شهریور ۲۷، ۱۳۸۸

انگل

این چندوقت دوباره درگیر مسائل خدا و خلقت و … شدم و صبح این شعر موقع برخاستن از رخت خواب ناخودآگاه برزبانم آمد.

اصولاً اهل شعر نیستم و نمی دونم چطور این شعر رو گفتم. پس مثل یک تک فرزند دوستش دارم:

انگلی در چاه آبی خانه داشت…

چاه تنگ چاره ای جز خوردن و خوابیدن برایش در پی نداشت…

انگلی بود سیاه و زشت و بی دست وپای …

گویی خلقتش چیزی نبود جز یک اشتباه…

چون کرم ریزی، بی اراده، بی هدف…

به جریان آب، صبحدم پایین و شبهنگام بالا برفت…

روزی آخر لب به شکایت باز کرد…

در حضور خالقش شکوه ها آغاز کرد…

خدایا این چه بود آخر سهم ما از سرنوشت؟

سراسر غم و بی مصرفی، خود بگو! این چه بود بر ما نوشت؟

این چاه تنهایی شده است زندان مرا…

گاه احساس می کنم نمی بینی مرا…

گفت خالق به انگل ای عزیزتو نباشی منفصل …

کل هستی چون زنجیری است، سراسر متصل…

غایت رشد و کمال هر حلقه و هر ذره اش …

چیزی نتواند باشد جز کشف تاثیرش و نقش

گفت انگل آخر چه تاثیری است از من بر این عالم ای خدا؟

عالمان و فاضلان و جنگاوران راست تاثیر بر جهان…

وانگهی گر تو نقشی برایم قائلی…

هیچ به ابزارش تا کنون اندیشیده ای؟…

خداوند آهی کشید و با صبوری رو به انگل کرد و گفت…

گر خدایت ز حکمت طرح نقشی کرده است…

ابزارش را پیش از اینها فراهم آورده است…

روزی از روزها سطل آبی درون این چاه خواهد فتاد…

این سطل همان ابزار توست و راه کمال…

خودت را به درون سطل خواهی رساند…

باقی کارها با چوپان است و طناب…

همچنان که درون سطل آب بنشسته ای…

چوپان تو را بیرون ز چاه خواهد کشید…

گوسفندی تشنه ز گله بهر نوشیدن ز آب…

تو را همراه آب به درون معده اش خواهد مکید…

طبع گوسفند با طبع تو سازگار نیست…

این هم از حکمت بود، اتفاقی در کار نیست…

روزها خواهد گذشت و در معده گوسفند تکثیر خواهی نمود…

راه حق و کمال را اینچنین طی خواهی نمود…

روزی از روزها ملای ده…

آنکه خود را نایب ما جا زده…

بهر شکّم پرستی و هوس به تفسیر از روی کتاب…

فتوا به قربانی کردن گوسفندی از چوپان خواهد بداد…

چوپان نادان هم از ترس عقبی و فشار قبر…

نکیر و منکر و چوب نیم سوخته درون ماتحت…

شاید هم از شوق حوری و رودهای شیر و عسل…

همچو کوری، فرمان ملا را چو فرمان من خواهد شمرد…

گوسفند را به نام ما و به کام ملا قربانی خواهد نمود…

شب هنگام ملا ابزار کباب و منقل و وافورش را علم خواهد بکرد…

ابزار سور و مستی اش را یکایک فراهم خواهد بکرد…

به خیالش در پناه پاسبانان و گزمه ها…

امن است و دور است از گزند کبریا…

گوشت گوسفند که به لطف تو آلوده شده است…

کتاب عمرش را بدین شکل خواهد ببست…

کل هستی چون زنجیری است سراسر متصل…

کس نتوان یافت حلقه ای ازین زنجیر، منفصل…

کارتو تنها شناسایی نقشت در این گردونه است…

و بدان که ابزار راهت هم پیش از این آماده است…

این نقش صرفاً از بهر توست…

اجرای درستش فقط در دستان توست…

گاهی تمام عالمان و فاضلان و جنگاوران …

نتوانند به پایان برند آن نقش که خالق نوشتست بر کتاب انگلان…

زین پس آن انگل سیاه و بی دست و پا…

می دید هرفعلش را مهم در نظام کائنات…

نقش خود را چون سربازی بدید…

که می بایست ریشه ی ظلم و بیداد را برمیکنید…

هان ای جوان شکوه نکن از زندگی…

برخیز و نقشت را در صفحه کیهان ببین…

نقشها هر کدام مانند رنگی از رنگین کمان…

کس نداند کدام یک رنگینتر است در این جهان…

چون همه در جای خود بازی شوند…

نور حق است که می تابد بر کون و مکان…

توضیح: انگل خودم بودم توی شعر

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر