چند تا داستان همیشه توی ذهن من هستند. یعنی روزی نیست که چند بار به یادشون نیفتم و این ماجرا الان چند ساله که ادامه داره.

داستان دومی که در ذهن من ماندگار شده این داستانه:
یک روز مردی کنار ساحل صدفهایی رو که موج دریا اونها رو به ساحل میاورد دونه دونه به دریا می نداخت. جوانی که اون نزدیکی نشسته بود از کار مرد تعجب کرد. جلو رفت و ازش پرسید برای چی الان یک ساعته داری این کار رو می کنی؟ مرد گفت صدفهایی که به ساحل می افتن می میرن و من دارم نجاتشون می دم. جوان گفت این کارت بیهوده و احمقانه است. چون با هر موج دریا هزاران صدف به ساحل می افته، پس رها کن این کار رو و خودت رو خسته نکن.
مرد خم شد، صدف دیگری رو برداشت و در حالیکه اونو به دریا می نداخت گفت: این یکی رو هم نجات دادم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر