مهر ۱۰، ۱۳۸۸

استقبال

ساعت 2 و نیم صبح داره می شه . هنوز نخوابیدم. فردا صبح ساعت 6 باید برم فرودگاه. نمی دونم چرا دوست دارم تا صبح بیدار بمونم... ولی از خواب مغز سرم داره می سوزه.
هربار یکی می خواد بیاد این جزیره هیجان می گیرتم. چه برسه به همسرو پسرم. وای خدای من سازم رو هم دارن میارن... هلو انجیری... خییییییاااااارررر بوته ای... به به ... و خیلی چیزهای خوب دیگه. تا فرودگاه یکساعتی راه هست. شیطونه می گه شب برم فرودگاه بخوابم.
شب خوش...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر