شهریور ۲۷، ۱۳۸۸

دنیای عجیبی است

همسایه ام در تنهایی جان داد و سوسکها جنازه ی پوسیده اش را خوردند و من روی درگاه فیس بوکم با پیرزن فاحشه ای در قطب شمال عشق بازی می کردم.

دنیای عجیبی است… وقتی دلمان می گیرد دو تا وبلاگ می خوانیم…
وقتی دلمان برای هم تنگ می شود ایمیلها را به امید پیامی جدید جستجو می کنیم…
پیرهای فامیل از تنهایی خشک شده اند و ما روی فیس بوک عضو گروههای حقوق بشر می شویم…

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر