گفتم چای… حدود 2 سال بود چای نخورده بودم. بالاخره همسر محترم چای احمد رو تو یکی از این فروشگاهها پیدا کرد و فهمیدم چرا میلم نمی کشید چای بخورم. چای احمد واقعاً چیز دیگری است. همسر و فرزندم برای مدتی به ایران رفته اند و دوران تنهایی لذت بخشی دارم. هر انسانی نیاز داره یک زمانی با خودش تنها باشه… خلاصه امروز چای احمد درست کردم و سه فنجان چای داغ نوشیدم…
اما دوست ندارم همیشه پست اول وبلاگ بنویسم که خب این وبلاگ رو برای این راه انداختم که مثلاً فلان! احساسی رو بهم می ده که زمان بچگی می دیدم همه اول انشاء شون می نوشتن … باز هم قلم بر دست می گیرم و …!
این بود که تصمیم گرفتم چند پست بگذره و یک کم حال و هوای این وبلاگ بیاد دستم بعد بنویسم که از کجا اومدیم و به کجا می خوایم بریم.
…
این وبلاگ رو برخلاف وبلاگهای دیگه ام می خوام فعلاً خصوصی نگه دارم. اینجوری با خودم رو راست ترم. احساس نمی کنم دارم واسه کس دیگه ای می نویسم… خسته شدم بس که از دید مردم به همه چی نگاه کردم. تعداد بازدیدهای یک وبلاگ که می ره بالا کم کم از تعداد کلیکها و نظرات آدم خط می گیره. مثلاً می بینی یک پست 4000 بازدید کننده داشته و دیگری 500 تا. خود به خود نوشته هات سمت می گیره بر اساس سلیقه های مردم… چون آدمها دوست دارن تشویق بشند…
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر