با سه نفر اسپانیای تو یک بار آشنا شدم. اسم دوتاشون pedro و yolanda بود. که زن و شوهر بودن. سومی هم دوست شوهره بود.
دختره 35 سالش بود و کچل کرده بود. با نمره 8 سرش رو زده بود و بامزه هم شده بود. شوهره موهای وسط سرش ریخته بود و یک ریش بسیار بلندی داشت. شاید 40 سانتی متر بود. داستانشون جالب بود. می گفت تو بارسلون زندگی گرونه. برای همین دوست شوهرم رو آوردیم پیش خودمون زندگی می کنه. سال گذشته تصمیم گرفتیم خونمون رو بفروشیم و با پولش بریم دنیا رو بگردیم! همه بهمون گفتن شما دیوانه هستید. ولی ما بهشون گفتیم شما تمام عمرتون رو صرف این می کنید که خونه بسازید و بعد بذارید برای بچه هاتون و تمام! این شما هستید که دیوانه اید! گفت تو چی فکر می کنی؟ گفتم ما یک ضرب المثل داریم که می گه دیوانه چو دیوانه بیند خوشش آید! و من از این کارتون خوشم اومد!
گفت سه ماه دیگه پولمون تموم می شه و باید برگردیم. تمام شرق آسیا رو دیده بودن. گفت من این یکسال به اندازه ی یک عمر زندگی کردم و دیگه ترسی ندارم که فردا بمیرم. من زندگی خوبی رو تجربه کردم...
راستی گفت شوهر خواهر شوهرش هم مراکشیه و اسمش سعید هست!
از اون موقع دارم به خیلی چیزها فکر می کنم. شاید وقت اون رسیده باشه که کمی هم رویاهامون رو دنبال کنیم ... شاید فردا خیلی دیر باشه...
نیمه شب نوشت: آره. این چیزها جرات می خواد و طعم شیرین دستیابی به رویاها پاداش این شهامت هست.
منم خیلی ازشون خوشم اومد ولی این کارا دل و جرات می خواد.
پاسخ دادنحذف