و تشخيصي هم انجام مي شود. مانند انجام تست اچ آي وي رايگان، مشاوره، توزيع سرنگ و كاندم رايگان. به هرحال حجم خدمات بسيار كمتر از ميزان مورد نياز است."

دختر شانزده ساله اي كه از ۱۴ سالگي روسپي گري مي كند، مي گويد خانواده هاي اين افراد اكثرا از هم پاشيده اند. او ادامه مي دهد "ساعت كار ما متفاوت است، صبح كاري، شب كاري كه درآمدش هم بيشتر است و ما "وسط كار" يعني غروب ها هم كار مي كنيم.. پوشش هم به سبك كار بستگي دارد و آنهايي كه بيشتر دنبال مشتري هستند، لباس مارك دار مي پوشند، البته ما پول لباس مارك دار نداريم، مارك رو از بيرون مي خريم، رو كفش مي زنيم."

اين دختر در مورد افرادي كه به او مراجعه مي كنند مي گويد "مشتري ها هم فرق دارند، پولدار و بي پول، اونهايي كه من سروكار دارم، اكثرا مجرد و فروشنده يا كفاش هستند. خونه هاي آنها هم تو مركز شهر است، ونك، سلسبيل، بهارستان."

برخي كارشناسان بر اين باورند كه اين پديده در ايران به دليل مشكلات اقتصادي است، اما آقاي مدني نظري متفاوت دارد و مي گويد "به تدريج گروه ديگري هم به اين زنان افزوده شدند آن هم كساني هستند كه به دليل دست يابي به شرايط زندگي بهتر به روسپي گري روي مي آورند. "

"م "يكي ديگر از روسپي ها در تهران است كه ۲۱ سال دارد و هفت سال است كه به اين كار مشغول است و توضيح مي دهد "من روزها از سالمندان پرستاري و شب ها كار مي كنم. الان اكثرا همه از روي ماهواره هر خدماتي كه اونجا مي دهند را مي خواهند. راه جلب مشتري از طريق تلفن و يا در خيابان و پاساژ است. آنهايي كه در خيابان مي روند تازه كارند، اما تلفني ها امن تر و هم گرونتر هستند. خانم هايي هم هستند كه محلي دارند كه براي حفظ امنيت آنها است."
روسپيگري در ايران جرم است اما مجازاتي كه براي آن در نظر گرفته مي شود در موارد مختلف متفاوت است به اعتقاد كارشناسان بايد براي اين پديده در ايران راهكاري انديشيده شود، چون حتي در شرايطي كه فرد مجرم محسوب مي شود، يك انسان و نيازمند دريافت خدمات است.

سعيد مدني در اين مورد مي گويد "نگاه قانون گزار ايراني به اين پديده نگاه جرم انگارانه است. رويكرد مقابل آن هم جرم زدايانه است. به اين معني كه در بعضي كشورها جرم تلقي نشده است. رويكرد ميانه اي هم وجود دارد كه در عين جرم بودن خدماتي به اين زنان ارائه شود تا وضعيت آنها و مشتريانشان وضعيت پر خطري نباشد."

خانم ۳۸ ساله اي كه دو سال است تن فروشي مي كند، مي گويد "شبها براي كار موقعيت خوبي است. قيمت هم براساس زيبايي، هيكل و بلد بودن فرق دارد. داشتن مكاني براي زنان بسيار مهم است چون احساس امنيت مي كنند. ضمنا در مبلغ و كلاس كار هم تاثير دارد. ولي اگر شرايط اقتصادي بد باشه تاثيرش هم منفي خواهد بود، از وقتي ماهواره و فيلم سكسي آمده تقاضا بالاتر رفته. مردان متاهل بيشتر متقاضي هستند محل سكونتشان را هم نمي دونيم، چون اكثرا جاهايي مي برند كه خطر نداشته باشد."

روسپي گري پديده ناهنجار اجتماعي است و كارشناسان براي رسيدگي به شرايط و وضعيت اين افراد به دليل قوانين مختلف و نگاه هاي سنتي با مشكلاتي روبرو هستند. گروهي از كارشناسان بر اين باورند كه بايد به اين زنان خدماتي ارائه شود تا بتوان به نوعي از پيشرفت اين پديده جلوگيري كرد اما در عين حال برخي ديگر معتقدند كه هر نوع خدماتي به اين افراد به منزله تشويق به فعاليت آنهاست.

نيكي محجوب - بي بي سي فارسي

مذهبِ لامذهب

يک فيلسوف تابحال هرگز يک روحاني را نکشته است،
در حاليکه روحانيون فلاسفه زيادي را کشته اند…
“دنيس ديروت”

وقتي که مردم بيشتر آگاه مي شوند،
کمتر به روحاني و بيشتر به معلم توجه مي کنند.
“رابرت گرين اينگر سول”

دين بهترين وسيله
براي ساکت نگه داشتن عوام است.
“ناپلئون بناپارت”

وقتي مروجين مذهبي به سرزمين ما آمدند،
در دست شان کتاب مقدس داشتند و ما در دست زمين هايمان را داشتيم.
پنجاه سال بعد،
ما در دست کتاب هاي مقدس داشتيم و آنها در دست زمين هاي ما را داشتند.
” جومو کيانتا”

مذهب
تنها براي بردگي انسان ها خلق شده است.
“ناپلئون”

روحانى نسبت به برهنگى و رابطه طبيعى دو جنس حساسيت دارد،
اما از کنار فقر و فلاکت مى گذرد.
“سوزان ارتس”

کشيش ها مى گويند که آنها به مردم بخشيدن و خيريه را مى آموزند.
اين طبيعى است.
چون آنها خود از پول صدقه مردم زندگى مى کنند.
همه گداها مى آموزند که مردم بايد به آنها پول بدهند.
“رابرت گرين اينگر سول”

قسمت هايى از انجيل را که من نمى فهمم ناراحتم نمى کنند،
قسمت هايى از آن را که مى فهمم معذبم مى کنند.
“مارک تواين”

به من بگو قبل از تولد کجا بوده اي
تا به تو بگويم پس از مرگ کجا خواهي رفت.
“نيچه”

مذهب مردم را متقاعد كرده كه : مردی نامرئي در آسمانها زندگي مي كند
كه تمام رفتارهاي تو را زير نظر دارد، لحظه به لحظه آن را.
و اين مرد نامرئي ليستي دارد از تمام كارهايي كه تو نبايد آنها را انجام دهي،
و اگر يكي از اين كارها را انجام دهي،
او تو را به جايي مي فرستد كه پر از آتش و دود و سوختن
و شكنجه شدن و ناراحتي است و بايد تا ابد در آنجا زندگي كني،
رنج بكشي، بسوزي و فرياد و ناله كني
… ولي او تو را دوست دارد !
” جورج كارلين”

يكي از بزرگترين تراژدي هاي بشريت اين است كه
اخلاقيات بوسيله دين دزديده شده است.
” آرتور سي كلارك”

مذهب ،
آه خلق ستمديده است،
قلب دنياي بي قلب و روح شرايط بي روح.
مذهب افيون توده هاست .
“كارل ماركس”

آنجا كه علم پايان مي يابد،
مذهب آغاز ميگردد .
” بنجامين ديزرائيلي”

دين،
افساري است که به گردن تان مي اندازند،
تا خوب سواري دهيد،
و هرگز پياده نمي شوند،
باشد که رستگار شويد…
“کائوچيو”

اولين روحاني جهان
اولین شيادی بود
که به اولین ابله رسيد.
“ولتر”

از روزه ی ماه رمضان تا دوست دختر چینی

یکی از دوستانم روزه می گیره. البته بنا به گفته خودش نماز نمی خونه و تمام سال هم بساط مشروب و … تو خونه اش به راه هست. دو تاخط موبایل گرفته که شبهایی که دوست دختر چینیش خونه اش می مونه اون یکی رو خط نیاد. و شبهای دیگه هم که دوست دختر مغولش میاد پیشش می مومونه چینیه یک وقت زنگ نزنه. البته کسی نمی تونه قضاوتی داشته باشه. شاید همین آدم نزد خدای خودش بالاترین مقامها رو داشته باشه. ولی بهش گفتم اگه تو مسلمونی، خب دوست دخترهات رو صیغه کن که گناه نکرده باشی. می گه نه. اونقدر نمی شه دین رو سخت کرد. همین که روزه می گیریم یک قدم از تو جلوترم. البته در کدوم راه جلوتره خودش جای بحث داره. شاید راست می گه. ولی بهش گفتم زمانی که من مسلمون بودم واقعاً مسلمون بودم. نماز میخوندم. روزه می گرفتم. مشروب لب نمی زدم و … اما خب یک روزی که تصمیمم عوض شد همه رو گذاشتم کنار. نگفتم من اینشو می خوام، اونش رو نمی خوام. من فکر می کنم دین گزینشی نیست. یعنی دین یک برنامه مشخص هست. مثل سربازی. نمی تونی چیزهاییش رو که خوشت میاد گلچین کنی. دین یک پکیج پرس شده است. مگر اینکه بگی من دین خودم رو دارم و تو دین من مثلاً روزه واجب هست ولی نماز نداریم و … که اونوقت هم نباید بگی من مسلمونم. بگو دین خودم رو دارم که فعلاً یک پیرو داره. خودم هم پیامبرشم! با این هم موافق نیستم که بیایم بگیم این اسلامی که اینها پیاده می کنن اسلام واقعی نیست و اسلام واقعی فلانه… چون از کجا می تونی ثابت کنی که اسلام واقعی که تو توی ذهنت خلق کردی چی بوده؟! اونچیزی که امروز به اسم اسلام می شناسیم همینی هست که می بینی. اسم این پکیج که می بینی اسلامه. انقدر هم ادا درنیاریم که بگیم نه! اسلام یک چیز دیگه است. البته قبول دارم که یک چیز دیگه بوده ولی ما چه می دونیم چی بوده؟ تو روز روشن تو قرن بیست و یکم و دنیای اینترنتی و رسانه ای یک اتفاق می افته هزار جور روایت می شه و آخر آدم نمی فهمه اصل ماجرا چی بوده! حالا 1400 سال پیش یکی یک چیزی گفته چند سال بعدش یکی دیگه نوشته بعد دست به دست گشته و هر کسی هر طور به کامش بوده بهش دست زده رسیده دست ما! بعد ما میایم می گیم این مرجع تصمیم گیری ما و راه سعادته. همون صدر اسلامش سریع چند شقه شدن که دو تای اصلیش شیعه و سنی شد. یعنی همون موقعش وضعیتش این بود. حالا امروز نیایم بگیم 1400 سال پیش حضرت فرمودند فلان! آدم خنده اش می گیره. اگر کتب احادیثی رو که آقایون بهشون استناد می کنند رو یک نگاه بندازید و احادیث تخیلیشون رو ملاحظه کنید متوجه منظورم می شید. اگر این کار رو نکردین حتماً انجام بدید، یک نگاه حلاله. یادمه کوچیک بودم به معلم دینیمون گفتم آخه این بهشت یک کم بی کلاس نیست؟ رودهای شیرعسل و زن لخت و …؟ گفت اینها رو برای این گفتن که عوام بتونن زیبایی بهشت رو تجسم کنند. حالا نمی خوام بگم لزوماً حرف اون معلم نظر عالمان دین هست. ولی اگر این درست باشه پس این دین برای همون عوام مناسبه.

بگذریم… دلم پر بود. نوشتم.

ولی همیشه صحبت بهشت و جهنم می شه یاد حرف پدرم می افتم. یادمه یکبار پدرم گفت اگه بهشتی باشه این عمو محمد جاش تو بهشته. حتی سوره حمد رو بلد نیست بخونه، ولی بخشنده است و دست خیلی ها رو گرفته! شاید خود پدرم این حرفش رو یادش نباشه. ولی بدجوری تو ذهن من نشست.

شمعی در این شب ظلمت روشن خواهم کرد

این جمله رو دوست دارم:
«قُلْ إِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَة أَنْ تَقُومُوا لِلّهِ مَثْنى وَ فُرادى..» برا ی خدا قیام کنید، چه دو نفر چه به تنهايی

این هم یک فیلم مرتبط با این جمله و مرتبط با داستان صدفها که قبلاً نوشته بودم.

سوشی

اما قرار بود طبق صحبتی که با منیژه خاتون داشتیم در مورد چند تا رستوران غیر ایرانی صحبت کنم.

Sushi_King_sm

یکی از غذاهای محبوب این ژاپنی و چینی ها سوشی هست. من البته نمی دونم این سوشی چیه که اینها اینطور ازش خوششون میاد. شاید چون تا حالا تو عمرشون قورمه سبزی یا خورشت بادمجون نخوردن! شاید بگین هر قومی غذاهای خاص خودش رو داره و طبعش همون رو می پسنده. نمی دونم. شاید حق با شما باشه. ولی من یکبار برای یکی از دوستان چینیم غذا درست کردم و از اون تاریخ اون دوست چینیم بیشتر وقتش رو توی رستورانهای ایرانی می گذرونه. جالبه که این دوستم وقتی می خواست برای مدتی به امریکا بره از من خواست براش کنسرو غذاهای ایرانی بخرم که اونجا هم از غذاهای ایرانی بخوره!! این درحالیه که من آشپز خوبی نیستم. برنج رو که کته براش درست کردم و غذا هم که یک خورشت من درآوردی بود. البته انصافاً خوب بود. راستی یکبار هم این دوست چینی رو به خونه دعوت کردم و همسر محترم هم سنگ تمام گذاشت و از اونجایی که احساس کرد سفیر فرهنگی کشورمون در برابر این فرنگیهاست، دو سه مدلی غذای ایرانی درست کرد. ایشون هم انقدر خوردن که حالشون بد شد و مجبور شد تا شب توی اتاق بخوابه و بعد هم که بیدار شد نمی تونست درست راه بره و تا خونه اش مجبور شدم برسونمش. هی می گفت “ایرانین فود… دِلیشِس…آی ام دیزی…” خلاصه گیج می زد… بماند که چه روزی بود اونروز و بعد از اون ماجرا چه بلایی به سر من اومد. می پرسین چرا؟! چون این دوست چینی من دختر بود و از اون بدتر ایشون یک چینی زیبا بودن!! بگذریم…

این سوشی انواع مختلفی داره. خیلی خیلی متنوع هست. هر کی از راه رسیده یک چیزی رو چپونده توش و یک مدل سوشی جدید ساخته. اول می خوام تعریف ویکی پدیا رو از سوشی بذارم اینجا:

“در آشپزی ژاپنی، سوشی (به ژاپنی: 寿司) نام غذایی است که با پلوی سرکه‌زده درست می‌شود و بر رویپلوانواع غذاهای دریایی، سبزیجات، قارچ، تخم مرغ یا گوشت گذاشته می‌شود. گوشت ماهی استفاده شده در سوشی معمولاً خام است ولی دیگر مواد آن معمولاً پخته می‌شوند.
چاشنی‌های اصلی سوشی معمولاً سس سویا و سس واسابی هستند. گاری (ترشی زنجفیل) و اوچا (چای سبز) هم با سوشی سرو می‌شوند.”

من معتقدم که سوشی رو هر کسی نمی تونه خوب درست کنه. مثلاً من تو دو جای مختلف امتحانش کردم. اولین بار که خوردم. نزدیک بود بالا بیارم. اینو جدی می گم. خدا کمک کرد که اون وسط این کار رو نکردم! دلیل خریدم هم این بود که اولاً معتقدم آدم باید هر چیزی رو امتحان کنه و دوم هم اینکه باورتون نمی شه این چینی ها یا ژاپنی ها با چه ولعی می خورنش. اون روز تصمیم گرفتم دیگه این کار رو نکنم. ولی چند وقت بعد به یک رستوران ژاپنی دیگه رفتیم و اونجا من دوباره به سرم زد و سوشی به همراه چای سبز سفارش دادم. اون سوشی که من تو این رستوران خوردم رول کالیفرنیا بود که شامل گوشت خرچنگ خام، خیار با برشهای بسیار بسیار نازک و بلند (مثل نخ)، آووکادو و فکر کنم مقداری هم گوشت خام ماهی سالمون داشت با کمی برنج که همه به شکل یک لقمه دور هم پیچیده شده بود. این سوشی خیلی بد نبود و تقریباً به راحتی تونستم بخورمش. و به این نتیجه رسیدم که خیلی مهمه که کجا این سوشی رو درست می کنن. عین غذاهای ایرانی که بعضی ها دستپختشون ممکنه بهتر باشه و بعضی ها افتضاح!

اما بهتون پیشنهاد می کنم که حتماً یکبار امتحان کنیدش. خودم تصمیم دارم که تا همسر محترم نیومده برم یکبار دیگه بخورم. چون ایشون دوست ندارن. در ضمن من احساس می کنم که سوشی با مشروبات الکلی بچسبه ولی هنوز خودم امتحان نکردم. یک رستورانهایی اینجا هست که فقط سوشی سرو می کنن و خیلی جالب هستند. وسط رستوران آشپزخانه هست. خب اصولاً سوشی زیاد چیز پختنی نداره به جز برنجش. وسط رستوران آشپزها رولهای سوشی رو در مقابل چشم مشتریها تند تند می پیچن و روی نوار نقاله ای می ذارن که از جلوی تمام مشتریهای رستوران به آرامی رد می شه و شما هر مدلش رو که دوست داشته باشین بر می دارین و می خورین. درست عین فیلم چارلی چاپلین!

02-SushiKing

KL-Sushi-King

آخر هم به تعداد ظرفهایی که برداشتید شما رو شارژ می کنن و باید حساب کنید. یک عکس الان از این سبک رستوران پیدا کردم که براتون می ذارم اینجا.

این سوشی جزو غذاهایی هست که پیشنهاد می کنم صرفاً امتحان کنید. ممکنه خوشتون بیاد ممکنه نه. ولی چرا تجربه اش نکنیم؟!

dast

راستی در مورد غذا خوردن با چوب ژاپنی هم تجربه جالبیه. بگین براتون قاشق و چنگال نیارن و با چوب میل کنید. فقط صبور باشید و هر وقت خسته شدید یادتون باشه که بیش از یک میلیارد نفر در دنیا با این دو تا چوب دارن غذا می خورن… پس اگه اونها می تونن شما هم می تونید.

الان یک بازی هم پیدا کردم که دقیقاً محیط این مدل از رستورانها رو نشون می ده:

http://www.sushi-king.com/sk_web/esushi/sk_sushigame1.php

منیژه جان می تونی به دخترت بگی بازی کنه تا علاقمند شه بعد ببریش از نزدیک ببینه.

همسایه چینی

چند روزه می خوام غمبار ننویسم تا ببینیم چی می شه… امشب عجب هوای گرمی شده…

قصد دارم یک خاطره کوتاه از یکی از همسایه هامون بگم.

جایی که ما زندگی می کنیم یک برج هست که اطرافش کلی خونه ی ویلایی قرار گرفته و ما درست در انتهای کوچه هستیم. یک روز عصر با همسرم می خواستیم بریم بیرون که دیدیم یکی از این خونه ویلاییها یک کیسه بزرگ قورباغه توی حیاط خونه اش آویزون کرده. خیلی برام عجیب بود و فکر کردم که بچه ها این کار رو کردن. خودم کوچیک که بودم گاهی از این شیطنتها می کردم. اما برگشتنی هه چیز معلوم شد و دیدیم که آقای چینی همسایه داره قورباغه ها رو برای کباب آماده می کنه…

بله. اینجا بعضی هاشون قورباغه هم می خورن. مثلاً یک رستورانی هست نزدیک ما که همیشه کلی قورباغه سیخ زده گذاشته و فروش اصلیش روی کباب قورباغه است…

راستی ….بفرمایید تا قورباغه ها سرد نشدن یک سیخ میل کنید…. تعارف می کنید؟!! :))

در ادامه مطلب یک عکس هم از رونهای قورباغه ها در حال کباب شدن گذاشتم. البته اینجا معمولاً کل قورباغه رو سیخ می زنن و می خورن. رون خالیش یک کم سوسول بازیه ;) :) )

Frog_legs


خنگ باهوش

قبل از اینکه این پست رو بخونید برید “درباره من” رو بخونید تا بدونید واقعاً من کی هستم که یک وقت سوءتفاهم نشه!

یادمه از وقتی کوچیک بودم همیشه وقتی بحث رقابت بین خودم و بقیه بچه ها رو مطرح می کردم مادرم بهم یه همچین چیزی می گفت: تو ممکنه خیلی باهوش نباشی ولی تو پشتکار داری! و مدام این جمله برای من تکرار می شد. این شد که من همیشه فکر می کردم آدم باهوشی نیستم و تمام آنچه بدست می آوردم رو نتیجه پشت کارم می دونستم و انقدر این در گوش من خونده شد که دیگه تبدیل به باورم شده بود و به هیچ وجه روی هوشم حساب نمی کردم چون خودم رو خیلی بهره مند از این نعمت الهی نمی دونستم. یادم می یاد که یکبار پشت ویترین یک مغازه دیدم نوشته داروی هوش و رفتم به مادرم گفتم بیاد برام بخره تا من هم باهوش شم! به اصرار من مادرم باهام اومد و وقتی دارو رو از پشت ویترین نشونش دادم بهم خندید و گفت این نوشته داروی موش!!! و این یعنی سم موش سعید!! :) ) این خاطره رو گفتم تا بدونین چقدر این قضیه جدی بود برام و باور داشتم آدم باهوشی نیستم. البته بد هم نشد برام. مثلاً زمانی که خواستم ساز اولم رو یاد بگیرم انقدر تمرین می کردم که پوست دستم تاول می زد و کنده می شد. یا زمانی که بزرگتر شده بودم و می خواستم کنکور بدم چنان برنامه ی فشرده ای پیاده کردم که اگر امروز کسی برای من تعریف کنه می گم دروغه. هیچ احمقی اینطوری نمی تونه درس بخونه. یا در مورد کار… اساساً تمام زندگیم پر از این خاطره هاست. اما نکته جالب اینجاست که چند وقت قبل پیش یک روانشناس امتحان هوش دادم و طبق آزمونهایی که دادم مشخص شد که سعید جزو چند درصد خاص جامعه است. :) ) بگذریم که امتحانش رو قبول ندارم چون صرفاً یک سری سوالات ریاضی مانند بود ولی اون شب که اینو فهمیدم از فرط ناباوری خوابم نمی برد! انگار آدم یک جواهری داشته باشه و سی سال ازش بی خبر باشه و یکهو بهش بگن که دیوانه! تو سی ساله رو این جواهر خوابیدی و خبر نداری. قصدم این نبود که بخوام از خودم تعریف کنم و بگم من فلانم و بهمانم. چه بسا که همه ی ما نقاط ضعف و قوتی داریم و معتقدم که نقاط ضعفم به مراتب بیشتر از نقاط قوتمه. اما اینو خواستم بنویسم تا تصمیمی رو که امشب گرفتم یادم نره و یادم باشه که اون کسی که این تصمیم رو گرفته همون آدم سمجی هست که تا نتیجه نگرفته کار رو رها نمی کنه.

پانوشت برای خودم: اون فیلم مستند رو یادته؟ همیشه یادت باشه….

داستان نجات صدفها

چند تا داستان همیشه توی ذهن من هستند. یعنی روزی نیست که چند بار به یادشون نیفتم و این ماجرا الان چند ساله که ادامه داره.

داستان دومی که در ذهن من ماندگار شده این داستانه:

یک روز مردی کنار ساحل صدفهایی رو که موج دریا اونها رو به ساحل میاورد دونه دونه به دریا می نداخت. جوانی که اون نزدیکی نشسته بود از کار مرد تعجب کرد. جلو رفت و ازش پرسید برای چی الان یک ساعته داری این کار رو می کنی؟ مرد گفت صدفهایی که به ساحل می افتن می میرن و من دارم نجاتشون می دم. جوان گفت این کارت بیهوده و احمقانه است. چون با هر موج دریا هزاران صدف به ساحل می افته، پس رها کن این کار رو و خودت رو خسته نکن.

مرد خم شد، صدف دیگری رو برداشت و در حالیکه اونو به دریا می نداخت گفت: این یکی رو هم نجات دادم.

داستان گلف باز

4 صبح شده و بارون شدیدی میاد. صدای بارون روی شیروانی رو خیلی دوست دارم و این هوا منو وا داشت که باز اونچه در دلم دارم رو بنویسم.

امروز یاد یکی از داستانهایی افتادم که دوست دارم اینجا ثبتش کنم. داستان از این قراره.

زنی سراسیمه و هراسان، دوان دوان خودش رو به یکی از قهرمانان معروف گلف می رسونه و ازش کمک میخواد. زن می گه دختر من سرطان داره و داره می میره. خواهش می کنم بهم کمک کنید تا بتونم خرج عملش رو بدم. اگر این عمل روش انجام نشه قطعاً دخترم خواهد مرد. قهرمان گلف درجا ده هزار دلار چک می نویسه و بهش می ده. چند روز بعد یکی از دوستان گلف باز می بیندش و بهش می گه: می دونستی اون زن یک حقه باز بود؟ اون زن اصلاً بچه ای نداره که بخواد مریض باشه! می دونین گلف باز چی می گه؟

می گه: خدا رو شکر. خیالم راحت شد…

یعنی روزی من هم می تونم به این درجه از درک برسم؟

فرشته های فیلیپینی

راستی منیژه امروز دست از سرت بر نمی دارم. ;) گفتی دخترهای فیلیپینی! این موضوع دوباره اومد تو ذهنم.

…………………………..

این یک تجارت بسیار هولناک هست. در فیلیپین قراردادهای کاری عموماً 5 یا 6 ماهه است و بعدش باید کارشون رو عوض کنند. البته اگر اصلاً کاری باشه. باندهایی وجود دارند که به دخترهای فیلیپینی وعده کار در کشورهای دیگر رو می دن. کار در سنگاپور، مالزی و … مثلاً بهشون می گن شما اگر بخواین ما مخارج سفرتون رو می دیم و در سنگاپور می تونین در یک بار (مشروب فروشی) کار کنید و از روی حقوقتون ما هزینه ها و کمیسیونمون رو کم می کنیم. بعد دخترها رو می برن این کشورها و ازشون تعهد های مالی می گیرن که شما انقدر بدهکار هستید و البته تمام مدارکشون رو هم ازشون می گیرن و شب بعد به دخترک می گن متاسفیم. نتونستیم در “بار” برات کار پیدا کنیم. ولی می تونی در فاحشه خونه مشغول به کار بشی! طبیعتاً هیچ دختری دوست نداره این پیشنهاد رو قبول کنه. خب. حالا دو گزینه دارن. گزینه اول زندان به خاطر بدهی و مهاجرت غیر قانونی و گزینه دوم تن فروشی. خیلی هاشون به ناچار گزینه دوم رو انتخاب می کنند چون نه تنها زندانی شدن در زندانهای آسیای شرقی وحشتناکه. بلکه خانواده شون در فیلیپین منتظر پول هستند. خواهرها و برادرها چشم انتظارند. و این داستان اغلب فاحشه هایی است که ما به دید یک موجود بی ارزش بهشون نگاه می کنیم و صد البته من براشون احترام قائلم. چه کسی می تونه بگه من قطعاً گزینه نابودی خانواده ام رو انتخاب می کردم؟ شاید زندان قابل تحمل باشه ولی با خانواده چه می شه کرد؟ جداً فداکاری از این بالاتر؟

…………………………………….

پانوشت1 : منيژه! خدا بگم چی کارت نکنه که دوباره اعصابم به هم ریخت. تا دو روز سیاه باید بنویسم. :(

چای اصیل ایرانی

این منیژه خاتون ما رو قابل دونست گفت که از رستورانهای ملل مختلف بگم.

قبل از هر چیزی باید اعتراف کنم که شاید کل کشورهایی که از هر کدوم چند نوع غذا خورده باشم به تعداد انگشتهای دستم باشه. شاید یک کم بیشتر. ولی خب اونها رو در حدی که می دونم معرفی می کنم که بشناسی (اگر خودت امتحانشون نکرده باشی و قصدت امتحان گرفتن از من نبوده باشه) و دختر گلت رو که خیلی دوستش دارم ببری امتحانشون کنه.

صحبت منیژه شد و هلند و غذا. بذار اول یک خاطره از یکی از دوستای هلندیم بگم. چون منیژه رو که می بینم یاد هلند می افتم. ماجرا مال ایرانه. فکر کنم حدود 5 سال پیش بود. یک همکار هلندی داشتم. این آقا هرچند وقت یکبار از هلند می اومد ایران و در خدمتش بودیم. این همکار هلندی شنیده بود که ایرانیها چای خیلی دوست دارن و چای مخصوص خودشون رو دارن. هر جا هم می رفتیم خب چای می آوردن و کلاً بساط ایرانی همیشه یک چای هم بغلشه. نگو یک روز سرایدار ما به این هلندیه گفته بود که ببین مستر! این چای ها که می ری اینور اونور و تو جلسات بهت می دن همه از این آماده هاست و الکیه. من اینجا برات چای ایرانی درست می کنم تا طعم چای اصیل ایرانی رو بچشی. خلاصه داستان از اینجا شروع شده بود و دیگه کار به جایی رسیده بود که هر بار می رسیدیم شرکت این هلندیه سریع سرایدار رو صدا می کرد می گفت یک چای اصیل ایرانی برام بیار! انگار که معتاد چای سرایدار ما شده بود! رفتم تو آبدارخونه. گفتم مهدی چیه این جریان چای اصیل ایرانی که اینو اینجوری اسیر کرده؟ گفت وایسا بهت نشون بدم. یک تی بگ درآورد انداخت تو آب جوش یک تف هم انداخت توش، کفش رو برداشت و… والسلام!

من هم مات و مبهوت، خشکم زده بود! خلاصه چای اصیل ایرانی رو هم دیدیم.

پانوشت: راستی منیژه جان. نمی دونم چرا نمی تونی اینجا برام کامنت بذاری. احتمالاً وبلاگ وحشی من یک تداخلی با اکسپلورر شما داره و من عذر می خوام. تماست رو قطع نکن و برای ارتباط می تونیم همچنان از فیس بوک و … استفاده کنیم.

یواشتر

چند وقته تصمیم گرفتم دیگه تخته گاز نرم. هفته پیش با یکی از دوستانم – البته صمیمی ترین دوستم - نشستیم و کلی حرف زدیم. و من دیدم که نه اون و نه من از زندگیمون لذت نمی بریم. نمی دونستم اون هم مثل من هست. تفکرات و احساساتش مو نمی زد. مشکل این هست که من و دوستم عادت کردیم تخت گاز بریم. کار من که به جایی رسیده بود که اگه پنج دقیقه از پشت میز کارم بلند می شدم عذاب وجدان مثل خوره روحم رو از درون ذره ذره می خورد. سالهاست اینطوری دارم زندگی می کنم و این برام تبدیل به یک عادت شده. نمی تونم زیاد بخوابم. نمی تونم آرام غذا بخورم. نمی تونم بایستم و از مناظر لذت ببرم. مسیر خونه تا دانشگاه مثل کارت پستال می مونه. سبزه سبز هست. ولی یکبار هم نشده که بزنم رو ترمز و در حالیکه به مناظر نگاه می کنم یک نفس عمیقی بکشم. یا همیشه رستورانی رو انتخاب می کردم که سریعترین باشه. یادمه چند هفته پیش بود که به یکی از دوستام گفتم این نزدیکی یک چیزی مثل kfc هست که من غذا بگیرم. گفت نه. ولی یک رستوران عربی هست که غذاش حرف نداره. غذاهاش هم آماده است. می کشی و میشینی می خوری! گفتم نه! یک غذایی می خوام که بگیرم وقتی دارم رانندگی می کنم بخورم!! هه هه!! یاد فیلمی از آلن دلون می افتم که همیشه عجله داشت و آخر هم تو جوانی سکته کرد و مرد. بگذریم…

یکفهته است تصمیم گرفتم این فشارها رو از روی خودم کم کنم. امروز یک امتحان مهم داشتم و تقریباً چیزی نخوندم. به حساب همونچیزهایی که تو طول ترم یاد گرفته بودم رفتم سر جلسه. شب امتحان هم فیلم دیدم. غذا هم رفتم بیرون خوردم. کلاً شاید یکساعت درس خوندم. امروز هم رفتم یک رستوران ژاپنی. با حوصله منوش رو خوندم. حدود بیست دقیقه طول کشید. بعد هم غذا رو سفارش دادم. با آرامش کامل سعی کردم بخورم. دور و برم رو نگاه کنم. آدمها رو ببینم. چند تا لبخند با پیش خدمتها رد و بدل کنم. نفس بکشم…. خیلی خوب بود. راستی قبل از رستوران هم رفتم تو یک غرفه ای که نماینده یک موسسه ژاپنی بود و کارشون حمایت از ناتوانان و معلولان بود. یک کاری داشتن انجام می دادن که به داوطلب احتیاج داشتن. نیم ساعت رو با اونها گذروندم. یک دفتر هم بهم یادگاری دادن. بعد هم رفتم خرید و تو صف صندوق. نوبتم که شد نوبتم رو دادم به نفرات بعدی و رفتم یک دوری زدم و دوباره اومدم. اینجوری سعی کردم که از فضای استرس آوری که پیش از این برای خودم ساخته بودم بیام بیرون. چه اهمیتی داره که نفر پنجم صف باشم یا نفر دهم؟! عزرائیل که دنبالم نکرده!! راستی تو رانندگی هم به همه راه دادم. هر کی با عجله می اومد پشتم می کشیدم کنار که بره. اغلب هم ازم تشکر می کردن و این یک حس خوبی بهم می داد.

کلاً امروز رو به این شکل گذروندم و پیش خودم گفتم … لق دنیا! بذار همه جلو بزنن. دوست دارم وایسم یک گوشه و این مسابقه رو از بیرون نگاه کنم.