آبان ۲۰، ۱۳۸۸

نمی خواهم بمیرم

زمان زیادی به قتل آگاهانه ی جوان بیست و هشت ساله، احسان فتاحیان نمانده است... و یک چیز مرا سخت می آزارد... فکر اینکه من نباید اینجا بنشینم... فکر اینکه شاید باید از این توان و قدرتم برای نجات انسانی استفاده کنم ولی با "نمی توانم و چه کاری از من ساخته است" قصد دارم خودم را آرام کنم... و می دانم که اینها همه دروغهایی است که هر روز به خودم می گویم

نمی خواهم بمیرم با که باید گفت؟/ کجا باید صدا سر داد/ در زیر کدامین آسمان/ روی کدامین کوه؟/ که در ذرات هستی ره برد توفان این اندوه/ که از افلاک عالم بگذرد پژواک این فریاد!/ کجا باید صدا سر داد؟/ فضا خاموش و درگاه قضا دور است/ زمین کر، آسمان کور است/ نمی خواهم بمیرم با که باید گفت؟/ اگر زشت و اگر زیبا / اگر دون و اگر والا/ من این دنیای فانی را/ هزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر می دارم/ به دوشم گر چه بار غم توان فرساست / وجودم گر چه گردآلود سختی هاست/ نمی خواهم از این جا دست بر دارم!/ تنم در تار و پود عشق انسان های خوب نازنین بسته است/ دلم با صد هزاران رشته ، با این خلق/ با این مهر، با این ماه/ با این خاک ، با این آب …/ پیوسته است/ مراد از زنده ماندن امتداد خورد و خوابم نیست/ توان دیدن دنیای ره گم کرده دررنج و عذابم نیست/ هوای هم نشینی با گل و ساز و شرابم نیست/ جهان بیمار و رنجور است/ دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیست/ اگر دردی ز جانش بر ندارم ناجوانمردی است/ نمی خواهم بمیرم تا محبت را به انسان ها بیاموزم/ بمانم تا عدالت را برافرازم ، بیفروزم/ خرد را ، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم/ به پیش پای فرداهای بهتر گل برافشانم/ چه فردائی ، چه دنیایی!/ جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی و نور است …/ نمی خواهم بمیرم ای خدا!/ ای آسمان! / ای شب!/ نمی خواهم/ نمی خواهم/ نمی خواهم/ مگر زورست! /
فریدون مشیری

۱ نظر:

  1. ممنون. هم از بابت مطلب و یادآوری آن و هم از بابت شعر بسیار زیبای مشیری.

    پاسخ دادنحذف