این داستان رو جوانتر که بودم نوشته بودم. نیمه دوم داستان را دوست دارم.
…
چند سالی می شد که هر هفته با دوستان قدیمی تو یه قهوه خونه جمع می شدیم و چایی می نوشیدیم و قلیونی می کشیدیم و کمی اختلاط. این قهوه خانه قسمتی از یه مسافر خانه ی قدیمی بود که مردی ارمنی به نام اسم روبرت آساطوریان اداره اش می کرد. دلیل اینکه ما مشتری دائم این قهوه خونه بودیم این بود که گاهگداری آبجو هم برامون سرو می کرد. البته اینکارو فقط برای مشتریهای خاصش انجام میداد.
اون روز هم طبق معمول هر هفته همه دور یک میز نشسته بودیم و هر کسی از دری می گفت که ناگهان شاگرد قهوه چی صدای تلویزیون رو زیاد کرد و همه روشون رو به طرف تلویزیون برگردوندن.
….به خبر مهمی که هم اکنون به دستم رسید توجه فرمایید: از شب قبل تا کنون اطلاعی از رئیس پلیس در دست نیست. طبق گزارش خبرنگار ما آخرین فردی که جناب سرهنگ را رویت کرده است یکی از افسران پلیس می باشد. این افسر ساعت هشت شب از اتاق سرهنگ خارج شده و وقتی مجدداً ساعت نه شب به اتاق رئیس پلیس باز می گردد اتاق را خالی می بیند. نکته ی عجیبی که در میان وجود دارد وجود یک گرگ در اتاق ایشان است! البته تا این لحظه هنوز نتیجه ی کارشناسی مرکز تحقیقات پلیس اعلام نشده است و به محض دریافت اخبار جدید…
برای چند لحظه سکوت سنگینی حاکم بود و بعد دوباره صدای جمعیت فضا رو پر می کنه.
امیر: اینها کار گروههای راست افراطیه که خواستن کار رو به گردن چپیها بندازن. رئیس پلیس چند وقت مخفی شده تا یک سری ها رو بگیرن و بندازن زندون و بعد که کارشون تموم شد رئیس پلیس هم پیداش می شه.
حمید سرش رو به نشانه ی تایید تکون می ده و می گه: درسته. حق با امیره. اینها سیاستشون اینه.
پژمان: آقا این حرفها چیه؟ مطمئن باشین این آقا یه گندی زده می خواستن عزلش کنن این بود که گفتن ناپدید شده. فردا هم یکی رو می ذارن جاش. آب هم از آب تکون نمی خوره!
حمید سرش رو به علامت تایید و افسوس تکون می ده، آهی می کشه و می گه: بله. بله… درست می فرمایین. مملکت رو به گند کشیدن آقا!
شهرام: پژمان جان تو کی دست از سر این تئوریت برمی داری؟
پژمان: من اگه یه چیزی می گم بی حساب نمی گم. شما اگه اخبار رو دنبال کنی…
امیر حرف پژمان رو قطع می کنه و می گه: شما که اخبار رو دنبال می کنی چرا این حرف رو می زنی؟ نا سلامتی تحصیلکرده ی علوم ارتباطاتی. شما باید یه کم از سیاست سر در بیاری. این تفسیر شما غیر قابل قبوله! الان نزدیک انتخاباته و هر کس دنبال ضربه زدن به گروه مقابله و …
حمید: درست می فرمایید. البته علی جان هم درست می گن.
پژمان: من اصراری رو حرفم ندارم که بگم این درسته یا اون غلطه. می گم این احتمال رو هم باید در نظر گرفت. شما که به همه ی جوانب احاطه ندارین که سریع نتیجه گیری کنین. به هر حال هر چیزی ممکنه.
امیر: نه آقا! این کاملاً مشخصه که کار گروههای راسته! احتمالات کدومه؟!
بحث امیر و پژمان داشت بالا می گرفت که گفتم: فرضاً تمام فرمایشات آقایون درست! فقط تکلیف اون گرگ این وسط چی می شه؟ اون گرگ چی بوده؟
شهرام: باز ما ماه رو نشون دادیم تو نوک انگشت ما رو دیدی؟! شما رئیس پلیس به این مهمی رو ول کردی به گرگ چسبیدی؟
حمید: شهرام راست می گه. گرگه چه اهمیتی داره؟
پژمان: اینها همیشه از این ترفند استفاده می کنن تا ذهن عوام رو از موضوع منحرف کنن. این آقا یه گندی زده می خوان لاپوشونی کنن.
امیر: ببین عزیز من! وقتی جناحی غالب باشه و هر غلطی بخواد بکنه نتیجه اش همین می شه. راستیها می خوان با این روشها اذهان رو نسبت به اصلاح طلبها مسموم کنن. چطور شما اینو متوجه نمی شید؟!
پژمان: ای بابا! اصلاً خر ما از کره گی دم نداشت. آقا اصلاً حق با شماست! درگیری بین احزابه!
یکساعتی بود که همه داشتن با هم بحث می کردن و قهوه چی هم مرتب چایی میاورد. این وسط کارهای حمید توجهم رو به خودش جلب کرده بود. مرتب داشت خودش رو می خاروند و یه جورایی انگار راحت نبود که بالاخره از جاش بلند شد و گفت: نمی دونم این خارش لعنتی چیه که به تنم افتاده. برم دستشویی لباسم رو بکنم ببینم چیه به جونم افتاده.
و رفت دستشویی.
امیر و پژمان همچنان داشتن به بحث ادامه می دادن و امیر قاطعانه از موضع خودش دفاع می کرد و حاضر نبود کوتاه بیاد، شهرام هم گاهی متلکی می نداخت. چند دقیقه ای گذشت و خبری از حمید نشد که ناگهان صدای یکی از مشتریها از توی دستشویی بلند می شه:
- مردشور این کافه ات رو ببرن روبرت. این چه وضعیه؟ من به وزارت بهداشت شکایت می کنم. مگه اینجا طویله است؟ جای گوسفند تو توالته؟! یکی بیاد این گوسفند رو جمع کنه ببره.
تو همین شلوغیها بود که خانمی از در وارد شد و پژمان که انگار منتظر اومدنش بود از جا بلند می شه که بره دنبالش. دست پژمان رو کشیدم و زیر گوشش گفتم:
- قولت رو یادت رفت؟ تو به زنت قول دادی، ندادی؟
دستش رو کشید عقب و گفت:
- ای بابا! تو هم دلت خوشه ها. تو خونه از زنم می کشم اینجا از تو؟
و به همراه اون خانم به طبقه بالای قهوه خانه رفت.
…
چند دقیقه بعد صدای جیغ یک زن از طبقه ی بالا خبر از رویداد جدیدی می ده و قبل از اینکه کسی بخواد حرفی بزنه همون زن که لحظاتی پیش جلوتر از پژمان به طبقه ی بالا رفته بود با سر و وضعی نامرتب پله ها رو دو تا یکی پایین میاد و با فریاد خوک! خوک! از در جلویی فرار می کنه.
و شهرام با پوسخندی می گه:
- احتمالاً با پژمان به توافق نرسیده بود!
امیر که تازه متوجه اصل موضوع شده بود به شدت از اینکه پژمان به چنین دلیلی جلسه رو ترک کرده بود برافروخته بود و با عصبانیت فریاد می زد:
- لیاقت ما همینه! خجالت هم خوب چیزیه! تو که هنوز خودت مشکل داری بیخود برای اصلاح جامعه نظریه پردازی می کنی! اصلاً من موندم این چه جور آدمیه!
و همینطور که داشت بلند بلند فریاد می زد و صورتش از عصبانیت سرخ شده بود کم کم صداش کلفت و کلفت تر شد. دیگه چیزی از حرفهاش نمی فهمیدم. از روی خستگی احساس کردم قدرت فهم کلماتی رو که مسلسل وار فریاد می زنه ندارم. صداش برام چیزی شبیه به عرعر خر شده بود!
ولی نه! انگار مشکل از من نیست! صحنه ی باور نکردنی بود… دماغ، دهان و فکش شروع کردن به رشد کردن و کم کم شکل پوزه به خودشون گرفتن. گوشهاش دراز می شدن و من انگار در خواب بودم. همه اش منتظر فرصتی بودم که ازخواب بپرم ولی نه! مثل اینکه بیدارم…
شهرام که هنوز دست از کنایه زدن برنداشته بود گفت:
- انقدر تو زندگیت یکدندگی کردی و حماقت به خرج دادی که قیافت شبیه خر شدسسسسسس. و زبون دو تیغه اش رو دیدم که از لای دندونهاش بیرون می زنه و چیزی مثل فلس براق روی پوستش شکل می گیره… وای! خدای من! این خود ماره!
از فرط هیجان ناگهان از روی صندلی بلند شدم. سرم رو برگردوندم و نگاهی به اطراف انداختم… هر جا رو نگاه می کردم توده ای از حیوانات رو می دیدم. همه تبدیل به حیوان شده بودن. باورم نمی شد. مثل دیوانه ها از کافه بیرون پریدم… داخل خیابان مثل جنگل شده بود. تمام حیوانات رو می شد دید.
حیواناتی که تا لحظاتی پیش مثل خود من انسان بودن و الان حتی زبان هیچکدوم از این حیوانات رو نمی فهمیدم. قلبم از شدت هیجان داشت از سینه ام بیرون می زد. بی اختیار شروع به دویدن کردم. سراسیمه و نفس زنان از کوچه ها و خیابان ها می گذشتم تا به خانه برسم. تنها جایی که ممکن بود در این شرایط امن باشه. به هر حال من به عنوان یک انسان در میان اینهمه حیوان درنده امنیتی نداشتم.
…
چند روز در خانه بودم و از پنجره حیوانات رو تماشا می کردم. شکر خدا هنوز آذوقه داشتم و از این بابت هنوز نگران نبودم. هر چند که باید زودتر فکری می کردم.
مدام روی اینترنت بودم تا شاید انسانی را در دنیا پیدا کنم که هنوز انسان مانده باشد. ولی گویی همه حیوان شده بودند و تنها من مانده بودم و خودم. این بود که تصمیم خودم رو گرفتم. باید دنیا را از نو بسازم و این وظیفه ی انسانیه من است. باید خصائل انسانی را گسترش دهم. این وظیفه ی هر انسانی است که در راه گسترش جامعه ی انسانی تلاش کند. ولی آخر کدام جامعه ی انسانی؟!
ولی نه! باید افکار منفی را از خودم دور کنم. مطمئنم در نقطه ای از زمین هنوز انسانهایی هستند که همانند من به دنبال همنوع خود می گردند. این بود که جنبشی یکنفره تشکیل دادم و هدفم را سامان دادن این حیوانات و یافتن سایر انسانها و در نهایت تشکیل مجدد جامعه ی انسانی قرار دادم.
اما برای پیروزی جنبش باید زنده می ماندم و برای اینکار به غذا، آب و بعضی وسایل نیاز داشتم. اما چطور می تونستم از خونه بیرون برم؟
یاد لباس مبدلی افتادم که در انبار داشتم. لباسی که زمانی برای جشن بالماسکه خریداری کرده بودم و دیگه به دردم نخورد. لباس یک سگ. لباس رو پوشیدم و بیرون رفتم. استرس عجیبی داشتم. مدام می ترسیدم که با حرکت اشتباهی، خودم رو به خطر بندازم. اگر سگ دیگری را می دیدم چه باید می کردم؟ من که هنوز زبان سگها رو بلد نیستم!
این بود که به سرعت به داخل خانه برگشتم و روی اینترنت در مورد سگها جستجو کردم و خواندم و خواندم و خواندم. ساعتها و روزها در مورد سگها مطالعه کردم. صدها فیلم از زندگی سگها دانلود کردم و دیدم. روزی چند ساعت هم زوزه شون رو تمرین می کردم. بعد از مدتی احساس کردم که دیگه شرایطش رو دارم و این بود که آماده ی بیرون رفتن شدم. مجدداً لباس رو پوشیدم و بیرون رفتم و از آن روز زندگی سگی من آغاز شد. زندگی بسیار سختی بود. در حالیکه می دانی انسانی باید همانند یک سگ رفتار کنی. مثل یک سگ باید خوش خدمتی کنی. و مثل یک سگ باید وفادار باشی! و باید تمام این کارها رو با چنان ظرافتی انجام بدی که خودت هم احساس کنی یک سگ هستی!
اما برای پیشبرد جنبش نیاز به پول داشتم این بود که شغلی پیدا کردم و مشغول کار شدم تا پول در بیارم و بتونم برای جنبش هزینه کنم. دیگه به زبان و رفتارهای سگی کاملاً آشنا بودم و یه جورایی دیگه نقش بازی نمی کردم و احساس یک سگ رو داشتم. در آوردن و پوشیدن لباس سگ هم کار سختی بود و حدود یکساعت طول می کشید. و از طرفی فکر اینکه یک موقع کسی سر زده وارد خانه ام نشه و مرا به شکل انسان نبینه باعث شد که دیگه لباس سگ رو هم از تنم در نیارم و حتی شبها با اون لباس بخوابم.
…
الان سالها از اون ماجرا می گذره و تو این مدت من مجبور شدم با یک سگ ماده ازدواج کنم. همیشه می ترسیدم که بعد از جفت گیری توله مون ترکیبی از انسان و سگ باشه و راز پنهان من برملا بشه. این بود که همیشه از بچه دار شدن طفره می رفتم که روزی همسرم بهم گفت باردار شده. از ترس میخکوب شده بودم.
سالهاست که دارم این راز رو به دوش می کشم و تمام سختیها رو به جون خریدم تا این راز رو حفظ کنم! حالا تولد این بچه همه چیز رو نابود می کنه و هیچ معلوم نیست چه به سرم خواهد آمد. شاید همسرم به دادگاه حمایت از حیوانات شکایت کنه و منو به جرم اغفال به زندان حیوانات بندازن. شاید هم گوشتم رو خوراک کفتارها کنن.
روزها و شبها رو با ناراحتی و ترس از به دنیا اومدن توله ی انسان سگ نما و شاید هم سگ انسان نما می گذروندم. تا امروز… درست همین یکساعت پیش توله بدنیا اومد… نمی تونم باور کنم. توله ی ما یک سگ هست! و هیچ ردی از نژاد یک انسان درش نیست…
من سگ شده ام…
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر