آذر ۰۳، ۱۳۸۸

روباتهای بدون خلاقیت

یکی از خصوصیات این مردم اینه که وقتی یک کاری رو براشون تعریف می کنی عین روبات اونو انجام می دن و هیچ خلاقیتی ندارن و این برای خودشون خیلی عادیه و برای ما ایرانیها کشنده! دو تا مثال می زنم. مثالهام هم اصلاً خاص نیستند و هر روز با این موارد چند بار برخورد می کنیم.
چند روز پیش رفتم برای گرفتن خط اینترنت جدید.
متصدی مربوطه که یک خانم بود: اسم بنویسید تا به شما زنگ بزنیم. در حال حاضر modem نداریم. به محض اینکه modem برامون فرستادن ما باهاتون تماس می گیریم...
من: می تونین بگین چقدر طول می کشه که modem براتون بیارن؟
خانم مسوول: نمی دونم. ما باهاتون تماس می گیریم.
من: خیلی ممنون از تماستون. من یک تخمین می خوام. حدودی هم بگین مشکلی نیست.
خانم مسوول: نمی دونم. ولی مطمئن باشید که باهاتون تماس می گیریم.
من: می دونم بهم زنگ می زنین. می تونین بگین تا امروز حدوداً چقدر طول می کشید که modem ها دستتون برسه؟
خانم مسوول: نمی دونم. قولی نمی تونم بدم.
من: قول برای چی؟ یک تخمین بزنین.
خانم مسوول: نمی دونم.
من: یک هفته؟ یک ماه؟ یک سال؟ ده سال؟ یک قرن؟
خانم مسوول: نمی دونم.
من: پس ممکنه ده سال طول بکشه؟
خانم مسوول: نمی دونم. هر چیزی ممکنه!
فکر نکنین عصبانی شده بودها! نه! اینجا همینه. هیچ خلاقیتی وجود نداره.

مثال دوم:
بارها شده که دو تا دستگاه ATM بغل هم بودن. شما میرید و می بینید که یکیشون یک صف طولانی داره و حدود 10 نفر تو صف هستند و دستگاه دیگه خالیه. از نفر آخر می پرسید که اون دستگاه دوم خرابه؟ جواب می ده: نمی دونم.
تا اینجاش عیبی نداره که هیچ کس به مغزش نرسیده که بره دستگاه دوم رو امتحان کنه. قسمت فاجعه بار تر اینه که شما می رید و می بینید که دستگاه دوم سالمه و کارتون رو می کنید و میرید و هیچ کس صف خودش رو ترک نمی کنه که بره با اون دستگاه خالی کار کنه!!!! مطمئنم که باور نمی کنید. ولی این مورد در 70 درصد مواقع پیش میاد و من و همسرم تصمیم گرفتیم اینبار ازش فیلم بگیریم. چون فکر نکنم کسی باور کنه.
یعنی براشون اینطور تعریف شده که وقتی میرن تو صف باید بایستند تا نوبتشون برسه و کارشون رو انجام بدن. حالا صف بغل خالی هم باشه مهم نیست. نوبتشون رو تو صف شلوغ سفت می چسبند.


آبان ۲۷، ۱۳۸۸

تاریخ

هیچ وقت فکر نمی کردم در طول عمرم شاهد کودتا باشم. حتی تصورش را هم نمی کردم...
و به زودی پسرم از من در مورد خاطراتم از این روزها خواهد پرسید و من باید جواب مناسبی براش داشته باشم. موضوع فقط ذکر خاطرات نیست. چراکه لحظه لحظه ی این روزها در تاریخ ثبت خواهند شد. بلکه آنچیزی که مهم است نقش من و اطرافیانم در این دوران است. شرم دارم اگر پسرم روزی از من بپرسه بابا تو در اون روزها چه کردی؟ و من دست به دامن بازی با کلمات شوم یا خود را پشت مصلحتها و تو چه می فهمی ها پنهان کنم.
یادش بخیر کلاس تاریخ...
کوروش، داریوش، کریمخان و حتی نادر دیوانه را دوست داشتم ولی از قاجارها متنفر بودم. هر از چندی پاره ای از کشور رو به چوب حراج می زدند... مقایسه نقشه ایران قدیم با ایران امروز چه چیزی جز افسوس و حسرت برامون داره؟ و امروز ما قسمتی از تاریخ فردا هستیم. فردا روزی فرزندان ما تاریخ را ورق خواهند زد و داستان واگذاری خلیج فارس و دریای خزر رو خواهند خوند و نسل ما رو لعنت خواهند کرد. مقبره ی شاه شاهان پدر ایران زمین رو به زیر آب فرستادیم. دریای خزر رو به روسها بخشیدیم. به اعراب اجازه دادیم که جرات پیدا کنند و خلیج همیشه فارس را به نام مجعول خلیج ... بنامند. اجازه دادیم حکومتی دینی جان و مال مردم رو به یغما ببره. کودتا کردند. ثروت ملی رو نابود کردند. جوانان رو در بند و دوستانمون رو شکنجه کردند. هر چه فکر می کنم دورانی خفت بارتر از این دوران در تاریخ نمی یابم. فقط تجاوز نکرده بودند که جرات این کار رو هم پیدا کردند. اینها همه تقصیر خودمونه. ذره ذره وادادیم تا به اینجا رسید. کاری باید کرد. من به شخصه حتی شهامت رودررویی با پسرم رو هم ندارم چه برسه به جوابگویی به آیندگان و تاریخ!!

برنامه جدید

بالاخره فکر کنم گوش شیطون کر بلاهایی که سرمون می اومد متوقف شدن و یک کم اوضاع بهتر شد...
اما یک اتفاق جدید افتاد.
فرض کنین امروز به شما خبر بدن که سرطان دارین و باید زود عمل کنید. دکتر می گه چرا زودتر متوجه نشدی؟ الان یکساله این بیماری رو داری و داره رشد می کنه. البته نگران نباش هنوز دیر نشده و می تونی با یک عمل همه چیز رو به حالت اول برگردونی. فقط یک مقدار اثرات جانبی داره. مثلاً باید سینه هات رو برداریم یا مثلاً باید گوشت رو ببریم و ... یعنی یک چیزی رو هم از دست می دی. خب. حالا این خبر خوشحال کننده است یا ناراحت کننده؟ قسمت ناراحت کننده اینه که یکساله تو سرطان داری و بواسطه عمل یکی از اعضای غیر کلیدی بدنت رو از دست می دی. قسمت خوشحال کننده اینه که هنوز دیر نشده و شانس زنده موندن داری. شما یک لحظه خودتون رو بذارین تو موقعیت و جواب سوال رو بدین.
این مساله به شکل دیگه ای برای ما پیش اومد هفته قبل و من تصمیم گرفتم از این خبر خوشحال شم و جداً هم اثر داشت و خوشحال بودم!! البته همسرم از خوشحالی من عصبانی بود! به محض دریافت خبر همسرم زد زیر گریه و من خندیدم و خدا رو شکر کردم و به بی رگی متهم شدم... البته موضوع به این وحشتناکی نبود و فقط یک مثال به ذهنم رسید و نوشتم.
بله. موضوع ربطی به سلامتی نداشت و فقط یک مثال بود. هفته پیش فهمیدم پولی که برای ادامه برنامه زندگیمون دو سال پیش در ایران سرمایه گذاری کرده بودم ازبین رفته و فقط قسمت کمیش مونده...
به کل برنامه زندگیم تغییر کرد و باید یک برنامه تازه بریزم.

آبان ۲۰، ۱۳۸۸

نمی خواهم بمیرم

زمان زیادی به قتل آگاهانه ی جوان بیست و هشت ساله، احسان فتاحیان نمانده است... و یک چیز مرا سخت می آزارد... فکر اینکه من نباید اینجا بنشینم... فکر اینکه شاید باید از این توان و قدرتم برای نجات انسانی استفاده کنم ولی با "نمی توانم و چه کاری از من ساخته است" قصد دارم خودم را آرام کنم... و می دانم که اینها همه دروغهایی است که هر روز به خودم می گویم

نمی خواهم بمیرم با که باید گفت؟/ کجا باید صدا سر داد/ در زیر کدامین آسمان/ روی کدامین کوه؟/ که در ذرات هستی ره برد توفان این اندوه/ که از افلاک عالم بگذرد پژواک این فریاد!/ کجا باید صدا سر داد؟/ فضا خاموش و درگاه قضا دور است/ زمین کر، آسمان کور است/ نمی خواهم بمیرم با که باید گفت؟/ اگر زشت و اگر زیبا / اگر دون و اگر والا/ من این دنیای فانی را/ هزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر می دارم/ به دوشم گر چه بار غم توان فرساست / وجودم گر چه گردآلود سختی هاست/ نمی خواهم از این جا دست بر دارم!/ تنم در تار و پود عشق انسان های خوب نازنین بسته است/ دلم با صد هزاران رشته ، با این خلق/ با این مهر، با این ماه/ با این خاک ، با این آب …/ پیوسته است/ مراد از زنده ماندن امتداد خورد و خوابم نیست/ توان دیدن دنیای ره گم کرده دررنج و عذابم نیست/ هوای هم نشینی با گل و ساز و شرابم نیست/ جهان بیمار و رنجور است/ دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیست/ اگر دردی ز جانش بر ندارم ناجوانمردی است/ نمی خواهم بمیرم تا محبت را به انسان ها بیاموزم/ بمانم تا عدالت را برافرازم ، بیفروزم/ خرد را ، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم/ به پیش پای فرداهای بهتر گل برافشانم/ چه فردائی ، چه دنیایی!/ جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی و نور است …/ نمی خواهم بمیرم ای خدا!/ ای آسمان! / ای شب!/ نمی خواهم/ نمی خواهم/ نمی خواهم/ مگر زورست! /
فریدون مشیری

آبان ۱۴، ۱۳۸۸

آرزوی

اگر تصادفهایی که داشتم رو جزو بیماریهام حساب نکنیم این بیماری لعنتی سختترین بیماری این پنج سال اخیرم بود.
...
اما یک آرزویی درونم هست که فکر کردن بهش بهم احساس آرامش میده:

یک اسلحه یوزی، یک کوچه ی بن بست، و چند بسیجی...

آبان ۱۳، ۱۳۸۸

بیماری

درست قبل از امتحانات هر سه نفرمون بیماری سختی گرفته ایم. خدا رحم کنه

آبان ۱۱، ۱۳۸۸

ادامه ی ادامه نژاد برتر

اون مطالبی که در پست قبل نوشتم خصومت شخصی نبود. هر کدومش رو خودم و دوستانم هر روز تجربه می کنیم. حتی در یک روزنامه ی بسیار معتبر اینترنتی چند وقت پیش خوندم که یک اروپایی مقاله ای نوشته بود که این آدمها چرا اینطوری هستند و شکایت کرده بود از رفتارهاشون و جالبه که مردم این منطقه چه نظراتی نوشته بودن. یک نمونه اش رو اینجا می گم:
یکی از موارد انگشت در بینی کردنشون بود که یکی زیرش پیام گذاشته بود که این نشون می ده ما مردمی هستیم که میتونیم چند کار رو با هم انجام بدیم. مثلاً هم صحبت کنیم و هم دست در دماغمون کنیم. یا یکی دیگه نوشته بود این به ما کمک می کنه که تمرکز کنیم.
یا یکی دیگه زیر تمام انتقادات نوشته بود که هر قومی خصوصیاتی داره ولی من ترجیح میدم که اینکارا رو بکنم تا اینکه مثل اروپاییها با منشیم سکس داشته باشم!!! خلاصه اینکه این موضوع فرهنگی که من مطرح کردم چیز جدیدی نیست و هر کس با این جماعت زندگی کرده باشه می دونه.
یا یک چیز جالب از چینی ها: من چند تا دوست چینی دارم. یکیشون بسیار مترقی، زیبا و پولدار هست. هفته ی پیش هم از سفر امریکا برگشت و مثل اون چینی های دیگه نیست که ندید بدید باشن. من برای ناهار یکبار دعوتش کردم. موقع خوردن غذا به شکل زجر آوری ملچ مولوچ می کرد جوری که حال آدم رو به هم می زد!! این رفتار رو در چینیهای دیگه هم دیده بودم ولی فکر نمی کردم این هم اینکار رو بکنه. بهش گفتم این چه وضعیه؟ دهنتو نمی تونی کنترل کنی؟ گفت ما چینی ها وقتی بخوایم از صاحب خونه تشکر کنیم برای اینکه نشون بدیم غذاش خوشمزه است این کار رو می کنیم!! بله... این هم از چینیها با فرهنگ چند هزار ساله. البته چینی ها رو دوست دارم. موضوع صحبت من اندونزی، مالزی، تایلند و کامبوج و اینها بود.
اما نعیمه گفت این موضوع فرهنگیه یا نژادی؟
از اونجایی که یک سری از اون صفات که گفتم مربوط به صرفاً نژادشون می شه پس این مساله نژادیه. مثل شکل ظاهر که واقعاً نازیبا هستند و هوششون که خیلی پایینه و ...
البته اینها چیزهای مثبتی هم دارند. مثلاً به شکل زجرآوری خونسردن. و اینکه زیاد به کارت کاری ندارن.

آبان ۱۰، ۱۳۸۸

ادامه نژاد برتر

بله. همونطور که عرض کردم معتقدم که چیزی به نام نژاد برتر واقعاً وجود داره. بهتره که طفره نریم و با کلمات بازی نکنیم. یک سوال ساده؟ فرض کنید که به شما زمان تولد دو گزینه داده بشه: می خواهید یک اندونزیایی باشید یا یک مثلاً سوئیسی؟ من بعید می دونم کسی گزینه اول رو انتخاب کنه. حالا هی برید بگید نه! همه ی نژادها عین هم هستند. فقط خودمون رو گول می زنیم.
در چند کشور در جنوب شرق آسیا که کشورهای درحال توسعه هستند این چیزها که می نویسم مشترک هست. مثلاً در تایلند، مالزی و ...
اتفاقاً مالزی مثال خوبیه چون شما یا مالزی رفتید و یا در دو سال آینده یک بار گذرتون به اونجا خواهد افتاد. برای ایرانیها چیزی شبیه به دبی شده. کشوری سرسبز، مسلمان و رو به رشد با ویترینی بسیار مدرن و زیبا. اما اگر مسافر مالزی هستید (یا تایلند، اندونزی و ...) به این نکات دقت کنید:
مردم این کشور وقتی دارن با شما صحبت می کنند به راحتی انگشت مبارک رو در سوراخهای گشاد بینیشون تاب می دن و گهگاهی هم چیزهایی ازش بیرون می کشن و این اصلاً چیز بدی در این کشور نیست.
بادگلو اصلاً حرکت زشتی نیست! در حالیکه با شما دارن صحبت می کنند به راحتی اینکار رو می کنند. یک دوست انگلیسی داشتم که باورش نمی شد تا اینکه خودش دید.
بادمعده هم هیچ ایرادی نداره. راحت باشید. در هرجا که هستید عضلات مقعد رو شل کنید کسی در این کشور از شما ناراحت نخواهد شد.
با دست غذا بخورید. این رسم اغلب کشورهای این ناحیه است. اگر به اندونزی، مالزی و ... اومدید حتماً نگاهی به رستورانها بندازین. با دست غذا خوردن کاملاً یک فرهنگ جا افتاده است. حتی در مراسم عروسی یک آفتابه طلایی برای عروس و داماد میارن تا دستشون رو بشورن و بعد با دست غذا میل می کنند.
انگار اصلاً از وسایل جلوگیری استفاده نمی کنند و تا می تونن بچه میارن. مالزی و اندونزی بالاترین رشد جمعیت رو در منطقه دارن و روی همه رو کم کردن. خیلی عادیه که یک زن رو با هفت یا هشت بچه دور و برش ببینید که همه تقریباً هم سن هستند.
همدیگر رو مثل حیوانات صدا می کنند. اصواتی که برای صدا کردن چارپایان استفاده می شود را برای صدا کردن همکار یا دوست خودشون استفاده می کنند.
اغلب به دلیل گرمای هوا صندل می پوشند و هنگام راه رفتن پاشون رو بلند نمی کنند و لخ لخ لخ .... روی اعصاب آدم راه می رن.
من تقریباً آدم از هر کشور و قاره ای دیدم. آفریقایی، آسیای، اروپایی و ... اینها زشت ترین نژاد روی کره زمین هستند. چند بار چند تا دختر با من صحبت کردند و گفتن که آرزشون اینه که از یکی شبیه به ما بچه بیارن که نژادشون اصلاح شه و این خیلی براشون مهمه.
وقتی وارد رستوران می شن به صندلیها می خورن و راه میرن.
از نظر بهداشتی زیر صفر هستند. اصلاً چیزی به نام بهداشت براشون تعریف نشده است.
از نظر هوش بسیار سطح پایین هستند. ولی خیلی دوست دارن خودشون رو متفکر نشون بدن و برای اینکار عینک می زنند. حتی بعضیهاشون عینکی نیستند ولی بیخودی عینک می زنن تا متفکر به نظر بیان!!
چیزی از گذشته ندارند و برای اینکه کمبودهاشون رو جبران کنند خیلی دوست دارن از غرب الگو برداری کنند.

بله...
نکته دردناک اینه که ایرانیها با این فرهنگشون و این زیبایی و استعدادشون آواره ی این کشورهان... بیشتر توضیح نمی دم چون اشکم درمیاد...