شهریور ۰۲، ۱۳۸۸

کابوس …

دیشب خواب دیدم گوسفندی بودم بی اختیار، بدون فکر و انگیزه. هر روز چوپان مرا به مرتعی می برد تا بچرم و من خوشحال از اینکه هر روز علف می خورم. غافل از اینکه تبدیل به دستگاهی برای تبدیل علف به پشکل و شیر و پشم شده بودم… که ناگهان گرگی مرا بلعید… از خواب پریدم و خدا رو شکر کردم که همه آنها تنها یک خواب بود… به آشپزخانه رفتم و یک دسته شبدر تازه از یخچال در آوردم و خوردم و به رختخوابم در آغل برگشتم …

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر