خیلی هم فیلم فوق العاده ای نبود این فیلم INGLOURIOUS BASTERDS. همچین همه گفتن وای چه فیلمی بود که من فکر کردم چه خبره!! شاید چون زیاد تخیلی بود به دلم ننشست. شاید هم سلیقه ی من با دوستانم فرق می کنه. نمی دونم. خلاصه شاهکار نبود!
.................................
یکی از قابلمه ها رو یادم رفته بود بشورم. یعنی از تنبلی تصمیم گرفته بودم که یادم بره بشورم! ظرف یکروز توش کپک زده بود. درش رو که باز کردم بوی گندش حالم رو بد کرد. محتویاتش رو ریختم تو یک کیسه زباله و درش رو محکم گره زدم. حوصله نداشتم ببرمش پایین ولی چاره ای نبود. تا صبح ممکن بود بوش همه جا رو برداره. لباس پوشیدم و بردمش پایین. برای رسیدن به محل سطلهای زباله باید مسیری رو در حیاط ساختمون طی کنم. به محض اینکه از آسانسور پیاده شدم بوی علف بارون خورده و خنکی هوا خورد تو صورتم. دونه های نم نم بارون که روی آب استخر می خورد حس تازگی به آدم میداد. برگها و گلها همه شسته شده بودن و برق می زدن. خودم رو به سطلهای زباله رسوندم و کیسه رو انداختم و از دورترین مسیری که می شد حیاط رو دور زدم و برگشتم. حالا که فکر می کنم می بینم که به لطف کپک های بدبو چه لحظات خوبی رو در حیاط گذروندم...
گاهی در زندگی کپک و زباله های ناخواسته قراره بهترین ها رو برات به ارمغان بیارن. ازشون شکایت نکن. فقط کار درست رو انجام بده و صبور باش...
بهت حسودیم شد اول به خاطر داشتن کپک دوم برای بارون و سردی هوا سوم برای چمن و گلها .
پاسخ دادنحذفهه هه! کپک که حسودی نداره!! یک کم غذا بذار ته قابلمه بمونه بذار یک جای گرم و مرطوب. سریع حسادتت برطرف می شه. :))
پاسخ دادنحذفالبته واسه چمن و گلها ایده ای ندارم. ولی باور کن انقدر خوشحالم که سام تو این هوا داره بزرگ می شه که حد و حساب نداره. نگران بچه هایی هستم که در اون زباله دانی تهران دارن رشد می کنند. 30 سال دیگه مشخص می شه که کودکان این نسل تهران چه مشکلاتی دارند... این سیستمهای مدیریتی در تهران و ایران با نسل کشی تفاوت چندانی ندارند